تبليغاتX

طناز
 

طناز

 

 

س ل ا م

عید فطرتون مبارک

یکی از دفاتر موجود در کشور طی بیانه ای نسبت به اصلاح نام گذاری امسال احتمام ورزیده اعلام کرد امسال سال نو آوری.شکوفایی و مکارم شیرازی است! امسال ماه رمضون  تی وی رو هرجا زدیم ایشون رو زیارت کردیم ! عید ایشون هم مبارک!

........................

نکته۱: رمضان امسال! رمضان امسال! ۵ مهر ۸۷-۲۵ رمضان ۲۹

نکته۲: رمضال یک بار یکی رو از من گرفت و امسال یکی رو به من داد! اون دفعه اول رمضان بود و این دفعه آخر رمضان!

نکته۳: عیدیم رو با هیچی عوض نمیکنم! با چی جبرانش میکنم؟ ذکر زهرا(س) هم عیدیه من به تو! با همونی که  خواستی!

نکته۴: احساس اینکه ۲ تا بال در آوردی برای هر کسی فقط یک بار اتفاق میافته! قایم نمیکنم این بالهارو!

نکته۵: خدا صدام رو شنید! خدا جوابم رو داد! فقط ۲بار قران و دعای شب قدر! خدام خداست! هیچ وقت تنهام نذاشتی بازم تنهام نذار!

نکته ۶: اینم شد وبلاگ؟ وبلاگ نیست...زندگیمه چشمات رو بشور و بخون!

نکته ۷: بسه تک و تنهایی ادامه دادن ... می خوام منم بگم تو آسمون یه ستاره دارم!

درووود

+ حک شده در  چهارشنبه 1387/07/10ساعت 2  توسط هاشیم  |  خاطرات کودکی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


س ل ا م

مثل اینکه شما ها جدی و  شوخی سرتون نمیشه ها !!!!! ای بابا این مساله اجنه به خدا واقعی هست !!! چند روز پیش هم اوضاع بدتر شده بود و مثل اینکه اسباب کشی داشتند !!! انگاری هر ثانیه یه ماشین سنگ خالی میکردن تو خونه ... اونوقت شما ها ... حیف که به من این قدرت رو ندادن که همتون رو از دنیا بندازم بیرون ... حیف ... حالا بگزریم ...

 

شما رو نمیدونم اما من یکی که عاشق خاطرات بچگیام هستم ( البته به گفته بسیاری بنده هم اکنون نیز در همان دوران هستم !) کلی کیفور میشم وقتی به یاد اون روزا می افتم ... هی جوونی کوشی؟ .... ما همین جا اعلام میکنم که توبچگی واقعا شر بودم ... من که یادم نیماد اما  مامانی میگه تو قنداق ( یا قنداگ یا ... ) هم که بودی آروم و قرار نداشتی ، چند بار تورو وقتی که اززیر سقف :آویزون بودی پیدا کردیم !!!

 اینو هم بگم من دوران کودکی خود را از وقتی که یادم هست یادم میاد پس انتظار زیادی نداشته باشین !!!!

من از وقتی یادم میاد با خونواده مامانی بیشتر از خونواده بابایی اخت داشتم ... دلیلش رو واقعا نمیدونم !!! برا همین اکثر شرارت هام رو روی  پسر خاله ها و دختر خاله ها امتحان میکردم ! و بعد اگه خوب جواب میداد روی بقیه هم پالگی ها و رسما اجرا میکردم ... این وسط یه دختر خاله داشتم ( هنوزم دارمش ) که بیش از بقیه سوژه من میشد ... یعنی سوژه بودن تو ذاتش بود ( حالا دیگه نیست )... مثلا وقتی من سنگ پرت میکردم به طرف پسرخالم این سنگه پیچ میخورد میرفت تو چش این دختر خالم .... یه بارم تیرم خطا رفت و خورد به ابروش ...

یه بارم که داشتیم گناخ گناخ ( همون خاله بازی بچه پایتختیا ) گوشش گیر کرد به پرده توری و ... بعلی حسابی گوشش اوف شد و کلی خون رفت ... من این وسط بی تقصیر بودم اما چون سابقه شرارتم زیاد بود و این توش گم میشد در کمال ایثار گری این مورد رو هم به گردن گرفتم .... البه تو اون جریان پرده از بیخ و بن کنده شد و رو زمین افتاد ( بنازم گوش دختر خاله رو ) بدیهی است که این مورد هم به بنده نسبت داده شد اما من بی تقصیر بودم !!! یه بارم زدم 13 تا لیوان خاله رو شیکستم .... دختر خالم اومد جمعش کنه زانوش گرفت به یکی از تکه های لیوان و ....آری دوستان دوباره خون و خون ریزی شد ... و من باز بی تقصیر بودم اما به گردن گرفتم ... یه بارهم داشتیم با همون دختر خالم خانه بازی ( اونم تهران خانسی ) میکردیم که خروسشون پرید بهم و پیشونی من رو نک زد ... حسابی گریم گرفت ... نشسته بودم رو زمیی و گریه میکردم که دیدم شوهر خالم با بیل میاد طرفم ... وقتی منو از دستش نجات دادن دیدم دم در آوردم و باز زدم زیر گریه بعدش فهمیدم نشستم رو خروسه و بیچاهره هم له شده هم خفه ... بعدش کلی خندیدم و شوهر خاله رو حرسش دادم !!!!

البته شرارت من به این دختر خالم محدود نمیشد ... یه بار یکی از از 4 تا خالم یه مراسم ختم داشت که من و پسر خاله ها به کاپیتانی من با توپ ریختیم تو اتاق و کل ملت رو حال دادیم .. از گریه به خنده تغییر حالت دادن ...

یه بار هم کل پسر خاله ها رو انداختم به جون هم ... بعدش که فهمیدن کار زیر سر من بوده ... باشیلنگ افتادن به جونم و حسابی از خجالتم در اومدن ... هی جوونی ...

البته در سایه این شرارت ها بود که اون بچه ها آب دیده شدن و تجربه کسب کردن ... به عنوان مثال همون دختر خاله که سوژه اصلی من بود اونقدر تجربه کسب کرده بود که حالا داره پزشکی میخونه ( اوهوی پسرا اونجری نیگاه نکنین قصد ازدواج نداره ) ....

خلاصه شرارت هم عالمی داره ... من به واسطه شرارت هایی که داشتم بابابزرگم یواشکی زنگ زده بود به سازمان ملل و گفته بود که حمله به برجهی دوقلو کا نوه منه ... اما مامان بزرگم جلوشه گرفته بود ... تازگی ها هم تصمیم گرفتم این مدتی که فعالیتهای هسته ای مخفی مونده ( چیزی حدود 20 سال ) رو بعهده بگیرم .... زهی خیال باطل ...

+ حک شده در  چهارشنبه 1384/12/17ساعت 23  توسط هاشیم  |  خاطرات کودکی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin