اول سلام ...
خوب ... من اطمینان دارم که شما ... آره تو رو میگم ... خود تو ... اصلا فکر نمیکردی و نمیدونستی که شب ۳۰ آذ رو چی بهش میگن !!! اگه نمیدونی که اطمینان دارم نمیدونی بهش میگن یلدا ... ( آهای یلدا با تو نیستم ) اما چرا ؟؟ واقعا فکر کردین که چرا یلدا گفتن بهش ؟؟؟ مورخین در این مورد چیزی به من نگفتن ... اما گمونم همین جوری نامیدن ... چون یلدا یعنی شب دراز ... شاید بحث تو این مورد مثل بحث در مورد این موضوع باشه که اول مرغ بوده یا تخم مرغ ؟ شایدم خروس ... تو این مورد هم هیچ کسی نتونسته که جواب قانع کننده ای بده ... البته من معتقدم که اول یلدا بوده بعدا تخم مرغ و بعدش بقیه چیزا ... پس نتیجه گیری منطقی به ما میگه که یلدا اسم یک نوع مرغ بوده ... وز اونجایی که این یلدا ( مرغ ) به هندوانه بسی علاقه داشته پس به او هندوانه میداده اند و از قرار وی ( یلدا ) در یکی از شبها بسی بسیتر هندوانه میخورده معذالک وقتی به این موضوع دقت شده متوجه شده اندی که آن شب درازترین و طولانی ترین و خوف ناک ترین شبها بوده استی و در نهایت امر آن شب را یلدا نامیده و کیفول شده اند ... البته در این شب بعدا ها مراسمات چرت و پرتی همچون آجیل خوران ... گارپوز لمبان ... هدیه پیش عروس بران ( یکی دیگر از دلایلی که جریان مرغ بودن یلدا رو تایید میکنه همینه ) و سایر مراسمات ( برا بعضی ها جالب و برا بعضی ها وحشت ناک ) اجرا میشود و شده است . نکته جالبی که در مورد این آپ دیت باید مد نظر قرار بگیره اینه که به احتمال مقوی آپ دیت بعدی در کار نباشه ... چرا که با این مطلب امروزی بنده حکم قتل و مرگ و دیوانگی و حماقت و ... را یکجا امضا نمودم و در آینده نزدیک به احتمال طایفه ملوس و لطیف نسوان مورد اجرای حکم واقع میشوم . لذا بدیهی است از همگی تلب !!! مغفرت نموده از وی ( یلدا ها و یلدین ) استفراغ .. ببخشین استخفار آرزو مندم ... ( اگر این پاراگراف رو حضم یا هزم یا هظم یا حزم یا حذم و ... نکردین منو ببخشین ) ... اینم یک سری عکس از این شب عجیب !!! بیچاره از نداری اینقدر لاغره حالا به دور از جریانات شب یلدا واجب است که به نظرات شما در مورد پست قبلی جوابات عمیقی بدم .. علیهذا گوش فرا دهید : بهناز : به راستی که گل گفتی ... خود وی ( یلدا نه ها . صاحب عکس قبلی ) نز همین گفت .. درضمن وبلاگت داره روز به روز بهتر میشه ها ... بچه بهتون پیشنهاد میکنم حتما به وبلاگ بهناز ( سر نوشت یک انسان از ابتدا تا کنون ) یه سر بزنید . اگه خواستین برین اینجا کلیک کنید . ناصر : ابراز محبت شما را به وی ( یلدا نه ها صاحب عکس ) فرستادم ... وی تکشر فرستاده و گفت که به زودی تلافی خواهد نمود. بابک : وی ( صاحب عکس عزیزم ... چند بار بگم یلدا نه ) حرف شما را جدی نگرفت و کلی خندید . مرجان ( دختر بارون ): نه نمیتونی بپرسی . بهنام: علیک سلام ... من هاشم هستم مدیر وبلاگ طناز ... من از این موسول بازی ها خوشم نمیاد رک بگو اینا یعنی چی ؟ سیما : نوش جان قابلی نداشت .. اما هیچ قولی نمیدم .. سارا : چه عجب یادی از زیر دستا کردی ؟؟؟ من هم ببر به پناه خدا ... نولاندا ؟؟؟ هن ؟ سالومه : ها دیگه داری راه میافتی ... اولندش خیلی ممنون که به همه فهمونی وی ( ای خدا منظورم صاب عکسه نه یلدا ) موجود زنده نسیت و اصلا جزو آدم حساب نمیشه .. دوما گفت اگه ببینه ... دعا کن نبینه تورو ... ۵۰ تومنت هم واریز شد به شماره حسابی که گفته بیدی . آیناز : قرار نبود منظورم رو بفهمی ... اگه این بود که اون نمی شد. نکته مهم ... عکسی از متم قبلی به دستمان رسیده است که وی را درست پش سر یکی از روسای جمهور فعلی کشورش نشان میدهد ... اما به علت عدم ویراشت بعدا در دسترس قرا میگیرد. لازم به ذکر است وی طی چند روز گذشته به اسم کنسرت مرخص گرفته ولی عکسش چیز دیگری میگوید . تا بعدا ( اگه جامعه نسوان به خاطر جریان شب یلدا نکشتن منو ) بای ![]()
![]()




تصویر بالا مربوط اعمال و هنر نمایی آقایان در این شب میباشد.![]()
تصویر بالا نیز مروبط به برخی اعمال خانمها طی این شب طویل![]()
![]()
شاد باشید و خندون ![]()
آدم باید خیلی نفهم باشه که خودش رو اهل طنز بدونه اما وقتی یه فرد شاخص تو این امر ازدست رفت عین خیالش نباشه ... وقتی شنیدم منوچهر نوذری هم از پیش ما رفته بدجور غمگین شدم ... اما کاری از دستم ساخته نیز جز تسلیت گفتن و به خاطرش یه فاتحه خوندن ... اگه تونستین شمام این کار رو بکنین خدا رحمتش کنه تحت تعقیب ( همون Wanted خودمون ) تصویر ۱ تصویر ۲ شخص مورد بالا !!! به علل مختلف تحت تعقیب بوده و خونش موباه ! میباشد . وی که سالها خودرا دوم خردادی و از خاتمی چی ها عنوان می نمود ( مثلا تصویر ۲) و گفته میشود در انتخابات اخیر به دکتر معین رای داده است اخیرا ملبس به لباس بسیجی ظاهر گردیده است !!!( تصویر ۱ ) و به عنوان مجری ایفای نقش نموده است به نحوی که حاضرین به وجد آمده و خواستار هرچه سریعتر آغاز جنگ با هر دشمنی شده اند. همچنین تحقیقات ما نشان میدهد که وی .. اخیرا بارها و بارها و متعددا و مکررا و داعما در وبلاگ خود ( موسوم به طناز ) به بعضی از سران کله گنده ( گند نه ها . گنده بر وزن عقده) توهین نموده استی ... همچنین ما متوجه شدیم که این فرد پلید ! سابق بر این و در دوران دانشجویی در کلیه تشکلهای سیاسی و غیر سیاسی و از هر جناهی عضو فعال بوده و در نهایت تعجب کشته مرده های و طرفداران زیادی نیز برای خود دست و پا نموده است . لذا ما و کلیه محققین این امر در مورد او به شک افتاده وز اظهار نظر در بارای و عاجز مانده اند ... به همین دلیل هلاکت وی را بهترین راه حل میدانند. در آخرین لحظات متوجه شدیم این فرد مرتد به احتمال زیاد در سقوط هواپیمای سی ۱۳۰ نیز منقوش بوده است . هرچند وی این امر را تکذیب کرده است . بدیهی است که بهتر است وی و هواداران او سریعا خود را به ما معرفی کنند تا در مجازاتشان ( به جز فرد مذکور ) تخفیف قائل شویم . در غیر این صورت دیگه خود دانید ... از ما گفتن ... نکته حیاتی : فردی که پشت سر فرد مرتد در تصویر ۲ دیده میشود به ۵ بار اعدام محکوم شده است . چرا که در کلیه عکسهای مربوط به آن عروسی با همان ژست و با همان لبخند لعنتی حضور دارد لذا حرس یا هرس ما را در آورد لذا چنین فردی بدیها به اعدام متعدد محکوم است . با نهایت تشکر از همرایهتان کاراگاه همه فن حریف


بدین ترتیبت وی از طرف هر دو گروه تحت تعقیب است ... بدیهی است کس یا کسانی که وی را شناسایی و به من معرفی کنند جایزه کلانی دریافت مینمایندی . ![]()
![]()
![]()
![]()
+
حک شده در پنجشنبه 1384/09/17ساعت 23 توسط هاشیم
|
یه سوزن به خودم
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سلام بر دلداران و دلاور مردان و شیرزنان و پلنگ صفتان و کلیه اقشار درامد دار و نادرامد فرض کنین که وارد حیاط خونه میشن و با صدای خش خش مرموز برگها مواجه میشین ... بعد یه هو از زیر برگا یه موجود سیاه قد یه بلدرچین و عین اون میاد بیرون و میپره از باخچه بیرون ... خوب در این حالت چه میکنید ؟مخصوصا که بلدرچین زخم خورده باشه !!!! مثلا پاش و بالش شیکسته باشه !! آفرین من هم همون کار رو کردم ... خوندم و گفتم : گنجیشکک اشی مشی توی باغ ما مشین هاشم میاد تو چیز میشی باد میاد کباب میشی ... بعد که گنجیشکه مونده بو که با چه موجود عجیبی در افتاده گرفتار دستان پرقدرت من شد بردمش خونه و ماجرا آغاز شد . چون ما خانوادگی آدمای با احساستی هستیم .. تصمیم گرفتیم که به این موجود سیاه خال خالی حسابی حال بدیم و خوش بگذره بهش ... بعد برای اینکه تا موقعی که ما داریم تصمیم گیری میکنیم سرش گرم بشه کردمش زیر یه ظرف شیشه ای و زیرش هم یه روزنامه بت مفهوم انداختم که خرابکاری هاشو اونجا بکنه بعد ما همگی کل احساسمون رو ریختیم وسط که یه راه هل خوب برای ارائه بهترین روش معدوم کردین این موجود پلید تعیین کنیم ... قرار بر این شد که هر کی یه روش بگه هرکدوم مناسب تر بود او انتخاب بشه ... مامان گفت : سرش رو با چاقو ببریم ... اه اه خیلی لوس بود این روش ... هوچین ( خواهرم ) گفت که : بهتره دور سرش یه نخ ببندیم و اونقدر بچرخونیمش که جونش در بیاد ... بابا گفت : بهتره سرش رو له کنیم تا مغذش بپاشه رو زمین ... من گفتم بهتره اونقدر شوتش کنیم که له و لورد بشه و زمان پختش هم کمتر بشه ... هوچین دوباره پیشنهاد داد که بهتره زنده زنده بندازیمش تو روغن داغ !!! مامانم گفت اگه قراره زنده بپزیمش بهتره همینجوری بندازیمش تو فر که تو حالت طبیعی سرخ بشه ... بعدش بابا یه پیشنهاد لوس دان ... گفت : وصلش کنیم به الکتریسیته . میگن اینجحوری خوشمزه میشه ... آخرین پیشنهاد رو هم من دادم ... گفتم چطوره هرکدوممون یه گوشه از بدنش رو بگیریم به دندون و بکشیم طرف خودمون آخه میگن مزه خون همچین حیونایی زیر دندو مزه ای داره که نگو و نپرس ... در نهایت من رفتم کلاس و وقتی برگشتم دیدم که در نهایت ناجوانمردی و شقاقت قلب اون حیون زبون بسته رو سر بریدن و لخت مادرزاد گذاشتنش توی یه پیاله که بعدا کبابش کنن . شایدم آب گوشتش کردیم ... ولی حیف شد نذاش تن زنده زنده بخورمش ...وای چه حالی میداد ... آخه اینجور فرستها کم پیش میاد تو زندگی ... این همه هم که ما طرح دادیم آخرش به این لوسی تموم شد ... اه اه ... آره بچه ها ماخانوادگی رقیق القلبیم و احساساتی و ...
از بس نظراتون رو خوندما خسته شدم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
حک شده در سه شنبه 1384/09/08ساعت 23 توسط هاشیم
|
یه سوزن به خودم
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تلام به همه دوتتان گلامی ... خوپید ؟ تلامتید ؟ لوزگال بل وفق ملاد هست ؟؟ خدارو شکر ... میگن تو یکی از این شهرای جک خیز یه چاله نسبتا عمیقی بوده که ملت دائما باهاش مشکل داشتند و میافتادن توش و خلاصه کلی خسارت متحمل میشدندی ... برای رفع این مشکل اعضای شورای شهر اونا میان مجلسی میگیرند تا ببینن که چه گلی باید به سروشن بگیرن !!! هرکی یه نظری میده ... یکی میگه که آقایون خانوما به نظر من بهتره که کنار چاله یه درخت بزنیم تا دیده نشه .... بقیه میگن نه اینکه بدتر میکنه کارو ... یکی میگه بهترین کار اینه که یه بیمارستان بزنیم کنار این چاله که تا مردمی که میافتن توش زودتر بهشون رسیدگی بشه !!!! تو این موقع رئیس شورای شهر میگه که نه نه این اصلا با دولت عدالت محور هم خوانی نداره ... بهتره این چاله رو پر کنیم و یه چاله نزدیکیه بیمارستان مجهز شهر بزنیم !!!! آری این چنین بود که همه به خلاقیت وی احسنت گفتندی ... آما و آما اگر آنها این را میدیدندی چه میکردندی ؟؟؟ اینو میگم .... تو همین شهر خودمون یه نهاد اینقیلابی سفارش ۱۰۰ تا کامپیوتر داده بود و تاکید کرده بود که به جز تجهیزاتی که نوشته شده چیز دیگه ای رو نفرستن براشون که نکنه یه موقع سرشون کلاه رفته باشه ... بعد یه سال کامپوترا اومده ... انصافا سیستمهای خوبی بسته بودن ... اما یه ایراد گوچولو داشت و اون این بود که هیچ کدوم موس نداشت !!!!! چون سفارش نداده بودند... خلاصه ملت تشنه تکنولوژی همگی تو کف مونده بودن و فقط سیستم رو روشن کرده بودند و به دسک تاپ خالی زل میزدن ... اونایی که کار با کیبورد رو بلت بودن سیستم رو خاموش میکردند و اونایی که بلت نبودن دوشاخه رو ازپریز میکشیدن .... این جوری بود که خلاقان نهاد مذکور تصمیم گرفتن که جبران کنن ... برای همین کلیه سیستم ها رو پس دادن تا تو فرصت مناسب سیسمت جدید تهیه کنن ... انصافا خلاقیت داد میزنه تو این مساله ... من که شیفته کارای این نهادم ... حالا جالب اینجاست که من باید یک شنبه مجری گری یه برنامه دارم برای همین نهاد سراپا خلاق .... خوب برو بچی که نظر دادن اینم جوابای شما : سارا : اونی که حمید داشتو میگی ؟؟ پوکت ویوور ... جالب چیزی بودا ... من پیشرفته ترین وسیله ای که باهاش کار کردم ماشین حساب زنگ دار بود ... مردم چه چیزایی دارنا ... ایول به حمید که ما هم این از اون یاد گرفتیم حد اقل سالومه : ای ۷ زبان زنده دنیا ... ای معاون لوک خوش شانس ... ای ترانسلیتر ... ای اوستاد ... ای تایپیست و ۱۰۰ تا چیز دیگه ... اینقدر تو برره محو نشو ... آخرش میافتی به روز سحر نازا ... این حرفایی هم که میگم سیاسی نیست ... اچتماعیه !!! توجه داری که اجتماعی نه ها ... اچتماعی ... در کل متشرکه ازت ... طنازو میگم ناصر : سلام باوفا ... یکی میگفت : انسان نباید سرش دائم توی آخور طبیعت باشد ... باید به بیرون از آخور هم سری زد ... آنا ( بهناز ): اولن که وبلاگت مبارکه ... دومن ما که نون مهندسی مون رو نمیحوریم که ؟آبجی ... ما که مدرک نگرفتیم که بهمون بگن مهندس ... ماکه مهندس نشدیم که بعد از ۳۰ سال اگه رفتیم خاستگاری بگن دخترمون مهندس رو رد کرد !!! ما مدرک گرفتی که نگن عرضه نداشت ... همین گاهی هم که بهمون میگن مهندس لطف دارن ... هی کجایی جوونیی ... بابک : شمبلوط من چه جوری ؟؟؟ دیدی تازگیا چی شده ؟؟ منم ندیدم ... آیلین : نه عجب سن ده بیزه باش ویرار میشسان ؟؟؟ نه آبجی همون بیتر که با دوچرخم اینور اون ور برم یا اینکه دربست بگیرم و تو صندلیای عقب لم بدم ... خوب خرپولیم دردسره دیگه ... و الا من با این وزنم عمرا بتونم دنبال تاکسی بدوم ... سمیه : هیشکی بهم نگفته جلو بشینم ... اما کسیم نگفته عقب بشینم ... کسیم نگفته تاکسی سوار شم ... کسیم نگفته .... راست میگیا ... باید درموردش فکر کنم ... سیما : نمیگفتی هم تابلو بود که ۵ ثانیه برا وبلاگ من وقت گذاشتی یادم باشه سالی یه دفعه به وبلاگت سر بزنم اونم فقط ایکی ثانیه ... خوب دوستان رذل و شفیق بنده تا های بعدی بای بای 

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
حک شده در چهارشنبه 1384/09/02ساعت 23 توسط هاشیم
|
نیش 30 یا 30
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: