سلام روزه دارا امروز یه دعوت نامه رسید به دستم ... گفتم منم شما رو دعوت کنم ... البته اگه قابل بدونید .... متن دعوت نامه این بود : هاشم عزیز سلام ... هر کاری داری بزار کنار و بیا ... کار مهمی باهات دارم ... اگه تو این یک سال نتونستی به چیزیایی که میخوایی برسی بدو بیا که حالا وقتشه ... بیا که میخوام تقدیرات یک سالت رو تو این شبها بنویسم ... هر خواسته ای داری با خودت بیار ... اگرهم میخوایی ببخشمت شاید این آخرین فرصت باشه ... یادت باشه شاید نتونی بفهمی که این شبها چقدر بزرگن و چه اتفاقها ممکنه تو این شبها افتاده باشه و یا بیافته اما خوش به حال کسی که دعوت این شبهای منو رد نکنه ... اگه ته قلبت ایمانی هست عجله کن ... منو صدا کن تا صدات کنم ...بهتره که تنها نباشی دوستاتو هم با خودت بیار ... اگه بیشتر بقیه رو دعا کنی که چه بهتر .... کسی که هیچ وقت تنهات نمیذاره خدا خوب فکر کنم همه چیز دستتون اومد ... تو رو خدا اگه تونستین این شب هارو درک کنین من رو فراموش نکنین ... التماس دعا
+
حک شده در شنبه 1384/07/30ساعت 20 توسط هاشیم
|
چیزای دیگه
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سر حالین ؟ نماز روزه هاتون قبول . این ماه رمضونی سر نماز هم دیگه رو هم دعا کنین لطفا ...منم یکی از اون همدیگه ها باشم لطفا .... راستی امکانات جدید رو دیدین تو قسمت لینکها ؟؟ اتاق چت طناز !!! بدک نیست یه سر بهش بزنین ! این عکس رو هم نیگاه کنین یه موقع سرتون کلاه ملاه نره : خوب خوب ببینم چی داریم تو این نظرات : سارا- خیلی ممنون از لطفتون ... به سایتی که گفتین سر زدم ... از اتاق چت هم استفاده کردم ... تنکس ... بهناز ( آنا ) - علییییییییییییییییییییییک ... خوبین ؟ سلامتین ؟ درس و مشق چه جوره ؟ در مورد پوپک گلدره هم توی چند تا مجله خوندم ... میگن هنوزم تو کماست ... ...آره والا راست میگین ... این کارگردانها که به فکر آبروی مردم نیستن که ... سمیه : خیالتون راحت اگه بازیگر بشما عمرا شیرینی بخرم ... چون اصلا از بازی گری خوشم نمیاد ... حالا مجری گری یه چیزی ... کیومرث : ببین کیو ... اولندش که خیلی خوش اومدی به وبلاگ طناز ... خیلی خوشحال شد که تو و سارا که برای اولین بار اومدین به طناز سر زدین و براش نظر هم نوشتین ... بابت روابط عمومی هم من دیگه اند روبطم ( البته از نوع مثبتش ) باوری نداری ؟؟؟ خوب پس مشکل از خودشه ... بای با ... ی .. سارا -( خانوم معلم نینیها ) - نمردیم و دیدیم که شما هم نظر دادین ... راستی نینی کوچولوهاتون چه جورن ؟؟ هنوزم باهاشون کتک کاری میکنین ؟؟ ما رو هم دعا کن سیده خانوم ... کیمیا گر - حمید جون - مرسی داداشی ... اگه خواستی بگو اون مجله ای که اون خبر رو در اون مورد که اون مرده هست برات بیارم که دیگه اونجوری از اون فکرا نکنی ها ها ها ها ها .... سیما - مفتخریم که افتخار دادیم و براتون نوشتیم که افتخارات مون رو تکمیل کنیم ... خلاصه اینکه پاییزه و همه دارن برگاشون رو میریزن ... البته امید وارم مثل برگهای این فصل رنگ به رنگ نشن .. یه رنگ باشینا ... از این که طناز رو به نظرات مسبوستون منقوش کردین خوشحاله و دست تون رو میبوسه ... اما در مورد ساک سربازی من ... برای اینکه ساک من یادتون بیاد یه خلاصه از مطالب گذشته رو براتون تکرار میکنم : (( وقتی تاکسی رفت علی موند و حوضش ... ببخشین هاشم موند و ساکش ... حالا که به وضعیت اون موقعیت فکر میکنما از خنده روده بر میشم ... چون به خیال خودم کلیه وسائل لازم رو برده بودم ... اون وسائل عبارت بودند از :
عنوان وسیلات تعداد مورد استفاده آب لیمو یک شیشه مقابله با گرما چون فشار رو میاره پایین شکلات چهار رقم جهت استفاده با چایی حوله یک جفت جهت استفاده برای خشکاندن سر و صورت زیر پوش و غیره !! چند تا جهت استفاده بهینه بیسکوییت یک بسته جهت خوراکی خرما ۱ کیلویی جهت استفاده برای رفع گرسنگی کفش مهمانی یک جفت فقط جهت استفاده بعد از خروج از پادگان فل فل سیاه و قرمز هر کدام یک شیشه معمولی جهت مقابله با کافور و ضد عفونی کردن سایر مواد موجود در غذا ! (سایر مواد شامل همه چیز میشه از دم موش گرفته تا چشم سورسومار جوراب پشمی آبی رنگ ۳ جفت جهت سرد کردن آب ( توضیح در ذیل جدول ) بطری خالی آب دو تا جهت انبار کردن آب آب معدنی بزرگ و کوچک یادم نیست چند تا جهت نوشیدن و سایر موارد قابل استفاده نمک یک نمکدان جهت استفاده عطر ۷ هزار تومنی مقدار مناسب برای خوشبویی سویی شرت یکی فقط برای مقابله با سرمای یزد !!!! شانه ( ) یکی برای سر کچل خیلی لازم هست بشقاب و قاشق ۰۰۰ خوب معلومه دیگه ... ناخن گیر یکی برای مقابله با دشمن فرضی مجله جوانان یک جلد برای عدم بیکاری و رفع اوقات فراغت ( البته نزاشتن ببرم تو ) خودکار و دفتر و ... ۰۰۰ برای نگاشتن کارت عابر بانک یکی برای فریب رفقا دمپایی معلوم الحال یه جفت برای اسستفاده غیر مجاز صابون یکی برای مقابله با میکروبهی بی ادب و بی فرهنگ باطری قلمی یک جفت خودمم هم موندم که چرا باطری برده بودم سر رسید سال ۸۱ !!!! ۰۰۰ جهت نگاشتن خاطره توسط دوستان ترشی یک شیشه خالم برام گذاشته بود توساکم !!! آجیل ..... ۰۰۰ ۰۰۰۰ سن ایچ دو شیشه گنده ... جهت نوشیدنی ساعت دیواری ... بخشین مچی ... یه دست اینم توضیح میخواد ؟؟؟ و غیره ... خیلی همه جا
سلام مسلمونا ![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رفتم دژبانی و بعد از کلی خجالت به خاطر وسائلی که تو ساکم بود ( لطفا نپرسید چی ؟؟؟
) وارد پادگان شدم ... وضعم دیدنی بود ... کلیه وسایلم که قریب به 300 نوع وسیله میشد و به صورت MP3 تو ساک جا داده بودم به لطف دژبانها کلا بازرسی شده و از گوشه کنار ساکم زده بودند بیرون و بعضی ها هم رو زمین کشیده میشدند ... از یه طرف سر شیشه آب لیمو بیرون بود و قطرع قطره میریخت رو زمین ... آستین سوییشرتم هم رو زمین دنبالم راه افتاده بود و ....
حدود 300 متر از دژبانی فاصله گرفته بودم که دیدم دارن از بلند گو صدام می کنن... وقتی رفتم دژبانی یه سرباز گفت : آقا بیا دمپاییت جا مونده!!!
یارو یه اشاره به دمپاییم زد و من حساب کار دستم اومد و دوباره از خجالت آب شدم ... میدونین چرا ؟ آخه یه پدر صلواتی اسمم رو ( مهندس هاشم ... ) رو یه کاغذ با خودکار سبز نوشته بود و چسبونده بود رو دمپایی قرمز و نارنجی من ( چه ترکیب خوبی از رنگ : زرد+ قرمز + سفید+ سبز ) ...دیگه موقع شام رسیده بود .. نرسیده به آسایشگاه ( همون دم در آسایشگاه ) گفتن به خط شین بریم شام ... هرچی گفتم بابا بزارین من این ساک لامذهب رو بزارم تو بعدا بیام گفتن که نا باید بیایی اینجا امنیت نداره !!! ... افتادم دنبالشون ... فکر میکردم همه دارن به من و ساکم و وسایلی که ازش زده بود بیرون نیگاه میکنن ... راستی گفتم دمپایی رو کجا گذاشتم ؟؟؟ چون تو ساکم جا نشد بسته بودم به کمربندم
( نایلونشم سیاه بود اما نارنجی بودن دمپایی قشنگ معلوم بود ) ... )))
توضیحات جوراب پشمی :من این جوراب رو میکشیدم رو بطری بعد آبش میکردم و جوراب رو هم خیس میکردم ... اینجوری میشد مثل یه کوزه و چون آب جوراب گرمای آب توی بطری رو میگرفت تا بخار بشه برای همین آب بطری خنک میموند !!! هوووم اینه مغذ من ... اولش بهم میخندیدن اما بعدش همه اینکار رو میکردن ... هوووومممم اینههههه ![]()
تعجب نکنینا اما همه اینا تو یه ساک متوسط جا شده بودن !!!! بیچاره دژبان مونده بود چی بگه ... ![]()
خوب دیگه موردی فعلا یادم نمیاد ... رفقا اگه چیزی به ذهنشون میر سه امداد کنن .. . ![]()
مورد کنف شدن من هم فعلا بماند برای بعد ...
بای تا های
+
حک شده در سه شنبه 1384/07/26ساعت 22 توسط هاشیم
|
خاطرات سربازی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سلام ملت خوبین ؟ وا چرا قیافه ها اینجوریه ؟؟؟ درسته که پاییزه اما شما بهاری باشین لطفا شما ها رو نمیدونم اما من عاشق رمضون هستم ( ماه رمضون ) تو این ماه حس عجیبی بهم دست میده ( اگه مردما دوست دارم تو این ماه باشه ( هرچند من به این زودیا نمیمیرم و اگه بمیرم ملت دلگیر میشن )) راستی حال میکنین نظرات رو ؟؟؟ ۸ تا و آخریشم که ۲ تا ... تو این موردم رکورد زدم ... آخه یه تعداد از جماعت مشتقا من بعد از دیدن عکس نینی هاشم از بس شوق کردن که دیگه نمیتونن بیان نت که مبادا ایندفعه سکته کنن ... یه عده هم به خاطر خبر پوپک گلدره ناراحت شدن و قسم خوردن که دیگه نیان نت ... خلاصه ملت رو درگیر خودمون کردیم با حرفامون ( ازبس حرفمون حجت هست ) ... حالا حالا اینو بشنوین ... دیدین هنر پیشه شدم ؟؟؟ تو این سریال هس ... متهم گرخید ! اگزوز درست کن شدم یادتون هست یه دفعه قول دادم که بگم تو ساک سربازیم چی بود ؟؟ دفعه بعد میگم بهتون ... ماجرای کنف شدن پیش خودم رو هم دفعه بعد براتون مینویسم ... ![]()
![]()
![]()
جماعت خواننده میشن ... هم اسم ما هم شده این ...
حالا بازم جای شکرش باقیه ...
+
حک شده در شنبه 1384/07/09ساعت 23 توسط هاشیم
|
چیزای دیگه
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: