تبليغاتX

طناز
 

طناز

 

 

س ل ا م
اعتراف ميكنم قبول كردن اتفاقاتي كه در عرصه سياست داره اتفاق ميافته رو نميتونم قبول كنم!
ميتونم قسم بخورم كه بجز تيتر اخبار اصلا به تلوزيون نگاه نميكنم!  وقتي رسانه اي مخاطبش رو ابله تر از خودش حساب ميكنه ...   به هر حال به جز افسوس خوردن و احساس خطر براي ايران هيچ چيز ديگري نميتونم بگم!
ميدونين جالب چيه؟
بعضي از اين وبلاگ ها و سايتها هي مردم رو به تحريم تلوزيون تشويق ميكنن ولي خودشون جزئيات حمله يك مگس به رئيس جمهور منصوب (ا.ن)  رو شرح ميدن! خوب شما اگه نگاه نكردي از كجا ميدوني همچين اتفاقي افتاده؟
خلاصه اينكه سياست ايران به هرچيزي شبيه هست جز سياست!
وقتي كسي برنامه هاي سياسي رو دنبال نميكنه قطعا نميتونه طنز مثلا سياسي هم بنويسه !!!
خيلي وقت بود از عرصه همايش و سمينار و اينا دور بودم! ولي  اين چند روز گذشته مسئول كميته فوق برنامه يه همايش كشوري در زمينه قرآني بودم ! كلي پدرمان در آمد!؟ فكرش رو بكنين كه نزديك 250 نفر دانش آموز و دانشجوي دختر و پسر رو ميگردونديم! 6 تا برنامه براشون در نظر گرفته بوديم!
اينجور موقعيتها رو علي رغم سختي ها و دردسر هايي كه داره دوست دارم! اينكه 2 تا دوست خوب پيدا كني و شهر و استانت رو به بقيه معرفي  كني لذت خاصي داره!
حالا جالب انجاست وقتي برنامه هاي كميته ما تموم شد و رفتيم خوابگاه براي شام، سر شام يكي از بچه ها با دوغ مشكل پيدا كرد و فوران دوت شلوار دوستمان رو مزين كرد! ايشون هم بنده رو نزديكترين مسئول ديدند و هرچه ميتوانستند نثارم كردند! ما هم به قيافه و شلوار دوغي شذه اش خنديديم  و وي عصبي تر شده غذاي بغلدستي اش ره به هوا پاشيد! كلي ناراحت شديم و بعدش كلي خنديديم!
بعد از اختتاميه هم يكي از بچه ها كه خيلي ناراحت بود تا منو ديد گفت: گندتون بزنن با اين داوريتون! لياقت تشكر رو هم ندارين! من هم گفتم متشكرم!
ولي نظر سنجي كه شب قبل انجام داديم برام خيلي ارزشمنده!
اين نتيجه اي هست كه از نظر سنجي بدست اومده:       ( نمره از بيست )
1- كيفيت برنامه هاي درنظر گرفته شده:18.1 ( 44% از شركت كننده ها نمره كامل داده اند )
2- اطلاع رساني و راهنمايي :       18.55    ( 39% از شركت كننده ها نمره كامل داده اند )
3- برخورد اعضاي كميته فوق برنامه:19.30( 77% از شركت كننده ها نمره كامل داده اند )
4- محلهاي درنظر گرفته شده براي خريد16.8 ( 44% از شركت كننده ها نمره كامل داده اند )
5- زمان اجراي برنامه ها :         18.57    ( 60% از شركت كننده ها نمره كامل داده اند )

معدل كل :     18.26  (  20 % از شركت كننده ها به تمامي موارد نمره كامل داده اند )

بدين ترتيب ما كلي كيفور گشتيم!

راستی یه تشکر اساسی به  دوستای خوبم تو کمیته فوق برنامه بدهکارم! همکارای فعال و خستگی نا پذیر آقایان عباس.ناصر.مهرداد و خانمها مینو.نوشین.زهرا. سمیه  خیلی از شما ممنونم و براتون روزهایی رو که آرزو دارین آرزو میکنم.
-----
- كاش فرصت استراحت پيدا كني!
- يك ماه شد!
- دستگاه ها هم كه اومد!
- خدايا يك دنيا شكرت

علی علی

+ حک شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 20  توسط هاشیم  |  خاطرات مدرسه یا دانشگاه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


س ل ا م

اوففففف!!! این ۱۰ روز گذشه پدرم در اومده! خیلی خستم کرد! کلی کلاس و کار داشتم! یا باید حرف میزدم یا گوش میدادم! یه سری مسابقه فوتبال رو هم سرپرست بودم! شبی نبود که زود تر از ۲ بخوابم! یعنی بعضی وقتا فرصت نفس کشدین هم نداشتم!

پنج شنبه و جمعه رو هم به همراه دانش آموزای پژوهشگر رفته بودیم جشنواره پژوهشی!!! رفته بودیم که زحمت این ۹ ماه رو جواب بگیریم!!! انصافا بچه ها خیلی خوب و خیلی بهتر از انتظارم ظاهر شدند! ولی خوب این دیگه برام عادی شده که وقتی تبریز میزبان هست ۹۸٪ رتبه ها رو اونا کسب کنن و بقیه رتبه ها رو هم شاید دادن به بقیه شهرا! جالب اینجاست وقتی همون طرح های تبریز جای دیگه با طرح های دیگه مقایسه میشن همشون تو رتبه های پایین تر قرار میگیرن!

خدا رو شکر بچه های ما تونستن تو رشته های مختلف سه تا عنوان اولی و دومی و سومی بدست بیارن! این خیلی خوبه و لی متاسفانه تو ۳ تا رشته واقعا بچه ها رو سر بریدن! تو علوم تجربی راهنمایی ( که داور دانش آموز خودش رو رتبه داد) تو شیمی ( که در کمال تعجب مقاله شیمی رو بدون اطلاع ما تو  رشته ریاضی داوری کردند) تو معارف اسلامی ( که مقاله فوق العاده بچه ها رو سوم کردن! )! تو رباتیک هم تبریزیا هرچی زور زدن نتونستن حق خوری کنن و داوری رو به ۱۰ روز دیگه موکول کردند! ولی خدارو شکر همون مقام سومی به همراه مقامهای اول و دوم زیست شناسی تونست یکم آروممون کنه )!

من دیگه به اینجور حق خوری ها عادت کردم!  هر دفعه هم کلی ناراحت میشم! ولی دیدن اشکای بچه ها خیلی بیشتر ناراحتم میکنه! حالا این وسط یکی هم بیاد قدر نشناسی کنه که دیگه ...!

ولی امروز صبح همه خستگیم از تنم خارج شد! به خاطر این اس ام اس هایی که از بچه ها گرفتم:

- سلام داداشم. خسته نباشی.حق خوری خیلی سخت بوده! تحملش اصلا از فکرم در نمیاد! مخصوصا وقتی بخوایی به روت نیاری! فقط این خوشحالم میکنه که شمارو داریم و این به ۱۰۰ تا رتبه میارزه!

- سلام. خوبین؟ خوب فکر که میکنم تازه میفهمم چقدر برامون زحمت کشیدین!خیلی خیلی ممنونم! بالاخره ما شاگردای شما هستیم و شاگردای شما باید با اینجور مسائل کنار بیان!

اشکم در اومد به خدا! من به همچین دوستایی که خواهرا و برادرام هستم افتخار میکنم! خدایا شکرت

---------------------------

** دلتنگی اینروزام رو هیشکی نمیتونه آروم کنه! جز خودت! خستگیات...دلتنگیات....شرمنده ام!

+ حک شده در  شنبه 1388/01/29ساعت 12  توسط هاشیم  |  خاطرات مدرسه یا دانشگاه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


س ل ا م  

می شود گفت جهان به انتهای خود رسیده است! چرا؟ از ما گفتن بود...شما هم خود چاره ای بیاندیش!

جونم براتون بگه که فصل . فصل امتحانات دانشجویان گرانقدر و سایر اقشار محصل است! ما نیز بر حسب وظایف گوناگونی که هی و ذرت و زرت! و کیلو کیلو به ما محول می شود ! این روزها به عنوان مراقب انجام فعالیت می کنیم اساسی ! از آنجایی که احیانا قیافه ملکوتی ما اندکی تا  قسمتی به خنگی میگراید! دانشجویان ذولقدر! بسیار خوش به حالشان می شود و شروع به تقلب میکنند و همانا... من به عنوان عذرائیل جلسه بر سرشان نازل گشته و با خنده  اخذ تقلب می کنم! در همین راستا پریروز از بین ۳۰ دانشجویان برادری که بنده وظیفه خطیر رقبت !! از آنها را داشتم تعداد ۱۸ نفر مچ گیری ( مچ پا) به عمل آمد که با توجه به سایر مچ گیری های همکاران مقادیر متنابهی می باشد! دیروز نیز ۶ نفر و امروز ۱۲ نفر که با کمال تاسف دو نفرشان بنا به دلایلی صورت جلسه گشته و نمره آنها ۰.۲۵ درج گردید! اولی با ایجاد۴۳ فقره تقلب کتبی و نیز ۱۴ فقره تقلب شفاهی و نیز ۴ فقره تقلب صوتی رکورد دار مجموعه شناخته شد! به سند این عکس پایینی!

و نفر دوم نیز بر اساس اینکه  بیشتر از آنچه واقعیت است مارا گاگول و چیز!!! حساب فرمود و گفت که تو نمیتوانی کاری بفرمائی به خنده ملیحتر   ما گرفتار شده و به علت بالا بردن صدای خود و ایجاد رعب و وحشت در بین ۱۱۱ دانشجو!   اینجانب مجبور خنده بسیار گشته   و در ضمن تقلب کتبی ایشان را پیشت نمودیم   که ایشان فرمودند پشیمان میشوی .. و مارا ترس و لرز بسیاری فراگرفت!  اما! وی بلافاصله پس از پایان جلسه به" گ  و  ه " خوری افتادند و از خدمه دانشکده تا معاون آموزشی را واسطه قرار دادند و در نهایت هم پشت ماشینمان دوی ماراتون راه انداتخته بودند  اما ما همچنان لبخند میزدیم و با کمال وقحت میفرمودیم نچ!

در همین راستا و در نیل به اهداف مقدس خود از شنبه برای خواهران محترمه نیز مراقب خواهیم ماند! در همینجا اعلام میکنم که خنده ملیح و عاشقانه من فقط و فقط برای اخذ تقلب خواهد بود و بس!

ضمنا از  خوانندگان عزیز وبلاگ نیز که تجاربی در ضینه تقلب ( به ویژه در جمع نسوان ) دارند تقاضا می شود تجریبات خود را به منتقل کنند تا لبخند ملیح ما همواره برای دانشجویان جاری و کاری باشد!

در زندگانی:

- ما که بر اساس پست قبلی نزدیک بود کافر شویم برگشتیم! فقط محض اطلاع عرض کنم که به جز ماجرای شب اول باقی دلخوشی ها به انجام رسید! فدایت

- مادر جان برای روزهایی که گفتی برنامه ریزی نفر ما ! ارزو داریم با خودمان باشیم! فدایت

- لطفا کسی دنبال همسر برای ما نباشد! میرزا جون با شما نیز هستم! فدا... نه!

- این بود دیگه ؟ خوشگله! دیدی رنگ دیگش هم هست! ولی قبول کن هیچ چیزی A 1200 نمیشه  فدای گوشی آینده ات!

 

- مرسی ایرانسل جان! به مدت بیش از ۳۶ ساعت مفتکی حال دادی به ما! و البته ۱۰۰۰ تومان هم ریختی به حسابمان! از یمن قدم مبارک جانمان است! باز هم فدایت!

- ما همان ۵ ساعت را خواهیم آمد و بس! اصرار نکنید! حقوق اضافه کنید تا جانمان شما را نفرین نکند! من به فدایت!

- کی میرسد ۱۱ و ۱۲ بهمن ماه جان من؟ ف د ا ی ت

- دلتنگیم به این نشانه که وسط بازی فوتبال با همکاران...هم تیمی خود  که اسمش رسول هست را هم  صدا کنی ناز خاتون  (مثلا) فداااااای تو

- دلتنگی به این خط و نشان اینکه حواست آنقدر پرت باشد که با زانو شیرجه بزنی لب جوی! فدات

- دلتنگی یعنی ایکنه ... دل تنگ است! همیشه به فدایت!

- خداجون؟؟؟!!! یه خواب آروم آرزو دارم...نه برای خودم ..برای جانم! در عوض ما (همگی) نیز قول میدهیم بر نماز صبحمان استقامت کنیم؟ (نکنه میخوایی باز تهدیدت کنم؟ ) آفرین خدای خوب ! فدایت !

درووووود

+ حک شده در  پنجشنبه 1387/10/26ساعت 19  توسط هاشیم  |  خاطرات مدرسه یا دانشگاه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


س ل ا م

انگار همین چند روز پیش بود که نیشابور و مشهد بودیم و با رتبه ویژه ای که آوردیم تونستیم از بعضیا حالگیری کنیم اساسی!

امسال هم شهر جمع و جور و دوست داشتنی ابهر بودیم و این دلهره که نکنه خدای نکرده اینبار حال ما گرفته بشه استرس زیادی داشتیم! ولی تو این مورد خدا باز هم با من بود! با سه مقاله رفته بودیم جشنواره در سه رشته زیست و ریاضی فیزیک و علوم تجربی طرح داشتیم که با زحمت بچه ها تونستیم خوب از شهر و واحدمون دفاع کنیم!

البته رشته علوم تجربی یک شیرینی دیگه ای داشت چراکه رتبه یک کشوری رو با ارائه و دفاع خواهرای خوبم(سپیده و سمیرا) بدست آوردیم ولی اعضای بقیه رشته ها(سالار-علی-محمدو محمد-میلاد-مصطفی) هم فراتر از انتظار من ظاهر شدند ولی افسوس که...

البته نمیدونم دوستان هم سفر ما این نوشته ها رو میخونن یا نه ولی واقعیتی که تو این سفر بود و هرگز نذاشتم بچه ها احساس کنند این بود که من حال خوبی نداشتم! متاسفانه خبرهای کاری و غیر کاری که به من می رسید باعث شد در بعضی ساعت روحیه به شدت ضعیف و حتی داغونی داشته باشم! امیدوارم این به بچه ها منتقل نشده باشند!

نکته۱: آنچه ماندگار است نه من که خاطرات من  است! این هم پاک میشه استاد؟

نکته۲: شب و روز دارم آرزویت ... نکند نکنی زمن یاد؟

نکته ۳: فکر نمیکنی فقط دیدن بدیها کار خوبی نباشه؟

نکته ۴: طاقت یک شوک دیگر... خدایا این مورد رو هم با من باش!

نکته۵: المپیکی های ایران با اقتدار از مسابقات حذف می شوند!

نکته تبلیغاتیفتوبلاگ سرنوشت با تصاویرزیبای جاده خلخال-اسالم به روز شده است! قدمتان رو چشم مدیریتش! اینجا کلیک کن!

جاده خلخال اسالم

 

+ حک شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 13  توسط هاشیم  |  خاطرات مدرسه یا دانشگاه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


الهی خدا هیشکی رو پیش خودش خراب نکنه !!! جدی میگم .. آدم چنان ضایع میشه که نگو .. مثالش همین پست قبی طناز که من فکر میکردم خوب استقبال کنین(نه اینکه من فضولم فکر کردمن همه مثل منن!!) که نشد...
این روزا که جو ماه رمضان همه رو گرفته من بیخود و بی جهت یاد یه خاطره ای افتادم که قطعا بعضیها خوششون میاد و بعضی ها بدشون میاد!!!(البته خوندن این خاطره ممکنه شما رو هم به فکر بیاندازه!! فکر؟؟ چه انتظار بی خودی!!)
یادم میاد دوران دانشجویی تو یکی از خیل انجمنهایی که من عضو بودم!! یکی بود که بیرون از انجمن هی میگفت : نماز و روزه و اینا رو بیخیال همه کشکن!! ولی جالب اینجاست تو جمع که صحبتش می شد لام تا کام حرف نمی زد و حتی بعضی مواقع عکس حرفاش رو میزد !! جونم براتون بگه اواخر به خاطر یکی از افراد همون جمع که گفته بود اگه روزه و نماز نباشه نه من نه تو ایشون کل یومن عوض شدن و نماز و روزشون به راه شده و چه شدنی !!! جدی چرا ما به خاطر خوب نشون دادن خودمون و نه به خاطر خدا اینکارارو میکنیم در حالیکه دلمون رضا نیست ؟؟ البته این دو انقریب به عقد هم هم در میان !! عجبا !
خوب دیگه خاطره بسه یه لینک دارم براتون از مسخره بازی دوتا دختر که ادای رقص تو مجالس دهاتی ها رو در میارن ..منکه مردم از خنده !
(اینجا کلیک کن دلبندم(کلیک رو بازم توضیح بدم؟)
اینم یه عکس از شکارهای خودم که تو مشهد به دامم افتاده بود .. بیچاره راننده ها که گیر دادم بهشون اساسی...( نه اینکه من غلط املاییم صفره !!) اصل این شعر اینطوریه: پدرم دیده به سویت نگران است هنوز-غم نادیدن تو بار گران است هنوز(البته فکر کنم )

سوتی
نماز روزه هاتون هم قبول . التماس دعا نمیکنم چون عمرا منو مواقع نماز یادتون بیاد!!

+ حک شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 12  توسط هاشیم  |  خاطرات مدرسه یا دانشگاه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


معمولا وقتي تو يه محيط با صفا و دوستانه قرار ميگيري  دل کندن از اونجا برات يه کابوس ميشه !! حالا به اين اظافه کن وقتي خاطرات خوش و يه زيارت از امام رضا هم توش باشه !!! در اين لحضه خدا حافظي يعني مرگ!!!
همونطوري که تو پست قبلي نگاريده بودم در يک اتفاق ناگهاني و به لطف دوستان به مدت يک هفته در مسافرت بودم .که 1ونيم روزش  مشهد بود و 3 روزش نيشابور و مابقي جاده هاي هوايي و زميني !
گفته بودم که ميريم براي حالگيري  بعضيها !!! اين اتفاق افتاد و کلي حال دو نفر که زير آب ما رو ميزدن و به خيال خودشون دورمون ميزدن گرفته شد ... به اين ترتيب که بچه هاي ما(فرزاد و ناصر، سالار،حامد و مجيد ) به ترتيب رتبه هاي ويژه،اول و دوم گروه کامپيوتر سما رو بدست آوردن و بچه هاي ناهيده جان (اين اسم کوچيکشه ) هيچم شدند!!!به لطف اين افتخار آفريني ايشان تا لحظه خدا حافظي از ما گريزان بودند.حالا اين بماند که تو جلسه محرمانه اي که به خاطر حق کشي هاي بوجود آمده ترتيب يافت ايشان محکوم شده و تا پايان جلسه شر و شر عرق ميريختند ... الهي شکرت که ضايعشون کردي!!!اين ضايع شدن ميتونست با حضور بهناز و آيلين دوبرابر و به نفع ما بشه که متاسفانه نشد.. جاشون خالي.
از اينا که بگذريم تو اين سفر من به عنوان ميهمان شرکت داشتم و چون بليطها به اسم من نبود گاهي يک دانش آموز پسر 17 ساله گاهي دختربچه دوره راهنمايي و در برخي به عنوان دکتر فرشاد معرفي ميشدم ... معرف ميکنم >>> اين منم هاشم فيس آف FACE OF !!! اين سفر من رو با  سالار ،حامد و مجيد آَشنا کرد .که بدين وسيله ضمن معرفي آنها از آنان تقدير و تشکر ميگردد:
الف-سالار(از مهاباد): ملقب به موبايل متحرک!وي  تا روز اول همراهي با ما تعداد 10800 اس ام اس ارسال کرده بود و در لحضه خداحافظي 12500 اس ام اس ... وي قادر به تنايپ اس ام اس در حالات بر عکس،وارونه،گفتگو و تايپ با موضوعات جداگانه و غيره بود ... وي گاهي قبل از پايان موضع مورد ارسالي تايپش را تمام ميکرد !!! سرعت تايپ 11 کارکتر در ثانيه!!نام برده علاوه بر اين موارد تخصص ويژه اي در امر مخزني داشت که به دلايل منکراتي از ادامه بحث صرف نظر مي شود و از آن همان بس که در حين صحبت با دو نفر از جنس مخالف همزمان به 3نفر ديگر از همان جنس اس ام اس ميفرستاد و به همگي ميگفت تو تنها عشق مني باور کن و به جان خودت !! آیکن پیشنهادی برای این شخصیت:
ب-حامد(از اروميه):متخصص در امور غيب کردن اشياء !!! وي در اين مدت ژتونهاي سه روز همايش،مموري کارت 512،دوربين همکار،هندس فري و ... را گم کرد(اينها چيزهايي بود که ما فهميديم) و البته يک جفت دمپايي را اهدا کرد تا از گم شدنشان جلوگيري کند. وي همچنين متخصص عکاسي از زواياي ناشناخته همچون سوراخ در.صفحات کاملا سياه و نيز عکاسي به شيوه نمادين بود .. به اين جمله توجه کنيد: برو کنار ميخواهم ازت عکس بگيرم !!! اين يعني اينکع پشت سريت(که ممکن بود هر کسي يا هر چيزي باشه) از تو واجبتره !!! آیکن پیشنهادی برای این شخصیت:
ج-مجيد(از اروميه): مافياي اردوگاه ... وي در طول اين 7 روز 34 کلمه حرف زد و در اولين سري از اهداء جوايز به عنوان اهدا کننده به روي سن رفت.در عکسهاي  موجود وي به عنوان رکورد دار عکس تکي معرفي گرديد که ما نفهميديم کي اين عکسها گرفته شده اشت !!! آیکن پیشنهادی برای این شخصیت:
د-فرزاد(از اردبيل): ويژه گروه!! وي با افتخار آفريني در مالزي و کسب مدال نقره آنجا در اين همايش ويژه شد!وي در يک حرکت و به تنهاي پوز اين عزيزان را به زمين زد: ناهيده جان،داوران کامپيوتر،دکتر فرشاد و سايرين !متشکريم آیکن پیشنهادی برای این شخصیت:
البته گل سرسبد این گروه کسي نبود جز ... خودتون حدس بزنين ديگه من که روم نميشه خودم رو معرفي کنم !! آیکن پیشنهادی برای این شخصیت: +
اينم عکسهاي اين سفر:ُُ

من از پرواز میترسم خیلیییی

پرواز در روز

نمایی از اردوگاه

نمایی از اردوگاه شهید رجایی نیشابور

حرم و اطرافش

اطراف حرم

اینم یه مسجد برای کسایی مثل من !!! اسلام برا همه یه فکری کرده !!

خیام

خیام

کمال الملک

کمال الملک

حاج آقا احمدی(اسم سمائی حاجح آقا تقبل الله)

حاج آقا تقبل الله

تندیس سما

تندیس سما

حمید و مجید(عکس متعلق به زمانی است که این دو از جبهه باطل علیه باطل بر میگشتند)

حامد & مجید

من و سالار و فرزاد

من وسالار و فرزاد

مشهد از هوا

پرواز در شب

بدرود

+ حک شده در  دوشنبه 1386/05/22ساعت 0  توسط هاشیم  |  خاطرات مدرسه یا دانشگاه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


همینطوری که متوجه شدید ده فجر امسال نسبت به سالهای گزشته کم فروغ بوده است ... البته این به خاطر تلاشهای امریکا اسرائیل یا سایر دشمنان نیست بلکه این دهه و سایر دهه های موجود در جهان تحت تاثیر حضور ۳روزه من و طایفه دوست داشتنیم (بهناز و آیلین )در یک سمینار پزشکی بود که قرار بود ما در آن افتخار آفرینی کنیم ولی نه تنها ما که هیچ کس دیگری هم در این سمینار افتخار آفرینی نکرد !!! خلاصه کلی جک بود برای خودش این سمینار ...اینا به کنار ما یه راننده عزیزی داشتیم که در زیر یک سری از خصوصیات این عزیز (که با نام کربلایی یاد میشود) با اندکی اغراق آورده می شود!!

کربلایی

 کربلایی مردی حدودا 50 ای 55 ساله است که بارزترین خصوصیت وی ارائه خواب زنده در حالتها و انواع مختلف است . وی قادر است در حلوت(جمع مکسر حالت!!) نشسته ،خوابیده،اریب،وارونه،جمع شده،متراکم ،منفک در گذشته و آینده وحال ارائه خواب کند. به همین دلیل وی چندید بار در پشت فرمان به صورت متحرالقول ((خواب از نوع شیرجه بر فرمان)) توسط دانشجویان هوشیار و بیدار دستگیر شده است!!

کربلایی تسلط کامل بر زبان فارسی دارد به طوریکه به تنهایی و بدون استفاده از هیچ مرجعی میتواند بگوید:((یه سیگار بده !!!)) البته بعدا فهمیدیم وی از کل این جمله سنگین تنها معنی سیگار را میدانسته و باقی کلمات را شانسکی یاد گرفته است. ولی کربلایی با همین یک جمله همه کارهای مرتبط با قشر فارس را حل و رفع مینمود ... مثلا وقتی در ترافیک گیر کرده بودیم و یه ماشین جلومون ویراژمیداد کربلایی در میان بهت همه ما داد زد :(( هوی سیگار !!! )) البته میداندی که هوی یک کلمه بین المللی است و ربطی به استعداد فراگیری کربلایی ندارد!!

کربلایی در طول جاده 1000 وچند کیلومتری که ما طی کردیم هروقت رانندگی میکرد(نه خواب ) با سرعت مطمئنه (یا مطمعنه ) حرکت میکرد که این سرعت عبارت بود از 45 کیلموتر بر ساعت!!! کربلایی معتقد بود هر سرعتی بالاتر از این خلاف اخلاقی محسوب می شود!!

کربلایی از وقتی که ما حرکت کردیم اصرار بر سبقت از یک 18 چرخ که بار آن چندین تن ورق آهن بود داشت ولی نمیشد که نمیشد!! در همین اثنا(که چیزی حدود 3 ساعت طول کشید ) حدود 206 اتومبیل و سایر وسائل متحرک در جاده از ما سبقت گرفتند ولی کربلایی همچنان امیدوار است...

سر انجام کربلایی موفق به عبور از این 18 چرخ میشود و چشمانش را گرد کرده لبخندی از رضایت میزند ... اشتباه نکنید کربلایی بر سرعت خود اضافه نکرد بلکه یارو برای پر کردن فلاکس چای خود ایستاده بود !! و بعد از 10 دقیقه با سرعت برق از کنار ما عبور کرد و ما دیگر آنرا ندیدیم ... در این حالت کربلایی هیچ حرف یبرای گفتن ندارد و تنها سیگار زری کشیده در دود آن محو میشود!!

دیگرین خصوصییت کربلایی ما این است که دنده عقب را بلد نیست و به همین دلیل روابط عمومی بالایی دارد!! به طوری که م یداند به محلی که دیوارهای آن خراب شده ((خرابه)) میگویند و یا نوشته های روی هر تابلو چیزی را مشخص میکند ... مثلا یک بار که پرسیدیم روی تابلو چند کیلومتری شهر رو نوشته بود گفت:(( یه چند کیلومتری مونده حالا ))...

کربلایی چون روحیه بالایی دارد هدف دیگری را برای سبقت انتخاب میکند و به سوی آن حیز برمیدارد... چشمانش را تیز میکند گوشهایش را باز و با سرعت ابدائی خویش شروع به حرکت میکند ... ولی افسوس که هدف جنازه یک اتوبوس سوخته است که سالهاست در کنار جاده خوابیده ... کربلایی حرفی برای گفتن ندارد ...

کربلایی که گویا با اسم هاشم مشکل دارد در تمامی 70 و چند ساعتی که باهم بودیم مرا به اسم مجتبی(موشتابا) صدا میکند و هروقت این اسم را فرامویش می کند با دست مرا خطاب قرار میدهد ... ولی همین کربلایی با سرعت یاد شده وقتی من در خواب بودم وسیر 1:30 ساعته را در 47 دقیقه آمد و موقع پیاده شده گفت :اقا هاشم کلی به ما خندیدیا ..

خلاصه این کربلایی از اون آدمای گل روزگار بود که ما رو تحمل کرد ... اینم عکس کربلایی که در کل 12 عکسی که ازش گرفتم یه نیگاه هم به دوربین نکرد!!

در پایان از مسئولین همایش پزشکی که باعث این برخورد جالب شدند و در نهات کلی از خودشان تشکر نمودند و از 264 مقاله به 5 تا جایزه فراموش نشده یک سکه ای دادند متشکریم و برای دانشجویان آن واحد محترم آرزوی صبر و دانش داریم...

+ حک شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 23  توسط هاشیم  |  خاطرات مدرسه یا دانشگاه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


با سلام

خوبینید ؟ دارید خودتون رو برای عید آماده میکنید ؟ خوب اشتباه میکنید عزیزان ... حتما تو چهارشنبه سوری هم حسابی بوبم بومب کردین ۱ خوب بسی اشتباه کردید فرزندانم ! استخفرالله ! حتما ماهی قرمز هم گرفتین ؟ وای وای گناه به این بزرگی مرتکب شدین و نیشتون هم بازه !!! مگه نشنیدین نور افشانی بده و گناه داره مگر در روز پیروزی ؟ مگه نشنیدین ماهی حرام رو میشه خورد اما ماهی های قرمز شب عید ایرانی رفته رفته مریض میشن و آنفولانزای ماهیایی از خودشون پخش میکنن ؟ هان ؟ شما چرا این کارارو میکنی ؟؟ چرا از رو آتیش میپرین ؟ که یعنی چی ؟ حتما فردا پس فردا هم میخواهین سال تحویل بگیرین !! مگه همین بهمن ماه نبود که عید گرفتیم براتون این هوا !!! هان ؟ خوب آدم عاقل که سالی ۲ بار عید نمیگیره .. حالا گریه و زاری عیبی نداره اون آرامش بخشه .. اما عید مید و اینجور کارای اصیل ایرانی دور از شان یک ایرانی هست .. آفرین دخترا و پسرا ... بهتره برین ماهی هاتون رو تو آب خفه کنین و استغفار کنید که دیگه از این کارها نکنین ... دیگه نبینم عید بگیرینا ... راستی لباس سیاه یادتون نره که بسی ثواب داره ...

خوب .. از این حرفای ۴۰ تایی بگذریم

دیروز ( ۳ شنبه ) رفته بودم دانشگاه پیش بچه های انجمن علمی ... یادش بخیر دورانی داشتیم تو انجمنمون .... هیییییییییییییییییییی رشید هیییییییییی حمید هییییییییییی پیمانین ( دوتا بودن ) هیییییییییییییی خواهرا ( رویا نسرین بهناز  و ... ) هیییییی جنجال ... هییییییییییی سمینار .... هیییییییییییییی جشن هییییییییییییییییی شب شعر ......... هییییییییییییییییییییییییی جونییییی .. هییی خالی .... آره واقعا هی هی هی و هی هی .....ابهتی داشتیم واسه خودمون ... بازدید میزاشتیم توپ ... اونقدر مقاله نوشتیم و سمینار دادیم که آخرش گفتن دیگه بسه شما شورش رو در آوردین ...

خلاصه رفته بودم خاطراتم رو مجدادا راه اندازی کنم که ... میدونی چی شده بود ؟ کل بچه ها رو انداخته بودن از انجمن بیرون و همگی تو راهرو پلاس بودن ... میدونین چرا ؟؟ چون کارت انجمن همراشون نبود کلید بهشون نداده بودن... یادش بخیر زمون خودمون ابهتی داشتیما !!!!! اما حالا چی ... ازبس مظلوم شدن و بچه مثبت که ... شایدم به فکر اینجور مسائل پیش پا افتاده نیستن خوب البته مسائل مهمتری هم هست ... اما جاتون خالی ما بچه های شیمی تو سالن خالی هم حال میکنیم ... میدونی چطوری ؟؟؟ بچه ها از سلف ناهار گرفته بودن ... هرچند من میل نداشتم ( کلا من با غذا میونه خوبی ندارم ) اما به اصرار بچه ها یه دو سه پرسی خوردیم ... وایییییییییی چه حالی میداد رو زمین ( وسط سالن ) نشسته بودیم و میلمبوندیم .. دوغ هم روش.... وای چه شود !!!! ملت هم تماشا میکردن اما ما همچنان میخوردیم ... ( البته جمع مردونه بود ) آی خوردیم ... آی خوردیم ... خلاصه امیدوارم تونسته باشم حق مطلب رو ادا کرده باشم ولی آی خوردیم ...

پاسخ به شبهات عقیدتی مقیدتی  شما عزیزان در ۲ پست قبلی :

شبهات اجنه ای :

بهزاد ؛ اه حیف شد من برنامه ریخته بودم .

بابک ؛ ها من از سوسک و موش و ما و خر و اردک و ماهی میترسم اما از بابک بیشتر از همشون ...

سمیه ؛ قلم نی خوبه ؟

بهناز ... بابا تو دیگه کی ؟ من داشتم از ترس هی توالت میرفت و اونوقت تو ... ای ...

سیما ؛ نه دوعا سی اوخیم ؟؟ کار از دوعا و اینجور چیزا گذشته خواهرم اینا دارن اینجا مجتمع ورزشی باز میکنن با استخر و جکوزی ...

گلناز ؛ خوشحالم که شانس اومدی چون بقیه که با دعوت اومدن گلی به سرمن زدن که دارم از بوی خوشش خفه میشم .... نچ آبح پسر خاله های من جن نیستن ... اینا عجل معلقن ...

حمید کیمیاگر ؛ مراجعه شود به پاسخ بهناز

آرزو ؛ ۱ خوش اومدی ۲- شمع دارم قران هم دارم اما افاقه نمیکنه باید اعمه رو جمع کنم ...

آیناز ؛ ندییم سنه ؟؟؟ من من من من من جنم پس الهی هرچی فرشته هست رو زمین مهو بشن ...

شبهات شرارتی :

بهناز ؛  شما بکش گردن گیریش با ما

سمیه ؛  شرمنده زرنگ تر از من و تو هم هست ( بهناز )

ناصر ؛ اقا ما مخلصیم ...

بابک ؛ کوبا یادت رفت ... چزایر فیجی و سلمان آباد خودمون هم نیز هم

گلناز ؛ پسر خاله دختر خاله نداری ؟؟؟ شوخی میکنی پس نصف عمرت بر فناست ..پس چی داری ؟؟پس تو کیو اذیت میکنی ؟؟؟پس حتما مشکل روحی پیدا کردی !!

عرشیا ؛ قابلی نداشت قابش کن بزار رو تاقچه بالای درتون ... اینم یه در دیگه ...

آیناز ؛ کجاشو دیدی من فرشته ها رو هم گول میزنم ... پس همه فرشته ها حواسشون جمع باشه لطفا ... تا ما شرمنده نشیم ...

راستی من بازم میگم پارا گراف اول این پست رو باز هم مطالعه کنید .

راستی یه چیز دیگه ... پست عید من یادتون باشه ...

با بای

+ حک شده در  چهارشنبه 1384/12/24ساعت 23  توسط هاشیم  |  خاطرات مدرسه یا دانشگاه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


آقایان ! و خانومها !

سلام

تعطیلات خوش گذشت ؟؟ کلا میگم ... هم تابستون هم تعطیلات پایان این هفته .

من که بدک نبوده برام ...حالا چرا بماند ... خصوصیه ...

جواباتون این زیره :

سارا : یادم باشه جایزیه اول شدنتو بدم ... مثل ناصر ... در ضمن من اصلا جهانی فکر نمیکنم ... چون کلا به چیزای مادی فکر نمیکنم .. اصلنم روشن فکر نیستم ... همونی که من نونشتم صحیح است ... آقایان و بعدش خانومان ... حالا شاید اگه نمیگفتی دفعه بعد همونی که تو میگفتیو مینوشتم اما این دفعه هم به لج بعضیا همونو تکرار کردم با غلظت ! بیشتر ... میدونی چرا ؟؟؟ چون اگه به این جور چیزا فکر کنیما باید هی به اینو اون ایراد الکی بگیریم و از کارای واجبتر عقب بمونیم ... اینو چند بار به خودتم گفتم ... یادته ؟؟؟ آفلین دخمل خوف ...

ناصر : هیچی آخرش میشی من ( خودتو نکشیا )

بابک : الهی که خودت و خانومت همیشه برای هم بمونین اونم با خوشی ایشالله ... یاد آوری روزای طلاییی ؟؟؟ نه ... واقعا طلایی ... برو بابا ذغالیم نبودن ... اه اه ...

رویا : میبینم که خانوم دکتر ما ( آخه یادم رفت بگم ... آبجی رویای من پرستاری قبول شدن ... قراره آمپولای زنای محلمون رو از این ببعد ایشون بزنن ... حسودیتون میشه آره ) آره داشتم میگفتم ... راه افتادیا .. خوش به حالت که ۳ تا آبجی داری ... من که اون موقع نه آبجی داشتم نه داداش ... اعلانشم داداش ندارم ... آبجیمم تو جریان مردسه به خودم رفته ... عوضش چندتا فامیل شرور هم مدرسه ای داشتم که ... حالا جریانشو مینویسم تو این قسمت !!!

کیمیاگر : هه هه ... جالب بود .. حالا یه سوال !!!! مگه دو خط دایره به هم میرسن ؟؟؟ یا دو خط کج ؟؟؟ خوب معلومه که همه میگین نه ... چون دایره که همون دوتا خط هستن که اونقدر از هم گزشتگی داشتن که به هم رسیدن و دور مو میگردن ... دو خط کج هم اگه از هم دور نشن خیلیه ... میدونی چرا ؟؟ چون اگه قرار بود به هم برسن .. کج نمیشدن ... البته بحث خیلی عمیق و تخصصیه ...

سالومه : میدونی چیه معاون ؟؟؟ این حرف مرفا رو ( ور وسائل ) یه عده آدم زیر تنبل ... میگن ... مثل قپ قره ... یا آغ آپ باغ !!! گرفتی که ؟؟؟ کروکی مردسه مثل همه مدرسه هاس چیزه خاصی برای کشیدن نداره ... در مورد عکس هم به چشم .... اینم عکس نی نی هاشم ( آهای چشم نزنینا ) :

 هاشم کوچولو

سمیه : هه هه ... جالبه ... من عمرا بزارم سرم شیره بمالن ... اه اه ... چندش آوره همون گول بیتره ... حالاشم دیر نشده ها میتونی به نیت روز آول مردست گریه کنی .. نزار قضا ! بشه ها ... آفرین ...

محسن : اون خاطره رو من از یکی دیگه هم شنیده بودما ... آما اون میگفت اسم اون پسره محسن بود !!!!! آخی ته طاغاری بودی محسن !!!!

دخمل بارون : ( خوبی خانوم مهندس !!! آخه مرجان  هم از مهدنسی کامپیوتر قبول شده ... ) مرجان ؟؟ باز مدرست دیر شد ؟؟؟ خوش به حالت که حال کردیا ... منم کلی حال دادم به بقیه ... چون کلی بهم خندیدن ...

بهناز : وا چرا ؟؟؟ آهان گرفتم ... کامپیوترتو میرای مدسره سر کلاس که بقیه هم استفاده کنن ؟؟؟ یادم باشه یه ۱۷ بابت این کارت بهت بدم ... هرچند که ...

بهناز آنا : الهی همونی که تو گفتی ( آما به دعای ما گربه ها که ... ) راستی این امش رو من نگرفتم ...۱۰۰ تا شو گرفتی ... منم میخواااااااااااااااام ...

عجب دوره زمونه ای شده ...

من این بچه ها رو که سال اولی هستن رو میبینما کلی امیدوار میشیم ... اما دلم براشون کباب میشه اونم کباب ترک ... آخه اینا اگه خیلی زرنتگ باشنا میشن سارا ... یا فوقش میشن سالومه ... یا دیگه خودشنونو بکشن و آی کیو شون ۲۰۰ باشه میشن من ... آخه ما کجا رو فتح کردیم هان ؟؟؟ اصلا من اگه یه روز بچه دار شدما نمیزارم بره مدرسه ... میزارمش سر کار ... یت میفرستمش دانشگاه آزاد ... خوب باباشم بایدم جونم در بیاد ترمی ۱۵۰میلیون براش خرج کنم ( ۱۰ سال بعد رو حساب کردم ) اینجوری ۱۲ سال از هم سنو سالاش جلوتره ..

خوب حالا برگردیم سر جریان مردسه من :

بعد از درک اصل ماجرا که مدرسه فقط برای کوچولو هاست و مامانا قبلا این دوره رو گزروندن ... من کلا عضو لاینفک چادر مامان شدم ... ملت کلاس اولی و غیره به سر صف میرفتن و من روی زمین کشیده میشدم ... دیدم که نه این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست ... چون خون ره هم میشناختم ( نزدیک مدرسه بود ) .. دو تا پا از بابای مدرسه گرفتمو الفرار ...کلی حال داد ... من با چشای گریون بدو مامان بود ناظم بدو ( آقای علیزاده ) ... چشمتون روز بد نبینه ... دم در خونه مامان منو گرفت و ایندفه با محبت عملی من به مدرسه نشوند ... ناظم هم با انگشتای باز گوشم رو گرفت و چپوند تو صف ... سرور ملی میخودند و من هم مثل گروه کر همراهیشون میکردم ... اونقدر از ته دل میوخوندم که نگو .. اشکام قاطی آب بینیم شده بود و ...( خوشمزه بودا  اعلان میفهمم که چرا من عاشق پیتزا هستم ... چه کشی میان هر دوشون ... ) همه فکر میکردن که تیم ملی برده که من اشک شوق میریزم ... یادمه یه عده که گریه میکردن گریشون رو به خاطر من قطع کردن و منو دلداری میدادن ( هیچ وقت حلالشون نمیکنم ... ) خلاصه وقتی همه دیدن که من رضایت بده نیستم .. قبول کردن مامان هم بیاد سر کلاس ... این دیگه بهتر از این نمیشه بود برام ... اون روز و یه هفته بعد رو دوتایی سر کلاس بودیم ... بعدش یادم افتاد که دو تا ازفامیلامون ( دایی کوچولوم و پسر خالم که به ترتیب ۴ و ۳ سال ازم بزرگتر بودن  ) تو همون مدرسه هستن ... قبل مدرسه کلی با هم حال میکردیم ... از جن و اینجور چیزا برام میگفتن منم میترسیدم و اونا میخندیدن ... برا همین قرار شد که من تنها برم مردسه ... 

اونا ( دایی و پسر خالم ) وقتی منو تنها گیر آوردن گفتن که تو دستشویی مدرسه یه دست بریده پیدا شده و کار کار جنا هست !!!! نه شما خودتون رو بزارین جای من ... چی کار میکردین ؟؟؟ آفرین منم همون کارو کردم ... چشام سیاهی رفت و دویدم طرف خونه ... ( گریان و نالان و ویلان و غلطان!!) سر راهم چند تا دختر رو که میومدنمدرسه ریختم تو خیابون ( آخه سرعت و شتابم زیادی بود ترمز هم که یوخ ... ) ( امیدوارم حلالم کنن چون بعضیاشون تا آخر عمر از مدرسه معف شدن ... خوش به حالشون ... ) از شانس بد هیشکی خونه نبود منم رفتم خونه مادر بزرگه هزارتا قسه داره ... خونه مادر بزگره شادیو غصه داره ... شرمنده ... قاطی شد... آره رفتم خونه مامان بزرگم ... سرتون رو درد نیارم .... خلاصه وقتی اصل ماجرا رو گفتم ( جن و دست بریده ) کلی بهم خندیدن ... وقتی هم دستوشویی رو بهم نشون دادن ( فقط بوش بد بود ) خیالم راحت شد و ملت از دستم راحت شدن ... خلاصه ایامی بودا

 ... برن اون روزا و دیگه بر نگدرن ... آخرشم شدیم اینی که میبینین ... الهی شکرت ...

+ حک شده در  پنجشنبه 1384/06/31ساعت 0  توسط هاشیم  |  خاطرات مدرسه یا دانشگاه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


سلام اهالی ....

حال و احوال که خوب و رو به راه هست ؟؟؟ چرا رو به راه نباشه !!!!

منم خوبم ... طنازم خوبه ... چرا خوب نباشه ؟؟؟

راستیتش من از اول با مدرسه مشکل داشتم ... البته فقط مدرسه نه در س... حالا چرا خودمم نمیدونم !!!!

هر وقت که یاد اولین روز مدسرم میفتم یه جور عیجیبی میشم .. مثل کسی که مثلا یاد روزایی میفته که هنوز توی شکم مامانش بوده ... تجربه کردین همچین حسی رو ...

اما مطمعنن !!! وقتی یاد اون روز میفتین یه جوری میشین حالا اون حس من نشد یه حس دیگه ...

میخوام امروز خاطره اون روز رو بگم براتون که شمام یه جوری بشین ... حالا هر حسی که دوست داشتین ...

یادش به خیر یا نه اونش با خودمه ... ولی ... هی روزگاااااررررررررررر .....

درست یادم نیست که شنبه بود یا کدوم روز اما اینو میدونم که جمعه نبود !!! آهان یادم اومد ... اول مهر بود فکر کنم ... نه نه معذرت میخوام ... دوم مهر بود آخه اون سال از شانس ما اول مهر طعتیل !! بود ... اینو هم بگم که من اون روزا یکی یدونه فرزند خونه بودم و هنوز این آبجی جونم تولید ... ببخشین متولد نشده بود ... چه ایامی بود .. این دیگه یادش بخیر ... لوس و ننری هم عالمی داره ها ... شماها که همتون درد کشیده هستید میفهمین من چی میگم ... خلاصه من با اون وضیعت قرار بود برم کلاس اول ... البته من قبلا کلاس اول رو تو خونه خونده بودم و فول بودم برا همین از این جهت مشکلی نبود ... اما جونش براتون بگه که یه کیف خریدم که عکس کارتون محبوبم روش بود ... حلا من از بس این کارتون رو دوست داشتما اسمش یادم رفته ... اما کارتون یه فیلی بود که با گوشاش میپرید ... نه اینکه پرواز کنه ها .. نه .. میرفت رو پشت بوم و از اون بالا سقوط میکرد و یه پر هم میزاشت رو خرطومش ... بامبی بود یا بامبو یادم نیست ... اما اگه شما یادتون اومد برسونین بهماا .... مرسی ... آره دیگه از اون کیفا یه چند تایی ( مثلا یدونه ) خریدیم و سایر وروسائل رو هم گزاشتیم توش که فردا ( دوم مهر ) بریم مدرسه بقیه کلاس اولیا رو ضایع کنیم ( آخه اونا که باباشون معلم نبود تا بهشون درس کلاس اول رو یاد بده ... ) حالا اینا به کنار .... صبح مامانم بیدارم کرد کیفم رو تنم کرد ( انداخت رو کولم ) و راه افتادیم طرف مدرسه که بریم سر کلاس ... الهی هیچ کدوم روز بد نبینید ... الهی درد غریبی نکشید ... الهی درد بیدرمون نگیرید ( با درمون بگیرید ) ... ملت همگی ریخته بودن حیاط مدرسه ... در واقع پاتوق کرده بودن اونجا رو و بچه ها رو ول کرده بودن به حال خودشون ... منم که تا اون روز یه لحضه از مامانم جدا نشده بودم عین چیز چسبیده بودم به چادر مامان ( چیز در اینجه به معنی آدامس ایرانی میباشد! ) و هاج و واج به ملت علم دوست چشم دوخته بودم ... که دیدم از بلند گو به صدای وحشت ناکی ( مث صدای شیپورچی تو کارتون پسر شجاع ) میگن که : کلاس اولی ها بیان جلو ... ( نه عزیزمی نه کوچولویی نه نوباوه ای .. آخه حالا که اینجوری صدا میکنن بچه ها رو مثلا میگن : عزیزای کلاس اولی بین ایج جلو تا ما زیارتشون کنیم !!) ... این موقع بود که مامانم گفت : خوب هاشم جونم ! من رفتم ... گفتم مامانی منو میگنا !!! گفت میدونم عزیزم من رفتم خونه .... ما رو میگی میخ کوب شدیم رو آسفالت حیاط .... !!!! آخه نگفته بودن که من باید بدون مامان برم سر کلاس !!!!!!! این نا مردی بود ... سر من گول مالیده بودن .... اینجا بود که اون روی هاشم خودش رو نشون داد ... ( ادامه تو پست بعدی .. التبه اگه براتون جذاب بود .... ) حالا این بحث به کنار یه چند دقیقه به اون روزایی که خودتون تجربه کردین فکر کنین ... اگه حرفی برای گفتن داشتین بگین تا بقیه هم در جریان باشند ...

فعلا بابای

 

 

+ حک شده در  دوشنبه 1384/06/21ساعت 23  توسط هاشیم  |  خاطرات مدرسه یا دانشگاه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin