سلام رفقا ... اولاٌ خیلی متشکر از کسایی که تو پست قبلی همدردی کردن و یه مرحمی بودن بر دل داغدار ما ... خوب یه تعدادی هم نخواستن همدردی کنن ( شاید ما لایق همدردیشون نبودیم ) خوب زورکی که نیست نمیخوان دیگه ... ثانیا... هی من میگم به ماحمود کاری نداشته باشم و بزارم به هاش ادامه بده اما اون ولکن من نیست !!! هی چیز بالا میاره و من بر حسب وظیفه و نه چیز دیگه مجبور قلقلکش بدم تا بعدا و توی اون دنیا مجرم واقع نشم ... این اخوی گرامی علاوه بر گند خارجی که تو سازمان ملل و البته با افتخار به ارمغان آورد و هر سوالی رو با یه سوال جواب سر بالا داده جدیدا پرده از یه معجزه برداشته !!! ایشون گفتن که تو سفرای استانی حدود ۵۰ نفر مارو همراهی میکنن و با سایر افرادیکه از گوشه و کنار استان میان کلا ۲۰۰ نفر میشیم که همگی تو خونه استاندار میمونیم !!! برای اینکه هزینه هتل و اینجور چیزاپیش نیاد ... نهارو شامو صبحونه هم هی نون و پنیر میخوریم که رئیس محترم از پنیر بدشون میاد و نون خالی میخورن ... من باید گریه بکنم و بزنم تو سرم که چرا ما اینقدر نفهمیم و هی جوجه کباب میخوریم و رئیسمون نون خالی میخوره که چی ؟؟ حالا هرچی ... ولی بینی و بین الله کدوم خونه ای ۲۰۰ نفر آدم توش جا میشن ؟؟؟ ایستاده نه ها !!! دراز کش فرض کن ... چون معمولا آدما دراز میکشن و میخوابن !!! مگر اینکه اینم مثل شام و نهارشون باشه و نیمخیز بخوابن مثلا !!!! دو حالت داره : ۱- یا خونه استاندار واقعا بزرگه که در این صورت حرف عدالت مدالت و اینا پیش میاد !!! ۲- یا اینکه خونه استانداردیه و مثلا ۲۰۰ متره !!! خوب عزیزم اگه حالت دوم که یحتمل تر هست رو در نظر بگیریم این ۲۰۰نفر کجاش میخوابن ؟؟؟ البته اینکه میشه شکی نیست !!! کسی شکی کرد ؟؟ چطوری ؟؟ میگم بهتون ... ساده تر از این حرفاست ... ببینین این وزرا که بیخودی وزیر نشدن که ... حکمت داره جانم ... تو اون خونه : مسلم هست که وزیر بهداش میره تو سرویس بهداشتی میخوابه . وزیر رفاه( که پرید ) تو تخت میخوابه . وزیر راه تو راهرو میخوابه . وزیر کشاورزی تو باغچه میخوابه . وزیر مخابرات رو پشت بوم و نزدیک آنتن میخوابه . وزیر نفت رو بخاری ( البته خاموش ) . وزیر کشور تو پذیرایی( یا لابی ) میخوابه . وزیر امور خارجه خارج از اتاق میخوابه . وزیر صنایع و معادن به همراه وزیر جنگ تو آشپزخونه ... خوبه یا بازم بگم که وزیر اطلاعات کجا میخوابه ؟؟؟ وزیر اقتصادم که معلومه تو زیر زمین !!! جدی فکر کردین نمیشه ؟؟؟ چی ؟؟؟ رئیس موند ؟؟؟ اختیار دارین ... رئیس که نمی خوابه ... اون بخوابه گرگه میاد گله رو میبره ... تازه اگه میخوابید جواب سوال هارو درست حسابی میداد که . حالا از شوخی گذشته تو کشوری که تو دو ساعت ۴ملیون رای برای یه نفر شمرده بشه ( بیچاره کروبی نمیدونست با معجزه هزاره سوم (۱) طرفه ) و انرژهسته ای نون مردم بشه و ذخیره ارزی که ۸ ساله جمع شده بود تو ۹ ماه دود بشه و استان اصفهان استان محروم طلقی بشه و ... خوب چرا ۲۰۰ نفر تو خونه ۲۰۰ متری جا نشن ؟؟؟ برا هر نفر ۱ متر ... زیادم هست والا ... حال هی بگین نمیشه ... شما چی فکر کردی هان ؟؟؟ مثلا پاورقی :۱- هزاره سوم اسم کتابی هست که به تیراژ ۱۲۰۰۰ جلد و در توصیف ماحمود و به قلم شیوا و ببیلغ و رفیع و افسار گریخته فاطمه رجبی چاپ شده . توضیح اینکه تو کشور ما حد اکثر تیراژ کتاب ۳۰۰۰ یا خودش رو بکشه ۵۰۰۰ هست ... تازه این کتاب چندین بار تجدید چاپ شده و باز هم خواد شد تا کور شود هر آنکه نتواند دید... انشاالله ... ![]()
![]()
+
حک شده در یکشنبه 1385/07/09ساعت 1 توسط هاشیم
|
اندر احوالات ماحمود
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سلام... زیر زمین خونه بابابزرگینا بزرگ بود و تاریک ....سال ۶۵ یا ۶۶ دقیقا یادم نیست ... یه میز پینگ پنگ وسط زیرزمین بود و یه لامپ هم بالاش و دیگه هیچ روشنایی نبود ... یه طرف زیر زمین آبگرمکن گازوئیلی گذاشته بودن که آب گرم ساختمون ۳ طبقه رو تامین میکرد ... یه تانکر پر گازوئیل هم گذاشته بودن انباری زیر زمین...اونجا هم سیاه بود ( آخه قبلا ذغال میذاشتن اونجا ) با یه لامپ کوچولو... داییم و پسر خالم که تقریبا هم سن و سال بودن و ۴ سال بزرگ تر از من داشتن پینگ پنگ بازی میکردن و من نیگاشون میکردم ... همیشه از این زیر زمین میترسیدم از پچ پچای دختر خاله ها و پسر خاله ها چیزایی در مورد جن و آلیبانی و اینجور چیزا دستگیرم شده بود ولی ... دایی و پسر خاله همین طور که داشتن بازی میکردن از این جن و اینا حرف میزدن ... اینا عشقشون این بود که منو بترسونن و بخندن ... ولی اینبار حواسشون به من نبود و من جدی جدی ترسیده بودم ... توپ پینگ پنگ از روی میز سر خورد و از تو سیاهی رد شد و صاف رفت جلوی در انباری ایستاد ... بدو رفتم که بیارمش ... جلوی انباری ایستادم و خم شدم که توپ رو بردارم ... دیدم قبل من یه دست سیاه با انگشتای کشیده دستش روی توپه !!! نه جیغ زدم و نه داد کشیدم .. غش کردم ... وقتی بیدار شدم همه خانواده بالای سرم بودن و آیه و دعا میخوندن ... یه سری هم ریخته بودن سر دایی و پسر خاله که چرا باز اینو ترسوندین !!! با من من کردن به زور گفتم ماجرا چی بوده ... یکی گفت: سایه دست خودت بوده ... منم باورم شده ولی ... ولی اگه سایه بود باید جلوی انباری و پشت دست من می افتاد نه اینکه جلوی دستم و توی انباری آخه لامپ توی انباری بود نه .... یه بار همین پسر خالم گفت شب موقع خوابیدن پاهاتو زیر پتو ببر چون اگه بیرون باشه اجنه میان به پات زنجیر میبندن و کشون کشون میبرن تو دنیای خودشون ... هنوزم که هنوزه شبا پاهامو زیر پتو جمع میکنم که ... دیگه عادتم شده ... یه بار هم با همین پسر خالم و داییم نشسته بودم که یه کارت دعوت رسید دستمون ... یکی از آشنا ها مرده بودن و برای مراسمشون دعوت نامه فرستاده بودن ... یه کارت شیک که تا اونروز نظیرش رو ندیده بودیم ... پسرخالم خیلی جدی گفت ... خوش به حالش ... آدم بمیره هم اینجوری بمیره ... خلاصه روزا گذشت و رامین ( پسرخالم ) مهندس عمران شد ... سربازی رفت و معافیت بهش خورد و رفت نوشهر مهندس یه شرکتی شد ... یه روز ( از روزای ماه رمضان چند سال پیش) طوفان میشه ...رامین زیر یه دیوار ایستاده بوده که یه بلوک از بالای ساختمون می افته رو سرش و ... رامین رفت ... به همین راحتی ... هنوزم که هنوزه با خاطره هاش میخندیم و ... خدا رفتگان همه رو بیامرزه ... دوست داشتین یه فاتحه براش بخونین . نمیدونم چقدر اهل مطالعه هستین ... ولی این روزا برای سرگرمی مطالعه یه کتاب جذاب کلی کیف میده . شاید اسم راز داوینچی رو شنیده باشید ... هم کتابش و هم فیلمش توقیف شده ... با سند و مدرک یه سری از پشت پرده های دینی ( مثل یهودیت و مسیحیت ) را رو کرده ... کتاب جالبی هست .اگه دوست دارید مطالعش کنید اینجا کلیک کنید تا دانلود بشه. حجمش ۳ مگا هست و پی دی اف . ( به برنامه آکروبات ریدر احتیاج دارین ) فعلا بای
+
حک شده در سه شنبه 1385/07/04ساعت 22 توسط هاشیم
|
اجنه بازار
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سلام ...
رسید ... روزهایی که دوست دارم رسید . از بچگی روزهای ماه رمضان رو دوست داشتم ... بیدار شدن برای سحری ... افطاری ... مهمونی ها ... شبهای قدری که خیلی چیزا ازشون گرفتم ... خوب بایدم دوستش داشته باشم ... خلاصه این روزا خیلی خوش به حالمه ... میگن هرچی گناه کرده باشی میتونی تو این ماه بسوزونی و از صفر شروع کنی ... الهی به امید تو !!!
+
حک شده در یکشنبه 1385/07/02ساعت 1 توسط هاشیم
|
چیزای دیگه
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: