تبليغاتX

طناز
 

طناز

 

 

                       روبوسی

                    خیالت راحت مسافر ... شهر را به من بسپار ... هاشم ماندنی ست

قطعا ... نه ببخشین سلام 

آره قطعا تا حالا شونصد میلیون آف تبریک عید داشتین ... اما من برای هیشکی آف تبریک عید نذاشتم .. چون میدونم هیشکی حوصله محل گذاشتن نداره ... 

اولندش که اونایی که میخوان سفر درون کشوری یا برون کشوری و اینا رو برن خیالشون راحت ... از بابت شهر و کشور خیالشون راحت .. من و عده ای از اراذل شهر رو قرغ یا گرغ یا قرق یا غرغ یا ... کردیم و کنتراتا دست ماست .. پس دیگه نبینم برشگتنی سوغاتی یادتون بره و بگین که همش فکرمون اینجا بود .. ذکی ... ما اینجاییم با کوله باری از ترجبه ...

عید کلاً خوبه .. اما اصولا عالیه .. من یکی که کل عید رو به خاطر شیطنت هاش دوست دارم ... مثلا ؟؟ مثلا در رو مهمون وانکردنا ... مثلا عیدیای آبجی رو کش رفتنا .. یا از همه جالبتر ضایع کردن و مچگیری اونایی که تو روزای عادی زورت بهشون نمیرسه ... یک حالی میده ...

چند تا خاطره بهتون بگم ؟؟ از عیده ها ...

پیرارسال بود که من بر اثر افراط در خردن شیرینی های روز چها شنبه سوری یه جوش گنده وسط پیشونی سبز شده بود ... قرمز و تپل بایه قله سفید روش ... خیلی رمانتیک بود ... جمیع مهمونه یه سوژه بکر برای صحبت و بحث پیدا کرده بودن ... یکی میگفت از جوونیه . یکی میگفت از بهداشته .. یکی میگفت از بس فکر کرده اینجوری شده ... شما فکرش رو بکن ! یارو داره با بابام که سمت چپش هست صحبت میکنه اما چشش به من  (و البته زل زده به جوشم ) که روبروش هستم هست . اما از یه جنبه این جوش اقتصادی هم بود .. چون از بس بیریخت بود و آبکی ( اه اه ) اشتهای همه کور شده بود .. کلی حال دادم اون سال به مهمونا ...

یه بار هم عید دیدنی رفته بودیم خونه یکی از بزرگای فامیل .. حدث بزنین با چه لباسی اومد پیش واز ؟؟؟ نه عزیزم ... با زیرشلواری مامان دوز ... با راه های آبی !!!!!! شما بودی چی کار میکردی .. خوب بزرگ فامیل هستی باش ... محترمی باش ... اما یه دفعه بفرما وسط سفره توالت دیگه !!!! کفرم رو در آورده بود ... فکر میکنین وقتی اومد خونمون من چیکار کردم ؟؟ با کت و شلوار و کراوات و غیره پیشش نشستم و گفتم : حاج آقا زیر شلوارتون دوخت ایتالیا بود دیگه ؟ ما شیفته اون شدیم .. اعلان تنتون هست ؟؟؟ میشه بازم ببینیمش ... یارو سرخ آبی شد و من سرختر از خنده .... تا اون باشه ادب یادش باشه ...

گوشی بی سیم ( موبایل نه ها ) که استفاده کردین ؟ ما یکی از اونا داریم ... اما مامانم باهاش مشکل داره یعنی از بس این گوشیه بی سیم هستا هر جا که دلت خواست بذار ... بازم آنت میده ... مامانی اینو هرجا که فکمرت برسه گذاشته ... غیر از لباس شویی ... یه بار تو ایام عید این گوشی ما گم شد ... ما همه به مامان مضنون یا مظنون یا مزنون بودیم ... کلی هم بهش گیر دایم و لی او خود را بی گناه میدانست ... آخرش فهمید پسر همسایه دل در گرو گوشی ما بسته با خود فراریش داده بود ...

خوب خاطره بسه دیگه .. آهای لوس چرا نخندیدی .. با تو نبودم ...

خلاصه از ما گفتن اینکه ... آقا خانوم ... تو این ایام عیدی هرچی میتونین مواظب خودتون باشین ... مواظب باشین که خوراکی از دستتون در نره .. تا میتونین آجیل ماجیل بخورین .. منم میخورم .. اونقدر که بترکم تا نگن از گشنگی مرد ... اصلا اگه همه سال هم آجیل بخوریا همش یه طرف این آجیل عید یه طرف ... آی میچسبه ... آی میچسبه ... مثل سیلی دست خیسی که بچسپونی به صورت یه بچه تپل .. آی میچسبه ....

                                   عیدالی ما یادتون نره ... عیدتون به کام باشه ...

+ حک شده در  دوشنبه 1384/12/29ساعت 11  توسط هاشیم  |  یه سوزن به خودم مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


با سلام

خوبینید ؟ دارید خودتون رو برای عید آماده میکنید ؟ خوب اشتباه میکنید عزیزان ... حتما تو چهارشنبه سوری هم حسابی بوبم بومب کردین ۱ خوب بسی اشتباه کردید فرزندانم ! استخفرالله ! حتما ماهی قرمز هم گرفتین ؟ وای وای گناه به این بزرگی مرتکب شدین و نیشتون هم بازه !!! مگه نشنیدین نور افشانی بده و گناه داره مگر در روز پیروزی ؟ مگه نشنیدین ماهی حرام رو میشه خورد اما ماهی های قرمز شب عید ایرانی رفته رفته مریض میشن و آنفولانزای ماهیایی از خودشون پخش میکنن ؟ هان ؟ شما چرا این کارارو میکنی ؟؟ چرا از رو آتیش میپرین ؟ که یعنی چی ؟ حتما فردا پس فردا هم میخواهین سال تحویل بگیرین !! مگه همین بهمن ماه نبود که عید گرفتیم براتون این هوا !!! هان ؟ خوب آدم عاقل که سالی ۲ بار عید نمیگیره .. حالا گریه و زاری عیبی نداره اون آرامش بخشه .. اما عید مید و اینجور کارای اصیل ایرانی دور از شان یک ایرانی هست .. آفرین دخترا و پسرا ... بهتره برین ماهی هاتون رو تو آب خفه کنین و استغفار کنید که دیگه از این کارها نکنین ... دیگه نبینم عید بگیرینا ... راستی لباس سیاه یادتون نره که بسی ثواب داره ...

خوب .. از این حرفای ۴۰ تایی بگذریم

دیروز ( ۳ شنبه ) رفته بودم دانشگاه پیش بچه های انجمن علمی ... یادش بخیر دورانی داشتیم تو انجمنمون .... هیییییییییییییییییییی رشید هیییییییییی حمید هییییییییییی پیمانین ( دوتا بودن ) هیییییییییییییی خواهرا ( رویا نسرین بهناز  و ... ) هیییییی جنجال ... هییییییییییی سمینار .... هیییییییییییییی جشن هییییییییییییییییی شب شعر ......... هییییییییییییییییییییییییی جونییییی .. هییی خالی .... آره واقعا هی هی هی و هی هی .....ابهتی داشتیم واسه خودمون ... بازدید میزاشتیم توپ ... اونقدر مقاله نوشتیم و سمینار دادیم که آخرش گفتن دیگه بسه شما شورش رو در آوردین ...

خلاصه رفته بودم خاطراتم رو مجدادا راه اندازی کنم که ... میدونی چی شده بود ؟ کل بچه ها رو انداخته بودن از انجمن بیرون و همگی تو راهرو پلاس بودن ... میدونین چرا ؟؟ چون کارت انجمن همراشون نبود کلید بهشون نداده بودن... یادش بخیر زمون خودمون ابهتی داشتیما !!!!! اما حالا چی ... ازبس مظلوم شدن و بچه مثبت که ... شایدم به فکر اینجور مسائل پیش پا افتاده نیستن خوب البته مسائل مهمتری هم هست ... اما جاتون خالی ما بچه های شیمی تو سالن خالی هم حال میکنیم ... میدونی چطوری ؟؟؟ بچه ها از سلف ناهار گرفته بودن ... هرچند من میل نداشتم ( کلا من با غذا میونه خوبی ندارم ) اما به اصرار بچه ها یه دو سه پرسی خوردیم ... وایییییییییی چه حالی میداد رو زمین ( وسط سالن ) نشسته بودیم و میلمبوندیم .. دوغ هم روش.... وای چه شود !!!! ملت هم تماشا میکردن اما ما همچنان میخوردیم ... ( البته جمع مردونه بود ) آی خوردیم ... آی خوردیم ... خلاصه امیدوارم تونسته باشم حق مطلب رو ادا کرده باشم ولی آی خوردیم ...

پاسخ به شبهات عقیدتی مقیدتی  شما عزیزان در ۲ پست قبلی :

شبهات اجنه ای :

بهزاد ؛ اه حیف شد من برنامه ریخته بودم .

بابک ؛ ها من از سوسک و موش و ما و خر و اردک و ماهی میترسم اما از بابک بیشتر از همشون ...

سمیه ؛ قلم نی خوبه ؟

بهناز ... بابا تو دیگه کی ؟ من داشتم از ترس هی توالت میرفت و اونوقت تو ... ای ...

سیما ؛ نه دوعا سی اوخیم ؟؟ کار از دوعا و اینجور چیزا گذشته خواهرم اینا دارن اینجا مجتمع ورزشی باز میکنن با استخر و جکوزی ...

گلناز ؛ خوشحالم که شانس اومدی چون بقیه که با دعوت اومدن گلی به سرمن زدن که دارم از بوی خوشش خفه میشم .... نچ آبح پسر خاله های من جن نیستن ... اینا عجل معلقن ...

حمید کیمیاگر ؛ مراجعه شود به پاسخ بهناز

آرزو ؛ ۱ خوش اومدی ۲- شمع دارم قران هم دارم اما افاقه نمیکنه باید اعمه رو جمع کنم ...

آیناز ؛ ندییم سنه ؟؟؟ من من من من من جنم پس الهی هرچی فرشته هست رو زمین مهو بشن ...

شبهات شرارتی :

بهناز ؛  شما بکش گردن گیریش با ما

سمیه ؛  شرمنده زرنگ تر از من و تو هم هست ( بهناز )

ناصر ؛ اقا ما مخلصیم ...

بابک ؛ کوبا یادت رفت ... چزایر فیجی و سلمان آباد خودمون هم نیز هم

گلناز ؛ پسر خاله دختر خاله نداری ؟؟؟ شوخی میکنی پس نصف عمرت بر فناست ..پس چی داری ؟؟پس تو کیو اذیت میکنی ؟؟؟پس حتما مشکل روحی پیدا کردی !!

عرشیا ؛ قابلی نداشت قابش کن بزار رو تاقچه بالای درتون ... اینم یه در دیگه ...

آیناز ؛ کجاشو دیدی من فرشته ها رو هم گول میزنم ... پس همه فرشته ها حواسشون جمع باشه لطفا ... تا ما شرمنده نشیم ...

راستی من بازم میگم پارا گراف اول این پست رو باز هم مطالعه کنید .

راستی یه چیز دیگه ... پست عید من یادتون باشه ...

با بای

+ حک شده در  چهارشنبه 1384/12/24ساعت 23  توسط هاشیم  |  خاطرات مدرسه یا دانشگاه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


س ل ا م

مثل اینکه شما ها جدی و  شوخی سرتون نمیشه ها !!!!! ای بابا این مساله اجنه به خدا واقعی هست !!! چند روز پیش هم اوضاع بدتر شده بود و مثل اینکه اسباب کشی داشتند !!! انگاری هر ثانیه یه ماشین سنگ خالی میکردن تو خونه ... اونوقت شما ها ... حیف که به من این قدرت رو ندادن که همتون رو از دنیا بندازم بیرون ... حیف ... حالا بگزریم ...

 

شما رو نمیدونم اما من یکی که عاشق خاطرات بچگیام هستم ( البته به گفته بسیاری بنده هم اکنون نیز در همان دوران هستم !) کلی کیفور میشم وقتی به یاد اون روزا می افتم ... هی جوونی کوشی؟ .... ما همین جا اعلام میکنم که توبچگی واقعا شر بودم ... من که یادم نیماد اما  مامانی میگه تو قنداق ( یا قنداگ یا ... ) هم که بودی آروم و قرار نداشتی ، چند بار تورو وقتی که اززیر سقف :آویزون بودی پیدا کردیم !!!

 اینو هم بگم من دوران کودکی خود را از وقتی که یادم هست یادم میاد پس انتظار زیادی نداشته باشین !!!!

من از وقتی یادم میاد با خونواده مامانی بیشتر از خونواده بابایی اخت داشتم ... دلیلش رو واقعا نمیدونم !!! برا همین اکثر شرارت هام رو روی  پسر خاله ها و دختر خاله ها امتحان میکردم ! و بعد اگه خوب جواب میداد روی بقیه هم پالگی ها و رسما اجرا میکردم ... این وسط یه دختر خاله داشتم ( هنوزم دارمش ) که بیش از بقیه سوژه من میشد ... یعنی سوژه بودن تو ذاتش بود ( حالا دیگه نیست )... مثلا وقتی من سنگ پرت میکردم به طرف پسرخالم این سنگه پیچ میخورد میرفت تو چش این دختر خالم .... یه بارم تیرم خطا رفت و خورد به ابروش ...

یه بارم که داشتیم گناخ گناخ ( همون خاله بازی بچه پایتختیا ) گوشش گیر کرد به پرده توری و ... بعلی حسابی گوشش اوف شد و کلی خون رفت ... من این وسط بی تقصیر بودم اما چون سابقه شرارتم زیاد بود و این توش گم میشد در کمال ایثار گری این مورد رو هم به گردن گرفتم .... البه تو اون جریان پرده از بیخ و بن کنده شد و رو زمین افتاد ( بنازم گوش دختر خاله رو ) بدیهی است که این مورد هم به بنده نسبت داده شد اما من بی تقصیر بودم !!! یه بارم زدم 13 تا لیوان خاله رو شیکستم .... دختر خالم اومد جمعش کنه زانوش گرفت به یکی از تکه های لیوان و ....آری دوستان دوباره خون و خون ریزی شد ... و من باز بی تقصیر بودم اما به گردن گرفتم ... یه بارهم داشتیم با همون دختر خالم خانه بازی ( اونم تهران خانسی ) میکردیم که خروسشون پرید بهم و پیشونی من رو نک زد ... حسابی گریم گرفت ... نشسته بودم رو زمیی و گریه میکردم که دیدم شوهر خالم با بیل میاد طرفم ... وقتی منو از دستش نجات دادن دیدم دم در آوردم و باز زدم زیر گریه بعدش فهمیدم نشستم رو خروسه و بیچاهره هم له شده هم خفه ... بعدش کلی خندیدم و شوهر خاله رو حرسش دادم !!!!

البته شرارت من به این دختر خالم محدود نمیشد ... یه بار یکی از از 4 تا خالم یه مراسم ختم داشت که من و پسر خاله ها به کاپیتانی من با توپ ریختیم تو اتاق و کل ملت رو حال دادیم .. از گریه به خنده تغییر حالت دادن ...

یه بار هم کل پسر خاله ها رو انداختم به جون هم ... بعدش که فهمیدن کار زیر سر من بوده ... باشیلنگ افتادن به جونم و حسابی از خجالتم در اومدن ... هی جوونی ...

البته در سایه این شرارت ها بود که اون بچه ها آب دیده شدن و تجربه کسب کردن ... به عنوان مثال همون دختر خاله که سوژه اصلی من بود اونقدر تجربه کسب کرده بود که حالا داره پزشکی میخونه ( اوهوی پسرا اونجری نیگاه نکنین قصد ازدواج نداره ) ....

خلاصه شرارت هم عالمی داره ... من به واسطه شرارت هایی که داشتم بابابزرگم یواشکی زنگ زده بود به سازمان ملل و گفته بود که حمله به برجهی دوقلو کا نوه منه ... اما مامان بزرگم جلوشه گرفته بود ... تازگی ها هم تصمیم گرفتم این مدتی که فعالیتهای هسته ای مخفی مونده ( چیزی حدود 20 سال ) رو بعهده بگیرم .... زهی خیال باطل ...

+ حک شده در  چهارشنبه 1384/12/17ساعت 23  توسط هاشیم  |  خاطرات کودکی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


س ل ا م

تازگیا خونمون جن پیدا شده ... جدی میگم به خدا ... یه شب که من خونه نبودم از اتاقم صداهای عجیبی میاد و وقتی مامانم میره ببینه چه خبر از پشت در به در لگد زده میشه و مامان پرت میشه یه طرف ... و همزمان از تو آشپزخونه صدای افتادن ظرف و سینی و اینجور چیزا میاد ... وقتی میرن آشپزخونه همه چی سرجاش بوده ...

یه بارم که من خونه نبودم ( نزدیکای ظهر ) همه فکر میکنن که من اومدم و بهم سلام میدن و من میرم تو اتاقم ( در حایلکه من 1 ساعت بعد اومدم خونه ) وقتی خودم اومدم دیدم همه باچشای وحشت زده نیگام میکنن...

شبا هم از وقتی که من سرم رو میزارم رو بالش صدای دویدن یه گله آدم که انگا دارن رو زانوهاشون میدوند میپیچه تو اتاق ( صدا از یه جایی مابین سقف و بالا سر من میاد ) خلاصه کلی هیجان داریم این روزا ...

 یه شب هم مامان خواب دیده بود که تو زیر زمینمون یه جن روسرش یه سطل قرمز گرفته و داره اینور و اون ور میپره ... روز بعد وقتی تو زیر زمین بوده برقا میره وقتی مامان میخواد از زیر زمین بزنه بیرون پاش به یه چیزی گیر میکنه و ولو میشه روزمین ... بعد میبینه یه سطل قرمز رو هوا داره به طرف او ن میاد !!!!! شروع میکنه به جیغ زدن وقتی بابا میاد نجاتش میبینه که ... میبینه که بعله مامان پا در هوا رو زمین ولو هست و سطل هم روی پاهای مامان !!! ( یعنی مامان پاش گرفته به سطله و همراه با پاش رفته رو هوا ) اما خداییش ترسناک بوده ...

چند روز پیش هم طلاهی مامان یهو گم شد و بعده یک روز همون جای قبلی پیداشد.

دیشبم که خاله بزگم از تهران اومده بودن خونمون و تو اتاق من خوابیدن ... صبح شوهر خالم گفت هاشم کشتی مار از بس اومدی تو اتاق و رفتی بیرون !!! در حالی که من قبل از همه خوابیده بودم و دیرتر از همه هم بیدار شدم و اصلا تو ذهنم هم به اون اتاق نرفتم چه برسه به ...

البته خوانواده ما ید طویلی تو ارتباط با از ما بهتران  دارند ... مثل خونه مامان بزرگمینا ... که یه بار ماجراشو میگم براتون !!!!

خلاصه خدا به خیر کنه... اگه این روزا یه همو دیدین من غیب شدم نترسین احتمالا با اجنه رفتم به یه سفر تو دنیای از شما بهتران ...

راستی دقت کردین همه اون ماجرا ها یه جورایی داره به من ربط پیدا میکنه ؟؟؟ ووویییی ویییی ووووو هووو هووووو حالا هم احساس میکنم یکی از پشت سر زل زده به من .... واییییییییییییییییی نکنه یکی هم پشت سر شماست ؟؟؟ ووویییی ویییی ووووو هووو هووه 

+ حک شده در  جمعه 1384/12/05ساعت 22  توسط هاشیم  |  اجنه بازار مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin