تبليغاتX

طناز
 

طناز

 

 

سلام...

 زیر زمین خونه بابابزرگینا بزرگ بود و تاریک ....سال ۶۵  یا ۶۶ دقیقا یادم نیست ... یه میز پینگ پنگ وسط زیرزمین بود و یه لامپ  هم بالاش و دیگه هیچ روشنایی نبود ... یه طرف زیر زمین آبگرمکن گازوئیلی گذاشته بودن که آب گرم ساختمون ۳ طبقه رو تامین میکرد ... یه تانکر پر گازوئیل هم گذاشته بودن انباری زیر زمین...اونجا هم سیاه بود ( آخه قبلا ذغال میذاشتن اونجا ) با یه لامپ کوچولو... داییم و پسر خالم که تقریبا هم سن و سال بودن و ۴ سال بزرگ تر از من داشتن پینگ پنگ بازی میکردن و من نیگاشون میکردم ... همیشه از این زیر زمین میترسیدم از پچ پچای دختر خاله ها و پسر خاله ها چیزایی در مورد جن و آلیبانی و اینجور چیزا دستگیرم شده بود ولی ... دایی و پسر خاله همین طور که داشتن بازی میکردن از این جن و اینا حرف میزدن ... اینا عشقشون این بود که منو بترسونن و بخندن ... ولی اینبار حواسشون به من نبود و من جدی جدی ترسیده بودم ... توپ پینگ پنگ از روی میز سر خورد و از تو سیاهی رد شد و صاف رفت جلوی در انباری ایستاد ... بدو رفتم که بیارمش ... جلوی انباری ایستادم و خم شدم که توپ رو بردارم ... دیدم قبل من یه دست سیاه با انگشتای کشیده دستش روی توپه !!! نه جیغ زدم و نه داد کشیدم .. غش کردم ...

وقتی بیدار شدم همه خانواده بالای سرم بودن و آیه و دعا میخوندن ... یه سری هم ریخته بودن سر دایی و پسر خاله که چرا باز اینو ترسوندین !!! با من من کردن به زور گفتم ماجرا چی بوده ... یکی گفت: سایه دست خودت بوده ... منم باورم شده ولی ... ولی اگه سایه بود باید جلوی انباری و پشت دست من می افتاد نه اینکه جلوی دستم و توی انباری آخه لامپ توی انباری بود نه ....

یه بار همین پسر خالم گفت شب موقع خوابیدن پاهاتو زیر پتو ببر چون اگه بیرون باشه اجنه میان به پات زنجیر میبندن و کشون کشون میبرن تو دنیای خودشون ... هنوزم که هنوزه شبا پاهامو زیر پتو جمع میکنم که ... دیگه عادتم شده ...

یه بار هم با همین پسر خالم و داییم نشسته بودم که یه کارت دعوت رسید دستمون ... یکی از آشنا ها مرده بودن و برای مراسمشون دعوت نامه فرستاده بودن ... یه کارت شیک که تا اونروز نظیرش رو ندیده بودیم ... پسرخالم خیلی جدی گفت ... خوش به حالش ... آدم بمیره هم اینجوری بمیره ...

خلاصه روزا گذشت و رامین ( پسرخالم ) مهندس عمران شد ... سربازی رفت و معافیت بهش خورد و رفت نوشهر مهندس یه شرکتی شد ... یه روز ( از روزای ماه رمضان چند سال پیش)  طوفان میشه ...رامین زیر یه دیوار ایستاده بوده که یه بلوک از بالای ساختمون می افته رو سرش و ... رامین رفت ... به همین راحتی ... هنوزم که هنوزه با خاطره هاش میخندیم و ... خدا رفتگان همه رو بیامرزه ... دوست داشتین یه فاتحه براش بخونین .

نمیدونم چقدر اهل مطالعه هستین ... ولی این روزا برای سرگرمی مطالعه یه کتاب جذاب کلی کیف میده . شاید اسم راز داوینچی رو شنیده باشید ... هم کتابش و هم فیلمش توقیف شده ... با سند و مدرک یه سری از پشت پرده های دینی ( مثل یهودیت و مسیحیت ) را رو کرده ... کتاب جالبی هست .اگه دوست دارید مطالعش کنید اینجا کلیک کنید تا دانلود بشه. حجمش ۳ مگا هست و پی دی اف . ( به برنامه آکروبات ریدر احتیاج دارین )

فعلا بای

+ حک شده در  سه شنبه 1385/07/04ساعت 22  توسط هاشیم  |  اجنه بازار مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


س ل ا م

تازگیا خونمون جن پیدا شده ... جدی میگم به خدا ... یه شب که من خونه نبودم از اتاقم صداهای عجیبی میاد و وقتی مامانم میره ببینه چه خبر از پشت در به در لگد زده میشه و مامان پرت میشه یه طرف ... و همزمان از تو آشپزخونه صدای افتادن ظرف و سینی و اینجور چیزا میاد ... وقتی میرن آشپزخونه همه چی سرجاش بوده ...

یه بارم که من خونه نبودم ( نزدیکای ظهر ) همه فکر میکنن که من اومدم و بهم سلام میدن و من میرم تو اتاقم ( در حایلکه من 1 ساعت بعد اومدم خونه ) وقتی خودم اومدم دیدم همه باچشای وحشت زده نیگام میکنن...

شبا هم از وقتی که من سرم رو میزارم رو بالش صدای دویدن یه گله آدم که انگا دارن رو زانوهاشون میدوند میپیچه تو اتاق ( صدا از یه جایی مابین سقف و بالا سر من میاد ) خلاصه کلی هیجان داریم این روزا ...

 یه شب هم مامان خواب دیده بود که تو زیر زمینمون یه جن روسرش یه سطل قرمز گرفته و داره اینور و اون ور میپره ... روز بعد وقتی تو زیر زمین بوده برقا میره وقتی مامان میخواد از زیر زمین بزنه بیرون پاش به یه چیزی گیر میکنه و ولو میشه روزمین ... بعد میبینه یه سطل قرمز رو هوا داره به طرف او ن میاد !!!!! شروع میکنه به جیغ زدن وقتی بابا میاد نجاتش میبینه که ... میبینه که بعله مامان پا در هوا رو زمین ولو هست و سطل هم روی پاهای مامان !!! ( یعنی مامان پاش گرفته به سطله و همراه با پاش رفته رو هوا ) اما خداییش ترسناک بوده ...

چند روز پیش هم طلاهی مامان یهو گم شد و بعده یک روز همون جای قبلی پیداشد.

دیشبم که خاله بزگم از تهران اومده بودن خونمون و تو اتاق من خوابیدن ... صبح شوهر خالم گفت هاشم کشتی مار از بس اومدی تو اتاق و رفتی بیرون !!! در حالی که من قبل از همه خوابیده بودم و دیرتر از همه هم بیدار شدم و اصلا تو ذهنم هم به اون اتاق نرفتم چه برسه به ...

البته خوانواده ما ید طویلی تو ارتباط با از ما بهتران  دارند ... مثل خونه مامان بزرگمینا ... که یه بار ماجراشو میگم براتون !!!!

خلاصه خدا به خیر کنه... اگه این روزا یه همو دیدین من غیب شدم نترسین احتمالا با اجنه رفتم به یه سفر تو دنیای از شما بهتران ...

راستی دقت کردین همه اون ماجرا ها یه جورایی داره به من ربط پیدا میکنه ؟؟؟ ووویییی ویییی ووووو هووو هووووو حالا هم احساس میکنم یکی از پشت سر زل زده به من .... واییییییییییییییییی نکنه یکی هم پشت سر شماست ؟؟؟ ووویییی ویییی ووووو هووو هووه 

+ حک شده در  جمعه 1384/12/05ساعت 22  توسط هاشیم  |  اجنه بازار مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin