تبليغاتX

طناز
 

طناز

 

 

سلام اوقات فراغت .. اوه اوه شرمنده سلام دوستان ...

از امروز هیچ کسی از نیش و کنایه های من در امان نیست ... ( مگه تا حالا بوده ؟ ) بدینوسیله اعلام میکنم از این پس با فراغ بال و خیالی آسوده و دلی نترس همگان را ... از آقا تا قورباغا !! از قلامعلی حداد تااااا شخص مثلا شخیص ماحمود از دبیر تا سخنگو  از رئیس تا مرئوس به تیر زهراگین طناز خود هدف قرار داده و کفن پوش و در کمال بی نزاکتی ملت را مسخره یا مصخره کرده و به ریششان خواهم خندید که هیچ بلکه ممکن است در اقدامی انتهاری و شهادت طلبانه کاریکاتور های ملیح از سوسک و مارمولک و جناب خر و هویج و غیرو نیز منتشر کنم ... ( ایول بلاغت کلام رو ) لذا متاکداٌ اعلام میکنم از این پس من دیگه سرباز مرباز نبوده و در کله خود بسی مو خواهم داشت ( قابل توجه بعضی از ساراهای مو دراز ) و بدین جهت به اطلاع کلیه مراکز و شرکتها  کارخانجاتی که به دنبال مدیر عامل یا رئیس بخش یا مسئول روابط عمومی یا پژوهشگر و یا حتی سخنگو میباشند می رسانم این جانب از هم اکنون بیکار محض ( و کاربردی و مهندسی ) بوده و آماده همکاری می باشم لذا خواهشمند است با رعایت نوبت و همچنین اخذ وقت فبلی و در دست داشتن شرایط مکفی و حقوق اندکی زیاد به اینجانب مراجعه کنند تا اگر ( من هیچ قولی نمیدهم ) و باز هم اگر مورد توجه من قرار گرفتند با آنها وارد مذاکره شوم . لازم به ذکر است این جانب کمی تا قسمتی ادای خوشتیپی در آورده و البته در حکم آچار فرانسه بوده و از پول هم خوشم می آید و اینا  .

در ضمن شمایی که داری مطالب طناز رو مفتی مفتی میخونی از این پس دیگه از این دست و دلبازی ها خبری نیستا  و ۲ حالت پیش رو داری ۱- یا بابت هر سطری که میخونی باید ۳۰۰۰ ریال به حساب عابر بانک من واریز کنی ( مثلا این دفعه میشه حدود ۷۰۰۰۰ ریال که مهمون منی ) ۲- یا اینکه در نظر سنجی طناز ( مراجه شود به ستون سمت چپ زیر پیوندها ) شرکت کرده و نوع طنز خود را مشخص کنید .

البته من راه سومی هم دارم که خیلی نامردیه و شما هم فطعاٌ از اون استقبال میکنین به همین دلیل نمیگم که تو کفش بمونید و ناچرا راه ۱ یا ۲ رو انتخاب کنید ...  اگرم که زبونم لال هیچ کدوم از ۲ راه مورد پسند نبود که خوب برین بمیرین به من چه ... خوب منم خرج و مخارج دارم باید پول زنها!! و بچه ام  رو دربیارم یا نه ... اصلا فکر کنین من فلسطینم ... حالا نریزین خیابون تظاهرات مظاهرات کنینا نه همون یکی از ۲ راه رو انتخاب کنین من قانعم ( اسمم قانع نیستا !!! یه جور اصطلاحه که از قناعت میاد ) در هر حال همینه که هست ...

امری نیست ؟؟ بای فعلا

( نظر سنجی سمت چپ . زیر پیوندها که ۸ تا گزینه داره ... یادت نره )

+ حک شده در  جمعه 1385/04/16ساعت 22  توسط هاشیم  |  خاطرات سربازی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


سلام ملت

بعد از آپ دیت قبلی و اندکی پس از اینکه به خود آمدم فهمیدم که نه بابا هنوزم طرفدار دارم . تعدادی از بچه ها که از مصدومیت این جانب خبر دارشده بودند حسابی شرمنده کردند و از طریق آف یا زنگ و یا کامنت منت گذاشتن سر من . خلاصه شرمنده شدم ...

اما اگه بخوام خاطرات اون روز ( شنبه ۶ خرداد ۸۵ ) روبگم قطعا وبلاگ تعطیل و البت فیلتر نیز خواهد شد ! خوب ولی ... ما میگیم شاید نشد

شنبه بعد وصیتی که براتون نوشتم و به هیچ وجه هم طنز نبود و شما برداشت اشتباه داشتید  !!! راهی قرارگاه شدم ... همه چی عادی بود و ما ( سربازای عزیز ) هم طبق معمول ژانگولر بازی در میاوریدم که .... آژیر و ماژیر به صدا در اومد و .... خلاصه ما شدیم مسلح !!! چی؟ با تفنگ ؟ با کلت ؟ با باتوم ؟ با کلاه خود ؟ با سپر ؟ شوخی میکنید ... اختیار دارید ما مسلح شدیم به سلاح ایمان و طنز و یه دسته بیل یه متری ( خداییش طرف حساب ما هم لایق همون دسته بیل بود و از سرشون هم زیادی بود ) ... ما گفتیم که بابا حتما تا حالا بروبچ نیروی انتظامی کلک شورشیها رو در آوردن ! و ما میریم برا جمع و جور کردن به هم ریختگی ها ... نگو آقا نیروی انتظامی کیلویی چند ؟؟ خلاصه با اتوبوس رفتیم چهار راه و سر راه یه عده از هم میهنای عزیز که از گردش بر میگشتن اتوبوس مارو گرفت به سنگ و آتیش ... اینجا بود که دست غیب به داد من رسید و یه تیکه سنگ شیشه پشت سری رو شکست و خورد به کله یکی از بچه ها ... دیدیم نه بابا الکی الکی در شهادت داره باز میشه و ذوق کردیم حسابی ... ملت هرچی دم دستشون بود انداختن طرف ما از سنگ گرفته تا گوشی نوکیا ۳۳۱۰ !!!! سرتون رو درد نیارم رسیدیم به چهار راه و پیاده که شدیم دیدیم تعدادی از جوونای سلحشور یه جا جمع شدن یه سیگار گنده دارن روشن میکنن که بندازن تو بانک سامان !!!! و تا ما رو دیدین ده برو که رفتی ( خداییش هیشکی هم مدیون ما نباشه این بانک سامان کلی بهمون بدهکاره ) دیگه از جزییات بگذرم ... خلاصه چهار راه تا ورزش و بازار پاکسازی شد ( هم از شورشیا و هم از بروبچ انتظامی ) تو این وبین مردم کلی احساسات به خرج داده بودن و علاوه بر لطفشون که شامل حال بانک پارسیان و سایر بانکهایی که یه روز یه پارسی از اونجا رد شده بود ما رو هم مورد لطف قرار دادن و کل خانواده مون رو هم به فیض فحشاشون نائل کردند ( اجرشون با خدا )

بعد رفتیم عالی قاپو ( عالی قاپوی اردبیل . نه اصفهان ) چشمتون روز بد نبینه ... خود شیخ صفی هم اگه بود سکته میکرد از این قوم مغول !!! من از همه مغولی ها عذر میخواهم ... ولی مغولها خیلی مرد بودن که یه جای دیکه رو زیرو رو کردن این مردمی که من دیدم به خودشون رحم نکردن آقا ... ببین سر بقیه چی میارن  از همه طرف سنگ و فحش بود که  میومد طرف ما ... بانک صادرات تو آتیش میسوخت!!! ما که میدونستیم چه قدر زحمت کشیدیم تا شهرمون به اینجا رسیده بیشتر از اون بانک میسوختیم ... یه چیزی بگم ؟ هیچ آدم عاقلی که دیده شهرش تو یه مسیر لاکپشتی به اینجا رسیده و چه قدر سخت ... هیچ وقت نمیاد اینجوری خودش رو آتیش بزنه ...

 زیاد حرف میزنم شایدم به خاطر این حرفا شما بگین که اینم شده طرفدار فلانی ها . اما واقعیت اینه که میشنوین و اطمینان داشته باشین این حرفا رو به غیر اینجا هیچ جای دیگه نمیشنوین ( حتی ممکن به خاطرش من هم زیر سوال برم ) ...

 خلاصه یه عده از مردم فهیم که از یه کوچه سنگ ارسال میکردن .حسابی کفرمون رو در آورده بودن ( آخه ریزه میزه بودن و ۱۴ الی ۱۸ ساله و کلاا داخل آدم نبودن ) خلاصه زدیم به اونا ... خداییش تعدادشون زیاد بود ولی اکثرا در رفتن و ما هم میخواستیم برگردیم که یه هو دوباره ریخت سرمون من و فرمانده گروهان رفتی تو یه کوچه که بنبست از آب در اومد ... لطفا یه لحظه خودتون رو بزارین جای من ... یه گله آدم چیز که با سنگ و چوب و قمه و چاقو میان طرفت ( که اگه بگیرن کارت با کرام الکاتبین هست ) و توفقط و فقط یه تیکه چوب یه متری داری و بس ... دیدم آقا در شهادت داره منو صدا میکنه پس یه نعره زدم و رفتم طرف اون گله ... کل شون به اندازه یه آدم جرات نداشتن ... یکیشون که یه لباس یاسمنی تنش بود یه سنگ زد تو صورت داداشتون و بعدش در رفت ... خورده بود به لبم فوقانیم ( بعدا دکترتو برگه بهداری اینجوری نوشته بود ) دستم روش بود که دیدم باد کرد ... باد کرد و جلوی یه سوراخ بینیم رو گرفت... یه طرفه نفس میکشیدم ... ولی خوب زنده بودم تا یادم باشه همه آدما دوستم نیستن !!

بچه ها وقتی من بااون وضع دیدن دیگه رحم رو کنار زدن ... چند تا از اون کسایی رو که از تو همون کوچه گرفته بودن رو مشت و مال دادن و فرستادنشون اونجا ( همونجای جیز ) !!

خداییش قبل زخمی شدن هیچ کس رو نمیزدن و یه جوری فراریشون میدادن اما وقتی دیدن اینا رو ول کنی به خودت رحم نمیکنن اوضاع عوض شد ... حق هم داشتن والا ...

من با او وضع شده بودم یه دراکولای هیولایی شبیه قاتلا  با یه دهن پر از خون  در اوج مظلومیت  متاسفانه بعدا فهمیدم که در شهادت بسته میشده که من لای در موندم

خلاصه ملت وقتی از جانبازی ما کیفور شدن عالی قاپو رو ترک کرن ... فرمانده میخواست منو سوار یه رنو کنه و بفرسته درمونگاه که من نرفتم ... یعنی برادرا رو تو اون وضع تنها بزارم ؟؟؟ هرگز !!! ( البته اگه با رنو میرفتم منو با رنو میسوزوندن که من این جا رو اصلا یادم نبود )

دیگه بعدش من بهت زده شدم و فقط فهمیدم که دروازه مشگین و حسینیه و علی آباد و باغ میشه رو هم پاک سازی کردیم و به آمبولانس  بی سیم زدن که بیایین این اخوی ترمز بریده رو جمعش کنین

بعدش با ابهت تمام سوار آمبولانس تویوتا شدم ( تو عمرم سوار همچین ماشین با کلاسی نشده بودم ایشالا قسمت شما هم ....... نشه ) و دیگر هیچ ... فعلا هم منتظریم ببینیم چی میگن بهمون ... اینکه دستمون درد نکنه یا بکنه ...

اما یه چیزی رو راست حسینی بگم ( بدون تعارف ) دست بچه های سپاه درد نکه ایول به غیرتشون که با یه تیکه چوب شهرو امن کردن و نذاشتن یه عده نفهم شهر رو بسوزنن که مثلا ما ناراحتیم .. به خدا اگه اینا نبودن شهر اردبیل تا صبح چیزی ازش باقی نمیموند ...  اگه نصف امکانات نیروی انتظامی دست سپاه بود یه نفر ... حتی یه نفر هم ( البته شورشی ) نمیتونست در بره  خیلیا میگن بچه های سپاه زدن و کشتن و ... نه ... خدا وکیلی اینجوری نبود ... البته بعدا به این نتیجه رسیدیم که هرکی تو اون اوضاع خیابون بود و تماشا میکرد هم مقصره ... یعنی چی شهرت رو آتیش بزنن و زنها و دختر ها رو بزور بکشن به وسط که بیا با ما باش . خوابگاه ها دخترانه رو آتیش بزنن و کیوست تلفنا رو از جا بکنن و اون وقت منو شما بشینیم نگاشون کنیم ؟؟؟ فرق آدما اینجا مشخص میشه ... آخیش راحت شدم ...

خلاصه اینکه: (( من از بیگانگان هرگز ننالم        که هرچه کرد با من این آشنا کرد ))

من این حرافارو زدم که واقعیت ها گفته بشه و اونایی که این مطلب رو خوندن بدونن شایعات چی هست ... امیدوارم اگه کسی خواست ما روشماتت کنه که چرا این اسرار رو گفتی بدونه که اگه این حرفا زده نشه شایعات همونی میشه که اون نفهما میخوان . ارزش خیلی از کار ها هم معلوم نمیشه

پست این دفعه شاید مخلوط طنز و جدی باشه ولی استخراجش باش ما  

یا حق

هاشم

یه کسی که لای در شهادت مونده

+ حک شده در  شنبه 1385/03/13ساعت 23  توسط هاشیم  |  خاطرات سربازی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


با سلام بر شما و نفرین بر دیوانگان عرصه نشریات !

برادران و خواهران دینی و شهروندی ...

اکنون که من این نامه وصیت خویش را مینویسم ما برادران سرباز آقا در آماده باش هستیم ( به خاطر مسائل شورش و اینجور حرفها ) و بنده  اسلحه و تیربار بر دوش و نارنجگ بر کمر و کوله بر پشت میباشم  این اطراف بوی خاصی پیچیده است که بچه ها میگویند بوی شهادت ! است و در این بین بعضی ها سوء استفاده نموده و بوهای ناجور از خود متساطع ( یا مطساتع یا مطساطع یا متساتع ) میکنند که با بوی ملیح شهادت قاطی شده است . قرار است بعد از ظهر هم آنجا باشیم و هی بو بشنویم و بو از خودمان در کنیم ( من ادکلن شالیز با خود خواهم برد). برادران دینی و شهروندی من اگر به ناگاه و از ترس شدیدی ( شما بخوانید شعفی ) که بر من مستولی (یا مسطولی ) شده است جان به جان آفرین تقدیم کرده و همسفر دیار عزرائیل و احیانا جهنم شدم به اوصیای من عمل کنید که همانا راه رستگاریست! ؟

خواهران من توجه داشته باشند که حجاب را با هیچ چیز ( حتی بهشت ) عوض نکنید . یادتان باشد اگر کسی هم نفهمید و شما بی حجابی کردید حتما خود را به برادران امر به معروف و نهی از منکر معرفی کنید تا در آن دنیا مورد عتاب و آتش قرار نگیرید . خواهران هاشم هرگز به سایتهای مستهجن و بی دینی نروید که جیز است . این از خواهرا ...

اما شما برادران ... هرچند نصیحت شماها عینهو نصیحت دیوار  و تخته سنگ میباشد اما من به وظیفه دینی خود عمل مینمایم و اینا ... برادرا هوای خواهرا رو داشته باشید که من بالکل از آنان نا امیدم  !!! شما باید راه نجات را به بقیه نشان دهید نگذارید تفنگ طناز بی کس بماند و به دست نا اهلان بیافتد ( تکبیر !!!! ) مگذارید تیم ملی تهنا بماند ... ماحمود را حمایت کنید که شاید یادش افتاد و حمام رفت ... نبینم روزی را که صورتتان بی ریش باشد ... یادتان باشد شاید خواهر بی حجاب را به بهشت راه دهند اما برادر بی ریش را هرگز اصلا  (در این مورد از احضرت شلغم روایت داریم آقا) به جان صدام راست میگویم ( نا سلامتی شهیدما ) .

من در این دنیا چیزی ندارم که ببخشم اما مجموعه دارایهای قابل بیانم به شرح ذیل می باشد که به افراد مذکور میسپارم باشد که توفیق حاصل شود :

وبلاگ طناز را برادر هم رزم خویش ناصر خاخل میسپارم که هرچند شایستگیش را ندارد اما این هم باشد کنار بقیه نا شایستها که به چیزای خوب رسیدند .

از اینترنتی که استفاده میکنم حدود ۷ ساعت باقیست که این را هم میسپارم به بهناز ( حرف من ) که از تهران به اینجا کانکت بشه و پول تلفنشون هوار تومن بیاد تا حرس خوبی از دستم بخوره .

من در طول عمرم تنها از یک بورس یا شانه استفاده نمودم . درسته که روغنی و بد بو است اما هرچه باشد یادگاری من است و آنرا تقدیدم سارا موبلند میکنم تا شانه مذکور را با موهای بلندش بشکند !

صفحه کلید و یکی از بلند گوهای اسپیکرم را تقدیم بابک میکنم ( بدون شرح ) .

موس و اون یکی بلند گو را هم می اندازم سطل آشغال .

دسته بازی و پد خود را میدهم به آیناز که بعد از امتهانات حالی ببرد به لطف من .

مانیتور عهد بوغ خود را در نهایت شرم ساری به مرجان می سپارم شاید به عنوان عتیقه فروخته و از درامد آن کتاب کنکور بخرد شاید که ۳ سال بعد از کنکور قبول شود  .

مجموعه سی دی های توپ و نا یاب خود را آتش خواهم زد تا به دست هیچ بنی بشری نرسد .

و اما کیس ... کیس محبوب خود را تقدیم هوچین خواهر تنی خود مینمایم که میدان سالها دست نخورده باقی خواهد ماند و اگر روزی علم مرا به دنیا باز گرداند مثل اول از او تحویل بگیرم !

ماژیک سی دی هایم را به سالومه میسپارم که هی انگلیسی بنویسد و حال کند .

مجموعه نفیس عقاید پوچ و تفکرات خود را که هیچ قیمتی نمیتوان بر آن گذاشت تقدیم حمید کیمیاگر مینمایم که شاید کمی از آن استفاده کن ( مغز خودش که آک مونده ) .

مجمعه کیفهای یادگاری از همایشهای مختلف را به مستضعفین تایماز اهدا میکنم .

و در نهیایت دوچرخه دوران سنگی خود را به شاهین ( که هرگز به طناز سر نزد ) می سپارم که یادش باشد که بدقولی کرد و شبها با من دوچرخه سواری نکرد تا هروقت دوچرخه ام را دید یاد من بیافتد و جگرش آتش بگیرد .

اینجانب یکسری لباس زیر نشسته هم دارم که به دفتر ریاست جمهوری ارسال خواهم نمود که بوی تن شهید من را از آن بگیرند .

والسلام

وبلاگ نویس شهید

هاشم گل پسر

 

 

 

 

+ حک شده در  شنبه 1385/03/06ساعت 12  توسط هاشیم  |  خاطرات سربازی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


سلام مسلمونا

سر حالین ؟ نماز روزه هاتون قبول . این ماه رمضونی سر نماز هم دیگه رو هم دعا کنین لطفا ...منم یکی از اون همدیگه ها باشم لطفا .... راستی امکانات جدید رو دیدین تو قسمت لینکها ؟؟ اتاق چت طناز !!! بدک نیست یه سر بهش بزنین !

این عکس رو هم نیگاه کنین یه موقع سرتون کلاه ملاه نره :

آی کلک

خوب خوب ببینم چی داریم تو این نظرات :

سارا- خیلی ممنون از لطفتون ... به سایتی که گفتین سر زدم ... از اتاق چت هم استفاده کردم ... تنکس ...

بهناز ( آنا ) - علییییییییییییییییییییییک ... خوبین ؟ سلامتین ؟ درس و مشق چه جوره ؟  در مورد پوپک گلدره هم توی چند تا مجله خوندم ... میگن هنوزم تو کماست ... ...آره والا راست میگین ... این کارگردانها که به فکر آبروی مردم نیستن که ... 

سمیه : خیالتون راحت اگه بازیگر بشما عمرا شیرینی بخرم ... چون اصلا از بازی گری خوشم نمیاد ... حالا مجری گری یه چیزی ...

کیومرث : ببین کیو ... اولندش که خیلی خوش اومدی به وبلاگ طناز ... خیلی خوشحال شد که تو و سارا که برای اولین بار اومدین به طناز سر زدین و براش نظر هم نوشتین ... بابت روابط عمومی هم من دیگه اند روبطم ( البته از نوع مثبتش ) باوری نداری ؟؟؟ خوب پس مشکل از خودشه ... بای با   ... ی ..

سارا -( خانوم معلم نینیها ) - نمردیم و دیدیم که شما هم نظر دادین ... راستی نینی کوچولوهاتون چه جورن ؟؟ هنوزم باهاشون کتک کاری میکنین ؟؟ ما رو هم دعا کن سیده خانوم ...

کیمیا گر - حمید جون - مرسی داداشی ... اگه خواستی بگو اون مجله ای که اون خبر رو در اون مورد که اون مرده هست برات بیارم که دیگه اونجوری از اون فکرا نکنی ها ها ها ها ها ....

سیما - مفتخریم که افتخار دادیم و براتون نوشتیم که افتخارات مون رو تکمیل کنیم ...

خلاصه اینکه پاییزه و همه دارن برگاشون رو میریزن ... البته امید وارم مثل برگهای این فصل رنگ به رنگ نشن .. یه رنگ باشینا ... از این که طناز رو به نظرات مسبوستون منقوش کردین خوشحاله و دست تون رو میبوسه ...

اما در مورد ساک سربازی من ... برای اینکه ساک من یادتون بیاد یه خلاصه از مطالب گذشته رو براتون تکرار میکنم :

(( وقتی تاکسی رفت علی موند و حوضش ... ببخشین هاشم موند و ساکش ... رفتم دژبانی و بعد از کلی خجالت به خاطر وسائلی که تو ساکم بود ( لطفا نپرسید چی ؟؟؟ ) وارد پادگان شدم  ... وضعم دیدنی بود ... کلیه وسایلم که قریب به 300 نوع وسیله میشد و به صورت MP3 تو ساک جا داده بودم به لطف دژبانها کلا بازرسی شده و از گوشه کنار ساکم زده بودند بیرون و بعضی ها هم رو زمین کشیده میشدند ... از یه طرف سر شیشه آب لیمو بیرون بود و قطرع قطره میریخت رو زمین ... آستین سوییشرتم هم رو زمین دنبالم راه افتاده بود و .... حدود 300 متر از دژبانی فاصله گرفته بودم که دیدم دارن از بلند گو صدام می کنن... وقتی رفتم دژبانی یه سرباز گفت : آقا بیا دمپاییت جا مونده!!! یارو یه اشاره به دمپاییم زد و من حساب کار دستم اومد و دوباره از خجالت آب شدم ... میدونین چرا ؟ آخه یه پدر صلواتی اسمم رو ( مهندس هاشم ... ) رو یه کاغذ با خودکار سبز نوشته بود و چسبونده بود رو دمپایی قرمز و نارنجی من ( چه ترکیب خوبی از رنگ : زرد+ قرمز + سفید+ سبز ) ...دیگه موقع شام رسیده بود .. نرسیده به آسایشگاه ( همون دم در آسایشگاه ) گفتن به خط شین بریم شام ... هرچی گفتم بابا بزارین من این ساک لامذهب رو بزارم تو بعدا بیام گفتن که نا باید بیایی اینجا امنیت نداره !!! ... افتادم دنبالشون ... فکر میکردم همه دارن به من و ساکم و وسایلی که ازش زده بود بیرون نیگاه میکنن ... راستی گفتم دمپایی رو کجا گذاشتم ؟؟؟ چون تو ساکم جا نشد بسته بودم به کمربندم ( نایلونشم سیاه بود اما نارنجی بودن دمپایی قشنگ معلوم بود ) ... )))

حالا که به وضعیت اون موقعیت فکر میکنما از خنده روده بر میشم ... چون به خیال خودم کلیه وسائل لازم رو برده بودم ... اون وسائل عبارت بودند از :

عنوان وسیلات

تعداد

مورد استفاده

آب لیمو   

یک شیشه  

مقابله با گرما  چون فشار رو میاره پایین

شکلات

چهار رقم   

جهت استفاده با چایی

حوله 

یک جفت 

جهت استفاده برای خشکاندن سر و صورت

زیر پوش و غیره !!

چند تا

جهت استفاده بهینه

بیسکوییت

یک بسته

جهت خوراکی

خرما

 ۱ کیلویی

جهت استفاده برای رفع گرسنگی

کفش مهمانی

یک جفت فقط

جهت استفاده بعد از خروج از پادگان

فل فل سیاه و قرمز 

هر کدام یک شیشه معمولی

جهت مقابله با کافور و ضد عفونی کردن سایر مواد موجود در غذا ! (سایر مواد شامل همه چیز میشه از دم موش گرفته تا چشم سورسومار

جوراب پشمی آبی رنگ  

 ۳ جفت

جهت سرد کردن آب ( توضیح در ذیل جدول )

بطری خالی آب 

دو تا

جهت انبار کردن آب

آب معدنی بزرگ و کوچک

 یادم نیست چند تا

جهت نوشیدن و سایر موارد قابل استفاده

نمک 

یک نمکدان

جهت استفاده

عطر ۷ هزار تومنی

مقدار مناسب

 برای خوشبویی

سویی شرت

 یکی

فقط برای مقابله با سرمای یزد !!!!

شانه (  )

یکی

برای سر کچل خیلی لازم هست

بشقاب و قاشق

۰۰۰

خوب معلومه دیگه ...

ناخن گیر

یکی

برای مقابله با دشمن فرضی

مجله جوانان

یک جلد

برای عدم بیکاری و رفع اوقات فراغت ( البته نزاشتن ببرم تو )

خودکار و دفتر و ... 

۰۰۰

 برای نگاشتن

کارت عابر بانک

یکی

برای فریب رفقا

دمپایی معلوم الحال 

یه جفت

برای اسستفاده غیر مجاز

صابون

 یکی

برای مقابله با میکروبهی بی ادب و بی فرهنگ

باطری قلمی 

یک جفت

خودمم هم موندم که چرا باطری برده بودم

سر رسید سال ۸۱ !!!!

۰۰۰

جهت نگاشتن خاطره توسط دوستان

ترشی

 یک شیشه 

خالم برام گذاشته بود توساکم !!!

آجیل .....

۰۰۰

۰۰۰۰

سن ایچ دو 

شیشه گنده ...

جهت نوشیدنی

ساعت دیواری ... بخشین مچی ...

یه دست

اینم توضیح میخواد ؟؟؟

و غیره ...

خیلی

همه جا

توضیحات  جوراب پشمی :من این جوراب رو میکشیدم رو بطری بعد آبش میکردم و جوراب رو هم خیس میکردم ... اینجوری میشد مثل یه کوزه و چون آب جوراب گرمای آب توی بطری رو میگرفت تا بخار بشه برای همین آب بطری خنک میموند !!! هوووم اینه مغذ من ... اولش بهم میخندیدن اما بعدش همه اینکار رو میکردن ... هوووومممم اینههههه

تعجب نکنینا اما همه اینا تو یه ساک متوسط جا شده بودن !!!! بیچاره دژبان مونده بود چی بگه ...

خوب دیگه موردی فعلا یادم نمیاد ... رفقا اگه چیزی به ذهنشون میر سه امداد کنن .. .

مورد کنف شدن من هم فعلا بماند برای بعد ...

بای تا های

+ حک شده در  سه شنبه 1384/07/26ساعت 22  توسط هاشیم  |  خاطرات سربازی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


مثلا سلام ... خوبین احالی ؟؟

اولن!! اینو بگم خیال همه رو راحت کنم ... وبلاگ من بهترین وبلاگ تو وبلاگ هاست ... چون خواننده هایی مثل شما رو داره ... دومن !!! یه تبریک مخصوص میگم به چهار نفر که اسمشون بابک و رقیه و مهران و مهناز هست ... حالا به چه دلیل ... نمیگم  ... اما اینو بگم  آرزومیکنم زندگی مشترک باسعادتی رو با هم داشته باشن ....

تا یادم نرفته بابت اینکه این دفعه دیر آپ دیت کردم معذرت خواهی میکنم من ... آخه سرباز جماعت که اوضاش مشخص نیست ... احوالاتشم مشخص نیست .. اصلا کلا نیست ... خوب میدونم که به طرز فجیعی منتظر جوابهاتون هستین ... پس این شما و این جوابهای هاشم به شما ...

بینام ونشان - من پیشنهاد میکنم که شما کوچولو کوچولو بخونین تا سر حا !! بیایین ؟؟ ( راستی این حا چی هست شاید جدیدن به جای حال میگن حا ؟؟ ) آخه نه اینکه من کلن قلت املایی ندارم به این موضع هساسم !

ناصر ( خاخول ) - نه عزیز روزا به فکر اون شبها هستم

مرجان ( دختر باران) - اون روزا از بس به خط شده بودیم دیگه خط خطی شده بودیم ... پلنگ ( شایدم ببر و یا شاید گور خر ) راه راه هستن به همین دلیل .... اسم وبلاگو نوشتم که تبلیغی باشه برات ( هرچند شما به تبلیغ ما احتیاج ندارین .. ماشاا... )

بهناز ( آنا ) - میدانی شیه ؟؟ الهی بری سربازی ۲۰ کیلو لاغر شی .. الهی از بس لاغر شی شبیه نیکل کیدمن شی ... الهی که الهی ... ) از کمکتم ممنانم .

بابک - سلام تازه داماد .. ای وای نباید میگفتم .... شرمنده ... اونی که گفتیو یادمون دادن .. آما اینو هم یادمون دادن که تا میتونیم به دشمن !!! اطلاعات غلط بدیم !!! نه اینکه این وبلاگ تازگیا خیلی مطرح شده واسه همینه که ... گرفتی که ... ناقلا حالا زیر آبی میری بعله میگیری ... یادم باشه تلافی کنم حسابی ...

۴ نفر - این حرفا چیه .. اینجا کلا هیچی عمدی نیست ... یعنی چیزی جدی نیست ... یعنی اینجا همه باجنبه هستن ... یعنی همه باهم راحتن .. یعنی که همینا دیگه ... دیگه منتظر بقیه نباشین ... چون بقیه ای نداره ... آما ادامه داره ...

دس پرایت - وا چرا سیو کردی ؟؟؟ درسته سیو همون سیب هست اما مزش فرق میکنه ها ... ممنونم ازت .

بهنام ـ زیادم سرم شلوغ نیست .. چرا یه سری ؟؟ برات چند سری که بخوایی میزنم .. اما از چی برات چند سری بزنم ؟؟

سمیه - وا خاک عالم ... خواهر میخوایی جای من بازی کنی ؟؟؟ اینقدر از جونت سیر شدی یا اینقدر از سربازی خوشت میاد ؟؟؟ میگما ؟؟؟ همه رو یه جا خوندی اعلان!! زنده ای ؟؟ ... بازم سر به زن به ما ها .

مرجان ( دوباره ) - همچنان بهروز باش ... ببخش به روز باش ...

حیدر - علیک سلام ... حالا کجاشو دیدی ...آی باحالم من و آی باحالیم ما ... منافق ؟؟؟ من این کروکی رو یه جوری کشیدم که غیر خودی نتونه بخونه اگرم خوند مهم نیست که چون نگفتم که درست پشت سر ما انبار مهمات بود یا اینکه هر چهار طرف پادگان نگهبان بود یا اینکه ساعت ۴ تعویض پست بود ... اینارو یگه میگفتم بعله حرفتون قابل قبول بود اما من که نگفتم ...

محسن - آره اگه تو بودی اعلان من اینجا نبودم ...

سارا ( دختر طوفان )- خط چشم عبارت است از چیزی که .... من چه بدونم اونا میگفتن منم یاد گرفتم حالا چرا میزنی مو دراز ؟؟؟

جواب نظرات روز مادر ( یک جا ) - راستش بچه ها اون روز که اون مطلب رو نوشتم خیلی از حرفارو نگفتم چون خیلی تلخ بود اما از اینکه نوشتم خوشحالم ... از همه هم ممنونم که به مادرای دوستاتون اون روزو تبریک گفتین ...

خیلی خوب سعی میکنم امروز ماجراهای سربازی رو تموم کنم ...

قسمت شیشم :

بدرود پادیگان

نوبت این رسیده بود که کد بندی بشیم ... تو کد بندی افراد به ترتیب قد کد بندی میشن ... یه طنز خاصی تو این کد بندی هست ... به عبارتی درازهای بیقواره و کوتوله ها از هم جدا میشن ... درازا به کوچولوها متلک میگن و برعکس ... منم که دیگه از ته صفی ها بودم ... اما به خودم امیدوار بودم چون از من کوچولوتر هم بودن ... تو ۱۴۶ نفر من ۱۱۶ بودم ... یه دوستم ۱۱۰ بود بهش میگفتیم پلیس ... یکی ۱۱۷ بود بهش میگفتیم خرابی تلفن ... تلفن گویا ... ۱۱۸ ... آتش نشانی ... اتفاقات برق ... همه و همه بودن ... یکی از بچه ها ( ترک ) کدش بود ۹۰ اونو به عنوان مسئول آما گیری گروه انتخاب کردن اما ... چشتون روز بد نبینه یک آب رو ریزی شد ... آخه همیشه خدا با خودش مشکل داشت .. تو شمردن کدا وقتی به خودش میرسد چون کسی حاضر نمی گفت غیبت میزر .. روز آخر فهمید که بابا کد ۹۰ خودشه ... خیلی جالب بود وقتی میخواست گزارش بده خیلی جدی میگفت : این کد ۹۰ باز معلوم نیس کدوم گوری رفته ... بعد کل گروهان به اون میخندیدن ...

بعد از کد بندی ( ساعت ۱۰ صبح جمعه )من به همراه ۲ نفر دیگه رفتیم مخابرات که به خونواده هامون خبر بدیم که حالمون خوبه ... اما وقتی زنگ زدم خونه هیشکی گوشی رو بر نداشت ( بعدا فهمیدم خواب بودن ) خلاصه حال گیری شد اساسی آخه با ۱۰۰۰ آرزو رفته بودم ... اما این خیلی بهتر از این موردی بود که اعلان میگم .. آخه یکی از بچه ها که با ما بود زنگ زد خونشون داداشش گوشیو برداشت ... این حرفا بینشون رد و بدل شد :

دوستم - سلام داداش خوبی ؟؟

داداشش - ( با صدای خواب آلود ) : هان چیه ؟؟؟ کیه ؟؟

- منم مهدی ... خوبی ... چه خبرا ؟؟

- چی چیو چه خبر ؟؟؟ مرض داری این موقع صبخ زنگ زدی ؟؟

بابا مهدی منم حامد ... چرا اینجوری حرف میزنی ؟؟؟ زنگ زدم که بگم من رسیدم .حالم هم خوبه نگران نباشین ...

- رسیدی ؟؟؟ کجا ؟؟؟ مگه رفته بودی ؟؟

- مهدی شوخی نکن ... من اعلان یزدم تو آموزشم ...

- جدی میگی ؟؟؟ کی رفتی ؟؟؟ میگما چند وقته پیدات نیست ...

این جوری بود که حال جفتمون گرفته شد ... مخصوصا اون ... نفر سوم هم موفق به تماس شده بود ... اونم چه تماسی ... تونسته بود با خوانومش ( نامزدش ) حرف بزنه .. دیگه تو این عالم نبود و ...

وقتی رسیدیم آسایشگاه بچه ها بی نظم تر از همیشه به خط شده بودن برن نماز ظهر... برای همین فرمانده گروهان میخواست تنبیه بکنه ...یه تخم مرغ دستش بود و می گفت : من این تخم مرغ رو میزارم جلو آفتاب بعد از اینکه از نماز برگشتیم اگه باز دلتون خواست شلوغ کنین تا به جای این تخم مرغ قرار بگیرین ... جای همه تون خالی ـ مخصوصا این بهناز ( آنا ) که میخوادلاغر بشه ـ وقتی برگشتیم تخم مرغ به طور کامل پخته بود ... اینچوری بود که گروهان ما یه کم و فقط یه کم منظم شد ... ( اگه آنا با ما بود منظم نمیشد هیچ بی نظم تر هم میشد ) .. تو این چند روز گروهان ما خیلی حرفه ای شده بود چون موقع دستورات نظامی فقط ادای دستور رو در میاوردن ... مثلا تو دستور از جلو نظام که همه باید دستارو جلو بیارن و از چپ و راست نظام داشته باشت و یک صدا بگن : الله ...بچه های ما فقط ( اما با صدای بلند ) الله رو میگفتن ... چون فرمانده تو این حالت اکثراپشتش به ما بود... جالبه به خاطر همین بلند گفتن الله چند بارم تشویق شدیم ... اما بیچاره بقیه گروهانا ( اونایی که بار اولشون بود ) علی رغم اینکه خوب حرکات رو انجام میدادن اما چون شعارشون ضعیف بود تنبیه هم میشد ن ...

تو دوره آموزشی برای سرباز ها کلاسهای مختلفی مثل : عقیدتی . تخریب . آیین نامه نظامی . احکام . سیاسی و غیره گزاشته میشه .... اما نه اون کلاسی که شما فکرش رو میکنین ... تصور کنین 140 نفر رومیچپوندن تو یه کلاس که فقط یه کولر داشت و همه هم عرق کرده و شر شر دارن بو میدن !!!! اون کولر هم هرچی زور میزد فقط تا یک متری خودش رو خنک میکرد ... به همین خاطر ردیف روبروی کولر همیشه سرش دعوا بود . حتی بچه ها حاظر بودن 1 ساعت تنبیه بشن اماجلوی کولر بشینن ... یه پنکه سقفی هم داشتیم که ترجیح میدادیم نباشه ... آخه وقتی روشن میشد شروع می کرد به جیغ و داد و هوار که من خرابم من بلد نیستم خنک کنم و من .... از یه طرف هم این سروصدا مزاحم خواب بچه ها میشد ... آخه تو این کلاس فقط ردیف اول بیدار بودن و بقیه لالا میکردن و گاهی هم از بوهایی که محسن دوست داره تو کلاس پخش میشد !!! یه بار کار به جایی رسید که استاد درس اسلحه که به ایم مسائل عادت داشت دیگه تملش تموم شد و گفت : من نمیفهمم بهضی ها سربازن یا تانکر باد !!!! ما هم که خجالتی از خنده ریسه رفتیم .... ولی باز هرچی بود این کلاسها از تمرین رژه خیلی بهتر بود ... جای همه تون تک به تک خالی مخصوصا محسن و آنا ...

جونم براتون بگه که یه شب به ما شام نرسید ... مارو میگی شروع کردیم به داد و هوار که چرا همیشه این وضعیت پیش میاد مگه شما خواهر مادر ندارین ... شرمنده ببخشین .. مگه شما انصاف ندارین ؟؟؟ خلاصه از بس داد زدیم که اونا تسلیم شدن و گفتن که باشه تا یه ربع دیگه غذا حاضر میشه ... ما هم که پیروز شده بودیم گرفتیم سر میز نشستیم و بعداز 20 دقیقه شام اومد .... سوسیس و ماسیس .. اه ببخشین سوسیس و سیب زمینی که توی رب پخته شده بود ... اما سرد بود !!! خیلی مشکوک میزد ... چون اگه تازه پخته شده بود باید گرم بود ... اگرم از غداهای روز قبل بود که ما باید از این خورده می بودیم که اینجور نبود و تو اون 10 روز ما همچین چیزی نخورده بودیم ... بعدا فهمیدیم که این غذا از چندین روز پیش تو آش پز خونه مونده بوده و برای اینکه صدای مارو خفه کنن این رو دادن به خورد ما ... ما همکه گشنه و آدم گشنه رو ایمان نیست چه برسه به سرباز ... خوردیم تا تهش هم خوردیم ... و خوردن همانا و روان شدن محتویات شکم همان .... جای بابک و مهران ( تازه داماد های این جمع که باید به این جور دست پخت ها عادت کنن ) خالی ... خانوما و آقایون دیگه اوضاع گروهان از اونی هم که بود بدتر شد ... همیشه نصف گروهان تو دست شویی بودن و شر و شر .... ( اونایی که یه جوریشون میشه میتونن این مطلب رو نخونن ) اوضاع بیریخت شده بود اساسی ... حتی فرمانده گروهان هم که از اون غذا خورده بود دیگه جرعت نمیکرد با سوت مارو بیدار کن چون میترسید زیادی زور بزنه و یهو ناغافل ... همین هم اسباب خنده ماشده بود ... یکی میگفت : حالا فهمیدم چرا سربازها باید پاچه شلواراشونو با کش ببندن که اگه خودشونو خراب کرن .... داداشتون هم ( یعنی من ) که زیادی از او غذا میل کردانیده بودم دیگه سردسته گروه بودم و به همین خاطر 2 روز رو تو درمانگاه خسبیدم و 2 تا سرم هم نوش کردم ... بچه ها هم که بالکل همین وضعیت رو داشتن و دیگه نمیتونستن رژه مژه برن چرا ؟؟؟ چون نمیتونستن پاهاشون رو از هم باز کنن که مبادا زمین رو زرد کنن ... شب هم میدید که یهو یکی گفت : گرفت ... و بعدش میدویید طرف دست شویی ... بعضی ها هم از بس حول مودن یادشون میرفت که .... و لباس مباس رو معطر میکردن ... ( ناراحت که نشدین ؟؟ ) اینا همش واقعیته ها .... باور کنین ما همین رو هم برا خودمون جک کرده بودیم و میخندیدیم ... یه بار که کلی به این موضوع خندیده بودیم و کلی سر حال بودیم مارو بردن که مثلا تمرین رژه کنیم ... چشمتون روز بد نبینه ... این ارشد نونور ( یا ننر ) ما که وصفش قبلا رفته به ما تمرین رژه میداد اونم کجا میدون صبح گاه که از جمله جاهای مقدس پادگان هست و سرباز باید اونجا متین و سنگین باشه ... اما مگه با این وضعیت میشد سنگین بود ؟؟؟ همه چی شر شر میرفت دیگه چیزی برای سنگینی نبود ... این ارشد خواست به ما بگه که : زیر چشمی از راست نظام داشته باشین و هواستون به جلو باشه ... اما چون نتونست اینو پیدا کنه گفت : با یه چشم جلو رو نگاه کنین و با یه چشم سمت راست رو !!!! یکگی از بچه ها که بچه کاشمر بود با لحجه جالبش گفت : مگه مو ( ما ) آفتاب پرستوم ( آفتاب پرستم ) ... وای ی ی ی ی ( مارو میگی داشتیم از خنده روده بر شده بودیم ) این اومد حرفشو دسرت کنه و بگه که چرا گوش نمیدین باید بالا سرتون زور باشه ؟؟؟ اومد گفت : حتما باید زورتون باشه ؟؟؟ دیگه من که افتاده بودم رو زمین و ریسه میرفتم بقیه گروهان هم که یا رو زمین افتاده بودن و میخندیدن یا اینکه حین رفت به دستوشیی میخندیدن !!! این صحنه رو فرمانده گردان دین و .... و بعله جریان رو پرسید ما هم گفتیم که چرا اینطوری شد ... خلاصه ارشد ما به خاطر این کارش یک شب رفت بازداشتگاه ... موقعدرفتن بیچاره گریه میکرد .... بیخود ناراحت نشین حقش بود ... اینجوری بود که او روزا گذشت و روزی رسید که همه آرزوش رو داشتیم ... روز پایان دوره که باید رژه میرفتیم و بعدش رجز میخوندیم ... آما مگه با این اوضاع می شد رژ رفت ؟؟؟ یه بار تمرین درست و حسابی نداشتیم ... رجز هم که همون صبح حفظ کردیم ... دردسرتون ندم من او روز استراحت پزشکی داشتم ( به خاطر شر شر شکم ) و از دور بچه ها رو میدیدم ... خداییش رژه شون شبیه همه چی بود غیر از رژه .. یکی داشت میخندین یکی میدویید یکی دستش با بقیه هماهنگ نبود یکی هواسش جای دیگه بود ... من که گفتم 10 روز دیگه نگه مون میدارن تا یاد بگیریم .. اما 2 بار دعای فرجی که خنودم کار خودش رو کرد و در کمال تعجب فرمانده گردان گفت : گروهان خیلی خوب !!! این یعنی اینکه دیگه میتونین بروید ... در جواب بچه های ما باید یک صدا میگفتن : سپاس جناب ... اما اینو هم ... یکی میگفت : درود سردار یکی میگفت سپاس سردار ... یکی میگفت مرسی جناب یکی میگفت دست مریزاد و یکی هم با سر تشکر میکرد ... خلاصه اوضاعی بود دیدنی ... رجز رو هم که باید سوزناک میخوندیم ترسناک خوندیم و ... بعدا فهمیدیم چون کمبود غذا داشتن مجبور شدن ما رو مرخص کنن مگرنه عمرا به ما خیلی خوب میدادن .. خلاصه دیگه مطمعن شدیم که رفتنی هستیم .. همه خوشحال بودن ... رفتیم نماز خونه که آخرین نمازمون رو بخونیم و بریم بیرون .. اما نماز خونه اون وضع خوب و تمیز روز اول رو نداشت چون ... چون موقع رکوع ( نماز ظهر ) خیلیا خون دماغ میشدن و خونشون میریخت رو زمین و نماز خونه پر بود از لکه های خو ن و چون نمیرسیدن نماز خونه به اون بزرگی رو تمیز کنن بوش همه جا رو ورمیداشت به این وضع شما بوی جوراب و عرق و ... رو هم اضافه کنین .. اما هرچی بود خنک بود .... خلاصه نماز رو هم خوندیم و یه جشن پتو برا فرمانده گروهان و ارشد گرفتیم ( یه پتو انداختیم سروشون ) و تا میخوردن زدیم و تلافی همه سختی ها رو سرشون خالی کردیم ... بعدشم راه افتادیم طرف دژبانی ... وقتی کلا وسائلمون رو گشتن و دوباره مردیم از خجالت ... رفتیم بیرون ... یه لحظه خودتون رو بزارین جای ما ... یه بلبل ( البته سیاه و کچل ) رو تصور کنین که از قفس رها شده ... درسرتون ندم یه نینی بوس اومد و مار سوار کرد ببره ... من سرم رو از پنچره در آوردم و گفتم که بدرود پادگان خراب شده چی چی ... و زبونم را برای دژبانها ( که کفرم رو در آورده بودن و منو جلوی اون همه آدم دو بار خجالت زده کرده بودن ) در آوردم و اونا هم دیدن ... چشمتون روز بد نبینه .... مینی بوس انگار منتظر من بود ... شلپ و شلپ تلپ و تلپ خواموش شد و ایستاد ... وای وای وای ... دژبانه دوید طرف من و گفت بیا پایین اون حرفا چی بود گفتی اون ادا ها چی بود ؟؟؟ منم من من کردم گه بگم غلط کرد که دوباره نینی بوس راه افتاد و دژبان موند سوزان سوزان منم گفتم : عجب کردم ...

اینجوری بود که دوران آموزشم تموم شد ... خیلی از حرف ها به خاطر گذشت زمان از خاطر مبارکم رفته بعضی ها رو هم نگفتم گه حوصلتون سر نره ... اما نتایج این هفته :

1- بعضیا درازن بعضیا کوتوله ...

2- ممکنه خونوادتون ازبس دوستون دارن یادشون بره که شما چند وقته نیستین ....

3- صدا دادن بهتر از انجام حرکت است و صدا تشویق دارد ...

4- شام نخوردن خیلی بهتر از اسهال گرفتن است و سوسیس بد است ...

5- سرباز آدم نیست و آفتاب پرست هست ...

6- خنده سرباز باعث بازداشت ارشد می شود ( حقش هست )

7- بازداشت گریه دارد ...

8- کمبود غذا باعث خوشحالی ما است ...

9- نینی بوس با سرباز شوخی دارد ...

10 - خاطر مبارک سرباز کم است ..

خوب داستان اصلی تموم شد ... اگه باز چیزی به ذهنم رسید لابلای مطالب بعدی کیگم براتو اگرم شما سوالی دارین که بپرسید اگرم نه که ... رکورد نظرات هم شکست من خوشحال شدم ... اما کیفیت مطالب اومد پایین و کمیت رفت بالا پس مثل سابق بنظرید ... امری نیست ؟؟ پس فعلا بای تا بعدن !!! نظرم یادتون نره

+ حک شده در  چهارشنبه 1384/05/12ساعت 0  توسط هاشیم  |  خاطرات سربازی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


سلام خوهرا و برادرا و پدرا و مادرا و مادر بزرگا و پدر بزرگا و نینی کوچولوها و پزشکا و راننده ها و بسیجیا و غیر بسیجیا و چپی ها و راستی ها و دانشجوها و دانش آموزها و باکارها و بیکاهر و دیونه ها و عاقلها و بالغها و مدیرا و مدبرا و مجریا و شاعرا و عاشقا و مجنونا و لیلیها و پسرا و دخترا و معلمها و خوانندها و قصابها و داروخونه چیها و پارچه فروشها و نانواها و مهندسا و سربازها و .... ( اونایی که از قلم افتادن منو ببخشن ) خوبین ؟؟؟ بدین ؟؟؟ امیدوارم اولی باشین !  

اول این جوک تکراری رو بخونین بعدا جوابارو بشنوین :

یه محققی داشته رو قورباغه ها مطالعه میکرده . یه قرباغه میگیره و بهش میگه بپر ... قورباغه هم میپره ...محقق یادداشت میکنه : یک قورباغه سالم به اندازه ۵۰ سانتی متر میپرد ... بعد یکی از پاهای قرباغه رو قطع میکنه و میگه بپر ... قورباغه هم میپره ... محقق مینویسه : وقتی یکی از پاهای قورباغه قطع شود به اندازه ۳۰ سانیمتر میپرد ... بعد پای دوم و سوم رو قطع میکنه و میگه بپر .... قورباغه هم میپره .. محقق مینویسه که : وقتی ۳ پای قورباغه قطع شود او ۱۰ سانتی متر میپرد ... بعد پای چهام قورباغه رو قطع میکنه و میگه بپر : قرباغه نمیپره ... محقق مینویسه : وقتی ۴ تا پای قورباغه قطع شود قورباغه کر میشود !!!!

اینو هم بگم ؟ : این یه نظریه جدید در علم توارث هست : اگه پدربزرگ شما فرزندی نداشته باشد و پدر شما هم فرزندی نداشته باشد در این صورت شما هم فرزندی نخواهید داشت !!!

اینم جوابها :

سالومه خانیم  ـ ماکه نفهمیدیم کدوم باحال بود ؟ اول نظردادن یا وبلاگ طناز یا اینکه آمان آمان بو تورک لرین الین نن ؟؟

ظظظظظ - چشم . واقعا حرف به جایی بود ... اینم تقدیمن به شما که دنبال یادگرفتنین : موقع فصل تابستان آب کم مصر کنید ( صرفه جویی کنید ) یا اگه مطلب علمی میخواهی اینجا کلیک کن .

جوجه ـ اینو که خودمم میدونستم باحال مینویسم . مرسی از اینکه لینکم کردی ... منم لینکت نمی کنم !!!  شوخی کرم ... میلینکمت .

بهناز ( یلدیز ) ـ من کم بیارم ؟؟؟ عمرا خودتون که تو جریانین !! عبدا ... راستش اونروز زیاد حس نوشتن نداشتم

بابک - شما یک گروه خشن بودین ... اما ما ... یک گروه حسااااااااااااااااااس که نگو ....

مرجان ( دختر بارن ) - تنکیو ... میگما من خیلی وقته وبلاگم آهنگ داره ... یعنی از اولم داشت ... شاید شما اسپیکرتون مبارکه ...

بهناز ( آنا ) ـ بالاخره یه نفراز دخترا اعتراف کرد که دخترا کارای ناخوشایند زیادی انجام میدن !!!

مهیار ـ ترسیدی ؟؟؟ ترس نداره که ... فقط ۳ ماه از آموزش و پ۷ ماه از خدمت سخته بقیش مثل آب خوردنه ... مرسی که اومدی و سرزدی به ما . پشیمون که نیستی ؟؟

سارا(دختر طوفان ) ـ من کی گفتم از اردبیل رفتم مو دراز ؟؟؟ من از تهران رفتم ... من اصلا اردبیلو نمیشناسم ... من اصلا دوستش ندارم ... اما ... اما ... عاشقشم ... هیچ جا که اردبیل نمیشه ...

ناصرـ منو بزنه ؟؟؟ اونیکه منو بزنه هنوز دنیا نیومده ... اما جدا فرمانده گروهانمون احترام ما هارو نگه میداشت ... من تو اون چند روز ندیدم کسی زده بشه ... چرا چرا چند نفری زده شدن ... اما گرما زده .... منم تو صبح گاه لباس عادی داشتم ... دمپاییم تو آسایشگاه بود ...

محسن ـ میدونی چرا جوابتو آخر سر میدم ؟ چون واقعا نکته جالبی رو اشاره کردی به همین دلیل ازت ممنونم و یه خاطره از دوره اول سربازیم رو به خاطر تو در قسمت پیش درامد میگم ...

پیشدرآمد :

شب اول اسایشگاه برای اونایی که دفعه اولشون هست میرن سربازی شب عجیبی هست ... اون روزا ( اسفند ۷۸ ) که شب اول ما بود فرمانده گروهان ساعت ۱۱ اومد و گفت : همه خوابن ؟؟؟ ما هم یک صدا گفتیم بعلههههههه ... گفت : بعله مال سر سفره عقد اینجا فقط میگین الله برای اینکه یادتون بمونه همه تو حیاط به خط شین ... همه ریختیم حجیاط و بع از ۱۵ دقیقه تنبیه برگشتیم ... فرمانده گروها گفت : همه خوابن ... ما : الله ... گفت همه بیرن شب صدا نداره .... ( یعنی تو شب نباید جواب داد ) بعداز ۲۰ دقیقه تنبیه گفت که شب به جای الله دست چپتو رو میبرین بالا ... حالا همه خوابن ؟؟؟ همه ما دستارو بردیم بالا .... گفت احمقا اگه خوابین چطور دستتون رو میبرین بالا ؟؟؟ همه بیرون ... بعد از ۳۰ دقیقه برگشتیم تو آسایشگاه ... فرمانده : خوب همه خوابن ؟؟ دیگه صدایی نیومد و دستی هم بالا نرفت .... وقتی فرمانده میخواست بره بیرون یکی از بچه ها کع دیگه خواب کلا از سرش پریده بود گفت : میووو ... و ما تا صبح تنبیه شدیم ....  یادش به خیر آقا محسن ...

ادامه ماجرای یزد

قسمت پنجم : این گروه منظم !!

این کروکی پادگاه ما بود . فکر میکنم قسمتهای مهم رو نشون داده باشم ...

پادیگان

بالا خره قرار شد لباسای نظامی مونو بدن !!! به خط شدیم که بریم ... به دو ستون شدیم و به راه افتادیم ... هی رفتیم و هی رفتیم ... اونقدر رفتیم که دیگه نه آسایشگاهی پیدا بود و نه پادگانی ( تو نقشه هم دقت کنین جا شنده که علامت بزنم ) البته رفتنش مشکلی نبود اما فکر برگشتش عذابم میداد چون حدود ۵۰ کیلو وسیله نامنظم دربو داغون رو باید با خودم میاوردم .. از شانس بد ما هوا اونروز بدجوری گرم بود ... به هر زحمتی بود رسیدیم اونجا ... اولش یکی دو دور مارو دور ساختمون دووندن تا یه وقت حوس شلوغبازی و شیطنت به کلمون نزنه ... بعدش که حسابی خسته شدیم آروم آروم لباسارو دادن ... حدود ۳ ساعت طول کشید تا نوبت به من رسید ... اول یه کوله بعدش ۴ جفت جوراب بعدش ۳ تا لباس .. بعدش پودر لباس شویی .. بعدش واکس بعدش پوتین .. بعدش ؟؟ آهان بعدش اور کت .. بعدش صابون و مسواک و خمیردندان بعدش کلاه ... و ۳ تا هم از اونا ( گیرندین چی ... از همونا دیگه ( همون شرت ) ) بعدش باید همه رو میچپوندیم تو کوله و سوار خودمون میکردیم و میرفتیم تا اونور دونیا ( آسایشگاه ) و ما رفتیم .. خلاصه جونم براتون بگه وقتی داشتیم میرفتی که لباس رو بگیریم تازه صبحونه خورده بودیم و وقتی برمیگشتیم آسایشگاه نهار خورده شده بود .. گفتن سریع لباس بپوشین و به خط شین ( از بس به خط شدیم شبیه پلنگ شده بودیم !) موقع به خط شدن گروهان ما خیلی جالب بود ... یکی به خودش کرم میزد ( که مثلا نسوزه .. اما اینا روز آخری قیافشون بدتر شده بود چون کرم ها آب میشدن و جمع میشدن یه طرف و روز آخر قیافشون لکه لکه شده بود ) یکی خط چشم میکشید یکی عطر میزد یکی صورتشو میشست یکی در حالی که شلوارشو بالا میکشید از دستشویی میومد بیرون ... خلاصه اوضاعی می شد دیدنی ... با لباسی هم که داده بودن اوضاع بدتر شده بود  . چون خیلیا لباسشون اندازشون نبود یکی براش کوچولو بود یکی براش بزرگ ... اونی که لباس تنگش بود موقع نشستن میدیدی که بعله یارو شلوارش جر خورد ... اونیم که شلوار براش گشاد بود هی میخورد زمین .. بعضی ها هم پوتین اندازشون نبود و هی لی لی میکردن ( مث من که همه جای پام زخم شده بود ) ... خلاصه به خط شدیم که بریم برا نماز ( شب ) .. من تو اون چند روز آرزو به دلم موند که یه بار فقط یه بار گروهانمون منظم حرکت کنه  نه اولش معلوم بود نه آخرش ... نه چپش و نه راستش ... موقعی هم که به اولین شیر آب میرسیدیم بل کل ( به طور کلی )از حالت گروهان خارج شده و گله ای عمل میکردیم !!!! وقتی هم که نماز همه تموم میشد تازه یکی یکی سروکله گروها ما اونم یخ به دست پیدا میش ( یخا رو از تو آب سرد کن کش میرفتن .. ) بعد از نماز اون روز امام جماعت میخواست با برادرای بسیجی ( ما ) صحبت کنه که مبادا فرایض دینی ما فراموش بشه  ... از همه چی برامون صحبت کرد ... اینکه شما ۴۰ روز اینجا هستین و نمازتون کامل هست ... از همه چی حتی عرض نه ببخشین عذر شرعی و اینجور چیزای خجالت آور ( ما هم که همگی حسااااااااااااس و خجالتی ... ) آخه اونجام جای عذر شرعی بود ؟؟ خلاصه کلی به این موضوع خندیدیم و با همون نظمی که اومده بودین رفتیم برای شام ... اما چون طبق معمول دیر رسیدیم به عنوان تنبیه شام به ما ندادن ... ( البته بعدا فهیمیدیم اونروز شام کم بوده و اون حرفا بهانه ای بیش نبوده است ) ما هم دست از پا دراز تر برگشتیم آسایشگاه ..من که با خودم کنسرو مرغ برده بودم خیالم راحت بود ... یه گوشه خلوت پیدا کردم و مشغول خوردن اما چشتون روز بد نبینه ... اصلا نمیشد خورد غذا مونده بود تو گلوم و پایین نمیرفت .. اصلا مزش عوض شده بود ... کلا اونجا مزه همه چی عوض شده بود ... چود بعدا و تو خونه عین همونو خوردم خیلیم چسبید ... اون شب رو مثل کوزت با شکم خالی خوابیدیم ... خوب اینم این قسمت ... سعی میکنم دفعه بعد این ماجرا رو تمومش کنم ... اگه نکته ای فکر میکنین هنوز مونده بگین تا بگم ... بای ... نه هنوز نتایج مونده ...

نتایج قسمت ۵ :

شب صدا نداره ... کلا هیچی نداره .. بخواب دیگه .. .

بعله مال کجاست ؟؟؟ با اجازه بزرگترا ...

لباس نا اندازه باعث دردسره ...

بی نظمی باعث گرسنگی هست .

کنسرو در جاهای مختلف مزات متفاوتی دارد ..

نظر بدیا ... سعی کنین رکورد بشکنین این عددنظرات برای یه بار هم که شده از ۱۳ نحس رد بشه ...

با بای

+ حک شده در  یکشنبه 1384/05/02ساعت 0  توسط هاشیم  |  خاطرات سربازی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


4

سلام خواننده های من

خوفید ؟؟ سلامتید ؟؟ ایشالا که آماده خواندنید !

خوب اول جواباتونو بخونید بعدا ادامه ماجرا رو میگم .

مجید خان ؛ سر زدیم بهت . سربزن به ما .

بابک جون ؛ تو رو خدا با آبروی جیم کری و تام کروز بازی نکن ... بیچاره ها اینقدر بدریختن که باید جای من بازی کنن ؟؟

بهناز ( آنا ) ؛ اینو جدی میگم : شاید حالا این حرفا خنده دار باشه اما اون موقع اصلا خنده دار نبود و زجر آود بود ... در ضمن گفتن اینا منو سبک نمی کنه ولی خوب موندگاریش رو حق با شماست اما این تجربه ها که به درد دخترا نمیخوره می خوره ؟؟؟ مگه اینکه بعدا به شوهراتون یاد بدین

رضا ؛ به قول بهناز ( اولی ) بابا چوخ ممنون ( اینم البته حکایتی داره ها ) از اینکه مرسی هستی منم شکرم !

4تایی ها ؛ با دست مریزاد منت گزاشتین سرم. تنکس. در ضمن اینقدر فامیلیه منوتالبو نگین ....

سالومه ؛ میدونی چیه معاون ؟ حموم که چه عرض کنم اگه برای نماز وضو لازم نبودا شاید صورتم رو هم نمیشستم ... این بویی هم که میگی میاد خوب پشت کیست رو نیگاه کن ... جوراب داداشت اونجا نیست ؟؟ هست . در ضمن این سریال هم تا وقتی ذهنم یاری بده ادامه داره ... البته موضوع وبلاگ بعد این خاطرات عوض میشود . غلط املایی هم داشتم اما زودی تصهیح ! کردم ...

مرجان ؛ میدانی شیه ؟؟؟ این موضوع رو منم بهش ایمان دارم که گاهی کوچیکترا بهتر از .... اما وقتی ادامه ماجرارو خوندی متوجه منظورم میشی ... در ضمن اونجا برا هر گروهانی یکی همتراز یا همرده رو مسئول میدن .

تینا ؛ خوش اومدی ... بهتره همیشه و هر روز به این پیشنهاد مرجان خانوم عمل کنی ...

محسن ؛ اقا محسن هردفعه شرمندمون میکنیا ... راستش من و سایر هم گروهانی ها قبلا و موقع دیپلم سربازی رفته بودیم و چون خدمتمون نصفه مونده بود بقیه رو باید بعد از دانشگاه میرفتیم البته بودند تعدادی هم که برگ سبز از بسیج داشتن . حله داداشی ؟؟

ناصر ؛ ایول ناصر تو تنها کسی بودی که به علت سیاهی اون سرباز پی بردی یادم باشه جایزت رو بهت بدم . در ضمن وبلاگم هرف نداره اما حرف که داره !!!

سارا ؛ کچل خودتی مو دراز .... اما محبوبش رو هستم !!!

بهناز ( اولی یا همون ییلدیز ) و مهسا : ممنون که این همه روده درازی منرو با علاقه میخونید یادم باشه برا شما هم جایزه در نظر بگیرم ...

خوب کجای ماجرا بودیم :

قسمت چهارم :

صبح گاه و روز تخم مرغ پزون

روزای دوشنبه معمولا صبحگاه اجرا می شد به این نحو که کلیه نیروهای پادگان به طور منظم در میدان صبحگاه حاضر می شدند و یک سری مراسم مث سرود و رژه و.... رو اجرا میکردن ... روزای اول خیلی خنده دار بود ... چون اولا هنوز لباس نظامی داده نشده بود و هرکی با یه لباسی میومد یکی سفید یکی قرمز یکی آستین کوتاه یکی شلوارک !!! و ... و از یه طرف چون کل مراسم رو باید به صورت ایستاده و کاملا خبر دار ( تو او گرما که یادتون نرفته ) میبودن . یه هو میدیدی که وسط مراسم یه صدای شتلقی اومدی ( فرمانده گروهان میزد پس سر کسایی که کج ایستاده بودند ) یا بد تر میدیدی که یه صدای تق و توق وشتلق میومد این یعنی اینکه مخ یه نفر جوش آورده و با کله نقش زمین شده هیشکی هم حق نداشت بهش کمک کنه .بعد صبح گاه هم سردار ( فرمانده پادگان ) عزیزاشو ( عینی ماهارو ) جمع کرد تا برامون از خاطراتش بگه و ما فیض ببریم ... انصافا حسابی فیض بردیم ( چون ما ته صف بودی آی خوابیدیم آی خوابیدیم ) ... بعدش رفتیم آسایشگاه .. نوبت این بود که برای گروهان یه ارشد انتخاب بشه ( ارشد یه نفر خوش حیکل ! و قوی و با قدرت کلام بالا باید باشه که همه ازش حساب ببرن و یه جورایی ازش بترسن ) و چون ما همگی تحصیل کرده بودیم !!! قرار شد که در کمال دموکراسی خودمون ارشد رو انتخاب کنیم اما این دموکراسی به طرز فجیعی شکست خورد چون تعصب بالا تر از دموکراسی هست ... هر کسی میخواست همشهری یا همزبون اون ارشد بشه ... برای همین فرمنانده گروهان جوان ما شانسی !!! از بین اسامی یه نفر رو انتخاب کرد ... یه بچه تبریز با این مشخصات : فوق دیپلم کامپیوتر ، 67 کیلو ( لاغر به تمام معنا ) لحجه دار ، و با عرض شرمندگی سوسول !!!! میدادنی چرا میگم سوسول ؟؟ یارو کل خانوادش رو با خودش کشونده بود یزد حتی ... حتی ... خیلی شرمنده ام ها .... حتی .... حتی دوست دخترش رو !!!!! این شد ارشد ما ... منم کلا خاطره خوشی از ارشد ترک نداشتم ... آخه دفعه اول سربازی دیده بودم آخرش چی میشه ... یارو تابیاد معادل فارسی جملش رو پیدا کنه و مثلا بگه ایست ، اون قدر طول میداد که نصف گروهان رو باید از ته دره جمش میکردی !!! ارشد دوره قبلی خیلی مارو میخندوند مثلا میخواست بگه : بشین پامرغی بیا ... نمیتوسن جمله رو بگه میگفت : بشین چیزمرغی بیا !!! یا مثلا یه بار در مورد بهداشت آسایشگاه صحبت میکرد گفت : بچه ها توجه کنن وقتی چیزی خوردین پسموندش رو بندازین آشقال قابی ( سطل آشغال ) بعد کل گروهان به ترکا میخدیدن و ما هم ... اینجوری بود که من به بقیه گفتم خدا آخر عاقبت مارو به خیر کنه ... خلاصه چون ما زیادی سرو صدا کردیم قرار شد تنبیه بشیم و چون دفعه اولمون بود بخشیدنمون اما خواستن نشون بدن که اگه تو اون هوا ما تنبیه بشیم چی میشه میدونین چیکار کردن ؟؟ یه تحم مرغ نپخته رو گزاشتنن زیر آفتاب و گفتن بریم نماز و برگردیم ... وقتی برگشتیم ( حدود نیم ساعت بعد ) میدونید چی شده بود ؟؟... تخم مرغ رو گربه ها خورده بودن ... اه ببخشین اشتباه شد تخم مرغ پخته بود ... بعله اینجوری بود که قرار شد برای اینکه نپزیم بهتره سکوت رو رعایت کنیم ... برا امروز بسه ...

نتایج :

صداهای مختلف در موقع صبح گاه تعابیر مختلفی دارد .

کمک به هم نوع در موقع صبح گاه قدغن است .

اگه دموکراسی جواب نداد شانسی جواب میدهد .

اگه فرمانده گروهان ناشی باشه ممکنه ارشد سوسول باشه .

در موقع انتخاب ارشد ترجیحا غیر ترک انتخاب شود .

تخم مرغ میپزد تا آدم نپزد .

همینا بود دیگه ...

فعلا بای

+ حک شده در  چهارشنبه 1384/04/29ساعت 23  توسط هاشیم  |  خاطرات سربازی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


3

تلام ( همون سلام )

خوبید عزیزان ؟؟ خندانید ؟؟ خندانتر شوید

بسی خوشحالم که از این وب دیدن نمایانیده اید . و بسی خوشحال تر که پیگیر هم هستید که آخرش چه شود . آما ...

اوٌلندش جواب نظرات محترم :

قبل از اولندش ( اینکه تو متن قبلی نوشتم جوابیه منظورم این نبوده که خدای نکرده بخوام روتون وایستم و مثلا حال گیری کنما نه به خدا .. چون من کی باشم که بخوام از این کارا بکنم منظورم از این جواب دادن ها اینه که بدونین شدیدا پیگیر نظراتتون هستم )

آما ادامه اوٌلدنش :

باید به بهناز ( اولی ) گفت که : عمراً عکس بدون من رو داشته باشین ... آما من هر روز عصر به صورت زنده و کاملا جاندار درتایمازمیباشم در صورت تمایل به دیدار این کلکسیون ( یعنی من ) به آنجا مشرف شوید

همچنین در جواب سارا این را میگویم کی ( همون که ) : به زودی با یکی از نعش کشها ( ک کسره داره ) قراردادی منعقد خواهم نمود تا عزیزانی که از خنده میمیرانیم را به نزدیک ترین مکان مناسب ( تی یا بی مارستان ) برساند انشاا...

مهسا و مرجان خانوم : اینجور کلاسا را باید تجربه کرد یاد دادنی نیست که ...

بابک جون اینو داشته باش : آقاجون فروشی نیست گشتیم نبود نگرد نیست ! در ضمن من میخواستم فیلمشو بسازم ! کاگردانشم پیدا کردم ... آما هیشکی پیدا نشد نقش منو بازی کنه ... من جای تو بودم هنوزم اون استاد چتر بازی رو فحش میدادم میدانی چرا ؟؟ چون از بس غرق در ایشان شدی که هم اکنون نیز چتر بازی ...

در جواب بهناز ( دویٌومی ) : اگر اینگونه پیش رود اسم وبلاگ را به دلواکنون تغییر میدهم چونکی ( چون که ) بیش تر از طنازی داره دلواکن میشه ... در ضمن ... فکر کردی خیال کردی ؟؟؟ عمرا من زود زود آپ دیت کنم چون اگه زود زود آپ کنم اونوقت آخر سر کم میارم شما هم که زودی میرین یه وبلاگ دیگه .. نه آبجی بزار ما کار خودمون رو بکنیم ...

در جواب سالومه . محسن جان . کیمیاگر ( حمید ) . بهنام و مهران و شاهین  ( که اومدن ولی نظر ندادن ) و بقیه که هنوز فرصت نظر دادن ندارن : ممنون از لطفتون ... اونقدر بیابیین و نظر بنویسین که مجبور شوم یه وبلاگ فقط بر نظرای شما واکنم ...

آما و صد آما بریم سراغ قسمت سوم :

روز دوم : یخ ماده ای گرانبها  و ضد آبرو

آره عزیزان ... هر جری بود او شب صبح شد ... ساعت ۴ رفتیم نماز و بعدشم صبحانه مخصوص سپاه ... یعنی نان ( که قبلا وصفش رفت ) کره پاستوریزه و مربای هویج ( مربای سازمانی سپاه ) و آب ... شما جای من بودین میخوردین ؟؟ منم نخوردم فقط یه نصف قاشق از مربای هویج خوردم که اشتهام رو کور کنه ... بعدشم برگشتیم تو آسایشگاه ... یه سرهنگی اومد ازمون آمار گرفت و مشکلاتمون رو پرسید ... ما هم گفتیم از مشکلاتمان و او اشک ریخت ... نه بابا اونم گفت انشاا... رسیدگی میشود بعدشم فرمانده گروهانمون رو معرفی کرد ... یه پسر ۱۹ ساله با مدرک دیپلم ردی از یکی از مدارس یزد ... ( اینو هم بگم همه اعضای گروهان ما مدرکشون بالای دیپلم و اکثرا لیسانس بودند و حدود ۹۰ درصد هم خدمت قبلی داشتن (( مث من )) ) به همین دلیل برامون سخت بود که یکی که هم از ما کوچیکتره هم مدرکش پایینتر بشه فرمانده گروهان آما چاره ای نبید !!!! )خلاصه اون سرهنگه رفت و بعد نیم ساعت برگشت و گفت با توجه به موقعیت شما ( بعدا میگم این موقعیت چی بود ) قرار شد آسایشگاه شما عوض بشه ... مشکل آب هم رفع شد . بعدش ۲ تا کلمن آبی رنگ بدون در به ما داد ( این یعنی اینکه مشکل آب رفع شد ؟؟؟ ) گفتیم عیبی نداره عوضش آسایشگاه خوبی میدن بهمون .... بارو بنه رو ورداشتیم و رفتیم طرف آسایشگاه نیو ( جدید ) آقا هی رفتیم و خانوم هی رفتیم ... مگه راه تموم میشد ؟ ( قابل توجه طرفداران ساک بنده : ساک همچنان همان وضع قبلی رو داره با این تفاوت که دمپایی از کمرم وا شده و به بند ساک وصلش ده بود و نایلونشم سوراخ گردیده بود ... چو ن زیر پایه تخت گیر کرده بود ) بالا خره بعد از ۱ کیلومتر راه ( البته هوا از همون اول صبح گرم بود و نیازی نیست که من هی بگم :: وای هوا گرم بود .. ) رسیدیم به یه جایی ... بعدش سرهنگه گفت : این آسایشگاه جدید شما ... و سریع سوار موتور شد و رفت ... و ما موندیم و فرمانده گروهان و آسایشگاه جدید ... در رو وا کردیم و رفتی تو ... همه بچه ها بدون کم و کاست و کاملا هماهنگ گفتن که : نخواستیم برمیگردی آسایشگاه قبلی ... چرا ؟؟؟ چون ۱ سال بود اونجا پای هیچ بنی بشری باز نشده بود ... از تاریخهای حکاکی شده روی دیوار اینو فهمیدیم ... فرمانده گروهان گفت : همینه که هست یا باید تمیزش کنین ویا اینکه باید تمیزش کنید ... چون تا ۱۰ دقیقه دیگه سردار ( فرمانده پادگان ) میاد برای بازدید ... از وضع آسایشگاه اینو بگم که از کولر خبری نبود ... تلوزین به خونه پرنده ها تبدیل شده بود  ( چون صفحش شکسته بود ) و بوی تعفن ( درست نوشتم ؟؟ ) همه جارو برداشته بود ... و با عرض معذرت اکثر بچه ها بعد ورود به اون مکان بدون معطلی و یک صدا بالا آوردند ( همون جه وسط آسایشگاه ) و بوی این نیز به آن اضافه شد ... ولی هنوز یه چند نفری سرپا بودیم ... آستینا بالا زده شد ... شلنگ رو هم به شیر وصل کردیم و شروع کردیم به تمیز کردن و شستن ... از اون تو این وصایل پیداشد : گربه مرده به همراه خانواده ( ۱۲ سر بودند ) ۱۶ لنگ دمپایی رنگ به رنگ . جورابهای پاره در سایزهای مختلف . پتوی بو گرفته ( زیر انداز گربه ها ) فضولات حیوانی در ۳ نوع ( گربه ای موشی و پرنده ای ) جارو  ... شامپوی تاریخ مصرف گذشته ... کلی بطری خالی ... و بد تر از همه نامه های وحشت ناک ... متن یکی از نامه ها بدین قرار بود : ... تا حالا چطور بوده ؟؟؟ میدونیم سخت هست ...اکنون که ما ( قبلیا ) این نامه رو براتون مینویسیم داریو میرویم به خانه ... اما شما تازه آمده اید ... بدبختها ... تا پایان دوره پدرتان در خواهد آمد اما ما در خانه هایمان داریم استراحت میکنیم ... اصلا به هیچ چیز فکر نکنید چون سخت تر از اونی هست که فکر میکنید ... ۲۴/۴/۸۳ ( درست یک سال قبل )

بعله آقایون و خانوما ... تو اون وضعیت فقط همین حرفها کم بود ... توصیه می کنم اصلا خودتون رو جای من نزارین ( مخصوصا خانوما ) .... تو حس همین نامه بودیم که یه صدای دلنگ و بعدش چندین صدای میو بلند شد و ۲ تا گربه بهع سرعت از آسایشگاه خارج شدند ... جرایان از این قرار بود که زیر یکی از تختها خانه گربهای و همسر و فرزندش بوده که بچه ها متوجه نشدند و تخته یکی از تخت ها روی اون گربه ها افتاده ... و در نهایت تاسف بچه گربه سرش متلاشی شده بود و بوی خوب به کلکسیون بو های قبلی اضافه شد ( اعتراف میکنم صحنه دردناکی اوب چون مادر گربه جلوی پنجره نشسته بود و بد جور میو میو میکرد ) و ما نیز در کمال احترام جنازه را به سطل آشغل منتقل کردیم .... وقتی شستشو تموم شد ... می شد امیدوار بود که می شه اونجا زندگی کرد اما یه مشل به مشکلامون اضافه شد ... هوای گرم به هوای گرم شرجی مبدل شده بود ... چون شستشوی آسایشگاه باعث تر و خیس شدن و در نهایت بخار شدن آب شده بود و این یعنی گل بود به سبزه نیز ... دیگه ظهر شده بود و موقع نماز ... ملت همگی راه افتادیم طرف بهشت موعودمون ( همون نماز خونه ... ) جلوی نماز خونه غلغله ای بود دیدنی ... برای آب سرد کن یخ آورده بودند و یکی از قالبها افتاده بود رو زمین و تکه تکه شده بود ... چشمتون روز بد نبینه ... دکتر و مهندس و غیره بود که شیرجه میرفتن رو یخها و همونجوری میزاشتن دهنشون .. حالا این خوب بود ... اونطرفتر جلوی یکی از دستشویی ها هم همین وضع بود .. البته بدتر .... همینجا بود که گفتم هاشم جان دیگه تو کارت لا کرام الکاتبین هست ...سرطان نگیری ( با اون وضع بهداشت ) خوبه ... اینوهم بگم خیلی از بچه ها بعد از برگشتن از یزد باید لباشونو عمل میکردن ... چون یه هو  به یخ لب میزدن و گاهی گاز میگرفتن لباشون کیست آوده بود ... اینم یه یادگاری از یزد و دوران آموزش بود که عده ای با خودشون آوردن ... خوب این هو ماجرای روز دوم ...( ادامه دارد )

نتایج :

سعی کنید به وضعی که در اون قرار دارید قانع باشید ( مثل آسایشگاه اول ما )

سعی کنید به دیگران امید بدهید ( مثل نامه ای که برای ما تو آسایشگاه نوشته بودن )

سعی کنید همیشه ابهت خود را حفظ کنید ( مثل ماجرای یخ )

سعی کنید هر چیزی رو باور نکنید ( چون اون روز سردار برای بازدید نیومد و کلا هیچ وقت نیومد )

سعی کنی که سعی کنید

سعی کنید نظر بدهید !

+ حک شده در  یکشنبه 1384/04/26ساعت 1  توسط هاشیم  |  خاطرات سربازی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


سلام دوباره

۱- جوابییه نظرات :

در جواب آنا ( کدوم بهناز من متوجه نشدیم !) : آره هاشم کچل دیدن داره در ضمن نماز وحشتم داره !

در جواب بابک : آره داداشی همش آدم رو یاد خاطره میندازه و البته آدم یه جری میشه نه ؟؟ الهی این روزا برن و برنگردن و اونایی که نرفتن باید بگم نصف عمرشون ...

در جواب مهسا : اولا ممنون از لطفتون و دوماٌ اینکه آخه وبلاگ قبلی برا یه موسسه رسمی بود اما من که رسمی نیستم هستم ؟؟

در جواب سارا : از اینکه خوشتان آمدم ما هم توپیم ! عجله نکن به جاهای بیتربیتیش هم میرسیم !!!

در جواب محسن : در مورد اونایی که گفتی اگه کچل بشن ... اونارو که همینجوریم به زور .... ( بیجنبه بازی موقوف!! )  به بوهای مورد علاقت هم میرسیم عجله نکن ...

در جواب مرجان و بهناز و سارا و بقیه کنجکاوا ( قبلانا به اینجور آدما میگفتن فضو...) : تو قسمتهای بعدی یکی یکی لوازم ساک به حضور معرفی خواهد گردانیده می شود ... ( ولی ای کاش عروسک بود !!! )

در جواب همگی : قربون همتون که نظر نوشتین !!!

۲- و اما ادامه ماجرا :

روز اول

قسمت دوم : بهت

وقتی وارد پادگان شدم وضعم دیدنی بود ... کلیه وسایلم که قریب به 300 نوع وسیله میشد و به صورت MP3 تو ساک جا داده بودم به لطف دژبانها کلا بازرسی شده و از گوشه کنار ساکم زده بودند بیرون و بعضی ها هم رو زمین کشیده میشدند ... از یه طرف سر شیشه آب لیمو بیرون بود و قطرع قطره میریخت رو زمین ... آستین سوییشرتم هم رو زمین دنبالم راه افتاده بود و .... حدود 300 متر از دژبانی فاصله گرفته بودم که دیدم دارن از بلند گو صدام می کنن .... راستش تعجب کردم آخه هنوز کسی اسمم رو نمی دونست .... میگفتن فلانی بدورو به در دژبانی ... این از 1000 تا فحش هم بد تر بود؛ تو اون گرما این 300 متر رو باید برمیگشتم اونم با اون وضع ساک ... وقتی رفتم دژبانی یه سرباز گفت : آقا بیا دمپاییت جا مونده!!! ( چیز با ارزشی بود نمی سوختم ) گفتم ممنون اما از کجا اسمم رو فهمیدین ؟ یارو یه اشاره به دمپاییم زد و من حساب کار دستم اومد و دوباره از خجالت آب شدم ... میدونین چرا ؟ آخه یه پدر صلواتی اسمم رو ( مهندس هاشم ... ) رو یه کاغذ با خودکار سبز نوشته بود و چسبونده بود رو دمپایی قرمز و نارنجی من ( چه ترکیب خوبی از رنگ : زرد+ قرمز + سفید+ سبز ) البته بعدا فهمیدم این برچسب رو پسرخالم زده که مثلا دمپایی گم نشه ... نزدیکای ظهر بود و اذان تازه داده شده بود ... دیدم ملت رنگ به رنگ دارن هجوم میبرن به یه ساختمون و البته قبلشم یه تعظیم میکنن ... بعدش فهمیدم اون ساختمون نمازخونه هست و اونجایی هم که ملت تعظیم می کنن آب سرد کن !!! منم قاطی شون شدم و رفتم تو ... وااااییییییییی خدای من عجب جای مشتی بود .. خنک ... تمیز ... خوشبو ... اصلا انگار وارد یه جای دیگه میشی 15 تا کولر گذاشته بودن و حسابی اونجارو خنک کرده بود ( البته فقط 2 یا 3 روز اول اینجوری بود حالا چرا بعدا میگم ) ملت انگار عاشق نماز بودن ...!!! یهو می دیدی نماز طرف یک ساعت طول کشید ... یا اصلا طرف نماز بلد نیست داره ادا در میاره ... بعضیا که تابلو بودن ... مثلا همه تو رکوع بودن طرف داشت تو حالت رکوع سلام میگفت یا خیلی هنر کنه تشهد ... بعضی ها هم که نماز نافله ظهر !!!! اختراع کرده بودند ( تا بیشتر تو نماز خونه بمونن ) ... خلاصه این نماز با هزارتا نکته به پایان رسید ( البته آدم اصلا دلش نمیومد این نماز تموم بشه .. واقعا دل کندن از این نماز خونه خنک سخت بود ) اما به ما ها که تازه رسیده بودیم گفتن همونجا بمونین تا به کارتون رسیدگی بشه ( این خبر خوشی بود همه آرزو میکردن کاش جای ما بودن و می موندند ) کلا 300 نفر ( حدودا) مونده بودیم و یکی یکی کارامون رو حل میکردن و میفرستادن سر گروهان مربوطه ... منم گرفتم خوابیدم ... بعدش دیدم یکی داره میزنه به پهلوم .. یارو با پاش داشت منوبیدار میکرد که آقا بیا همه رفتن فقط شما موندی ... مدارک من رو هم گرفتن و فرستادن گروهان 14 ... دیگه موقع شام رسیده بود .. نرسیده به آسایشگاه ( همون دم در آسایشگاه ) گفتن به خط شین بریم شام ... هرچی گفتم بابا بزارین من این ساک لامذهب رو بزارم تو بعدا بیام گفتن که نا باید بیایی اینجا امنیت نداره !!! ممکنه گم بشه .. منم با اون ساک و با چشای پف کرده افتادم دنبالشون ... فکر میکردم همه دارن به من و ساکم و وایلی که ازش زده بود بیرون نیگاه میکنن ... راستی گفتم دمپایی رو کجا گذاشتم ؟؟؟ چون تو ساکم جا نشد بسته بودم به کمربندم ( نایلونشم سیاه بود اما نارنجی بودن دمپایی قشنگ معلوم بود ) ... خلاصه با 209 مصیبت رسیدیم غذاخوری ... رفتیم توصف ... غذا گرفتیم ... در مورد غذا همین رو بگم و تموم کنم که : از خیل عظیم مواد موجود در اون آش !!!( اگه بشه بهش گفت آش ) من فقط موفق به شناسایی سیب زمینی شدم ( اونم به احتمال 40%) و یه کوچولو مزه فلفل رو فهمیدم ... کل غذا هم مزه صابون !!! میداد ! ( تا حالا صابون نخوردین آره ؟ اما با بوش میشه مزش رو حدث زد ) بی خیال آش شدیم گفتیم یه مقدار نون بخوریم ... نون رو که گاز زدم یاد پیتزا افتادم با پنیر غلیظ ... ( البته پیتزا مربوط به 7 روز پیش و بدون مزه ) چون این نون بدجوری کش میومد ... تازه بعده 10 دقیقه هم تغییر حالت میداد و به کاشی تبدیل میشد از نوع گرانیتی البته ... اینجوری بود که اون شب رو بدون شام موندیم .... و با ساک مذکور برگشتیم آسایشگاه. با مصیبت فراوان یه تخت در منتها الیه! سالن پیدا کردم ( گرمترین و خفه ترین و دورترین نقطه ممکن ) البته اونم فقط طبقه پایینش خالی بود ( بازم خداروشکر ) یه تخت لخت مادر زاد ... فقط و فقط یه تخته داشت ... گفتیم بیخال شب اول هست دیگه از شب بعد حله ... تو این حال و احوال بودم که صدای تلوزیون اومد !!!!! جل الخالق !!!! تلوزیون ؟؟؟ اخبار داشت پخش می شد و آخرین خبر انتخابات ریاست جمهوری رو گفت ... به به دیگه بهتر از این نمیشد ... صدای الله اکبر کل پادگان رو برداشت .. برادرای بسیجی خوشحال بودند فراوون و قند پخش میکردن بین بچه ها ( آخه شیرینی میرینی که نبود ... اون قند رو هم از کجا آورده بودند من نفهمیدم ... ) خلاصه تا 11 شب شادی میکردن و پایکوبی از نوع بسیجیانی .. البته بعضی ها هم درگیر شدن و .... جونم براتون بگه اون شب رو با این فکرو خیالات سر به روی تخت گذاشتیم اما مگه می شد خوابید ؟؟؟ آخه این تخت بالایی من خیلی وول میخورد ... این تختها هم تا آنکارد * نشن خیلی خطرناکن .. هر آن امکان داره تخت بالایی با کلیه وسایلش خراب شه روسرت ... البته حدث من کاملا درست بود و عده کثیری از سربازای مملکت اون روز پرواز کردند و عده ای هم نیاز ... تا خود صبح صدای شتلق و آخ و اوه بود که میومد .. آخرشم تخت بالایی ها به نفع پایینی ها انصراف دادن و رو زمین خوابیدن ... البته تو او گرما نمی شد خوبید ... چشماشونو بستن ... ادامه دارد ...

* آنکارد = مرتب کردن تخت به شیوه نظامی و علمی همراه با خلاقیت فردی افراد موجود در نفرات گروهان

نتایج :

۱- از نوشتن پیشوند اسمتون ( مثل :مهندس و دکتر و اینجور چیزا ) در  خدمت سبازی و امثالهم خود داری شوانید .

۲- در مدت سربازی ممکن هست اجزای جدیدی به نماز اضافه گردد و مدت آن بنا به درخواست بینندگان طولانیتر شود .

۳- از MP3 کردن وسایل درون ساک خوداری کنوانید به دلایل مذکور و غیر مذکور !!!

۴- پیتزا همیشه پیتزا نیست و آش همیشه آش نیست و غذا همیشه غذا نیست و ...  

۵- مراقاب تخت بالایی خود باشید حتی اگر آنکارد شده باشد چون در این صورت تخت بالایی شما سنگینتر از قبل است .

۶- دیگه نتیجه بسه !

۷- نظر یادتون نره ها

+ حک شده در  چهارشنبه 1384/04/22ساعت 23  توسط هاشیم  |  خاطرات سربازی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


سلام طنازا و دوستانا

راستیتش خیلی وقته این وبلاگ رو ایجاد کردم اما هیچ بهانه ای برای مطلب نوشتن نداشتم ... آخه یه جورایی میخواستم طنز داشته باشه اما نمیشد ... دوستان من میدون که این اواخر من دوباره !! رفتم سربازی ... حالا چرا دوباره قصش مفصل هست ... اما همین اول کاری  ( آموزش ) کلی اتفاق جالب افتاد . دیدم بهانه خوبی برای نوشتن هست گفتم بهتره شروع کنم ...

خاطرات یه سرباز مجرب  

سرباز مجرب

مقدمه :

آقایون خانوما توجه کنن به طور کلی و کلا ما عادت مادت نداریم درست بنویسیم یه جورایی ممکنه تو حرفمون قلت ملط املایی داشته باشیم فراوون ... خیالیه ؟؟؟ پس بیخیال گیربازاری... او کی ؟؟؟ یه چیز دیگه ممکنم هست کلمات بیتربیتی زیادی هم تو مطلبمون باشه که میدونم به پاستوریزگی خودتون میبخشین ایشالا ... خوب بریم سر اصالت مطلب ...

 

روز اول :

قسمت اول :  کچل کنون 

روز اولی که رسیدم یزد ساعت ۴ صبح بود ... تاکید میکنم ۴ صبح ... وقتی از قطار پیاده شدم انگاری وارد صونای خشک شدم ... فکر کن یه سشوار پره هاش سوخته باشه و فقط گرما بده بدون باد ... این میشه هوای یزد در ساعت ۴ صبح ... راستیشتش دلموم هورٌی ( شایدم حورٌی ) ریخت پایین که بابا صبحش اینه پس ظهرش چیه ؟؟ دیگه بیخیال شدیم رفتیم تو یه هتل ( مایه داری کلاس گذاشتیم دیگه )خانومه خوب تحویلمون گرفت( اینجارو حتما یادتون باشه ) یه اتاق خوبم بهمون داد  بعدشم رفتم اتاق تا ساعت ۱۱ ظهر تخت خوابیدم ( زیر کولر ) بعدشم راهی خیابونا شدیم و رفتیم سلمونی !!! ( اگه گفتین برای چی ؟؟ ) بعدشم یه مراسم کچل کنون برامون راه انداختن و ... ( لطفا جلوی اشکاتون رو بگیرین من طاقط !!! ندارم ) اصلا سعی نکنین خودتون رو جای من قرار بدین اونایی که این تجربه رو دارن میدونن که این درد از درد زایمان هم بدتره !!!! بعد این مراسم و کلی عرق کردن زیر آفتاب مهربان یزد به هتل برگشتم ... خانومی که کلیدو بهشت داده بودن برگشت گفت : امرتون ؟؟ گفتم کلیدم رو میخوام ... گفت : کجا گمش کردین ؟ اگه پیداش کردن آگهیشو میزنیم رو شیشه .... مارو میگی موندیم هاج و واح که این چی میگه ... یه خورده که به مخمون فشار آوردیم فهمیدیم که بابا این مارو به جا نیاورده ..(. کچلی رو میگم ) ... گفتم خانوم من مهمون همین هتلم  چند دقیقه پیش کلید اتاق رو تحویلتون دادم ... یارو چند لحظه نیگام کرد ( احتمالا منو با مو تصور کرد ) بعدش گفت : إإإإإإإإ   شمایین ؟؟ شرمنده والا نشناختم بفرمایین !!! ( این یعنی چی ؟؟ یعنی آق هاشم کلا از ریخت میخت افتادی و عوض شدی اونم چی هنوز ۷ ساعت نشده که وارد یزد شدی یعنی تو بیست روز میشی عین ....  !!!!!!! ) اینجوریا بود که کلیدو گرفتیو و وصایلمونو جمع کردیمو زدیم از هتل بیرون . خانومه یه جوری نیگام میکرد انگار داره با کوزت خدافظی میکنه منم با تمام مظلومیت وسایلم رو دنبال خودم رو زمین میکشیدم ... ( مثل فیلمای هندی ... راستی داخل پازانتز اینو هم بگم که تو این مدت ۱۵ تا فیلم هندی دیدم .... ) بعدشم با کلی دعوا سوار یه تاکسی شدم و به طرف پادگان راه افتادم ( چرا با دعوا ؟؟؟ خوب معلومه تو یزد از ساعت ۱۱ بع بعد هیچ بنی بشری تو خیابون نمیاد چه برسه به مسافر ... آقا یکی مارو میکشید اونور یکی اینور آخرشم نفهمیدم چرا چاقو کشی شد !!!! ) خلاصه راه افتادیم طرف پادگان ... بعد نیم ساعت که تو کویر رفتیم از دور یه چیزی شبیه ساختمون دیدیم ... راننده با خنده  گفت اونجاست ... منم با خنده گفتم بعله متوجهم ... وقتی رسیدیم جلوی پادگان بازم دعوا شد اگه گفتین برای چی ؟؟؟ چون یارو فکر میکرد هالو ( شایدم حالو ) گیر آورده ... میگفت کرایش میشه ۵۰۰۰ تومن ( من از تهران تا یزد ۳۰۰۰ تومن رفته بودم ) خلاصه بعده کلی جدل ( دعوا ) ۱۵۰۰ بهش دادیم اونم چند تا فحش آبدار یزدی بهمون داد و با خیالی راحت رفت بعد علی موند و حوضش ... ببخشین هاشم موند و ساکش ... رفتم دژبانی و بعد از کلی خجالت به خاطر وسائلی که تو ساکم بود ( لطفا نپرسید چی ؟؟؟ ) وارد پادگان شدم  ... ادامه در قسمت بعدی ...

 

نتایج  قسمت اول :

نتیجه اخلاقی:

۱- مو برای آدمی شخصیت می آورد

۲- سرباز و کوزت شبیه همند ( جز در مورد مو )

۳- وقتی سرتون دعوا شد ممکنه شما هم سر پول دعوا کنین

نتیجه فنی :

۱-  هوای یزد مثل سشوار بدون پره هست

+ حک شده در  دوشنبه 1384/04/20ساعت 1  توسط هاشیم  |  خاطرات سربازی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin