آقایان ! و خانومها ! سلام تعطیلات خوش گذشت ؟؟ کلا میگم ... هم تابستون هم تعطیلات پایان این هفته . من که بدک نبوده برام ...حالا چرا بماند ... خصوصیه ... جواباتون این زیره : سارا : یادم باشه جایزیه اول شدنتو بدم ... مثل ناصر ... در ضمن من اصلا جهانی فکر نمیکنم ... چون کلا به چیزای مادی فکر نمیکنم .. اصلنم روشن فکر نیستم ... همونی که من نونشتم صحیح است ... آقایان و بعدش خانومان ... حالا شاید اگه نمیگفتی دفعه بعد همونی که تو میگفتیو مینوشتم اما این دفعه هم به لج بعضیا همونو تکرار کردم با غلظت ! بیشتر ... میدونی چرا ؟؟؟ چون اگه به این جور چیزا فکر کنیما باید هی به اینو اون ایراد الکی بگیریم و از کارای واجبتر عقب بمونیم ... اینو چند بار به خودتم گفتم ... یادته ؟؟؟ آفلین دخمل خوف ... ناصر : هیچی آخرش میشی من ( خودتو نکشیا ) بابک : الهی که خودت و خانومت همیشه برای هم بمونین اونم با خوشی ایشالله ... یاد آوری روزای طلاییی ؟؟؟ نه ... واقعا طلایی ... برو بابا ذغالیم نبودن ... اه اه ... رویا : میبینم که خانوم دکتر ما ( آخه یادم رفت بگم ... آبجی رویای من پرستاری قبول شدن ... قراره آمپولای زنای محلمون رو از این ببعد ایشون بزنن ... حسودیتون میشه آره ) آره داشتم میگفتم ... راه افتادیا .. خوش به حالت که ۳ تا آبجی داری ... من که اون موقع نه آبجی داشتم نه داداش ... اعلانشم داداش ندارم ... آبجیمم تو جریان مردسه به خودم رفته ... عوضش چندتا فامیل شرور هم مدرسه ای داشتم که ... حالا جریانشو مینویسم تو این قسمت !!! کیمیاگر : هه هه ... جالب بود .. حالا یه سوال !!!! مگه دو خط دایره به هم میرسن ؟؟؟ یا دو خط کج ؟؟؟ خوب معلومه که همه میگین نه ... چون دایره که همون دوتا خط هستن که اونقدر از هم گزشتگی داشتن که به هم رسیدن و دور مو میگردن ... دو خط کج هم اگه از هم دور نشن خیلیه ... میدونی چرا ؟؟ چون اگه قرار بود به هم برسن .. کج نمیشدن ... البته بحث خیلی عمیق و تخصصیه ... سالومه : میدونی چیه معاون ؟؟؟ این حرف مرفا رو ( ور وسائل ) یه عده آدم زیر تنبل ... میگن ... مثل قپ قره ... یا آغ آپ باغ !!! گرفتی که ؟؟؟ کروکی مردسه مثل همه مدرسه هاس چیزه خاصی برای کشیدن نداره ... در مورد عکس هم به چشم .... اینم عکس نی نی هاشم ( آهای چشم نزنینا ) : سمیه : هه هه ... جالبه ... من عمرا بزارم سرم شیره بمالن ... اه اه ... چندش آوره همون گول بیتره ... حالاشم دیر نشده ها میتونی به نیت روز آول مردست گریه کنی .. نزار قضا ! بشه ها ... آفرین ... محسن : اون خاطره رو من از یکی دیگه هم شنیده بودما ... آما اون میگفت اسم اون پسره محسن بود !!!!! آخی ته طاغاری بودی محسن !!!! دخمل بارون : ( خوبی خانوم مهندس !!! آخه مرجان هم از مهدنسی کامپیوتر قبول شده ... ) مرجان ؟؟ باز مدرست دیر شد ؟؟؟ خوش به حالت که حال کردیا ... منم کلی حال دادم به بقیه ... چون کلی بهم خندیدن ... بهناز : وا چرا ؟؟؟ آهان گرفتم ... کامپیوترتو میرای مدسره سر کلاس که بقیه هم استفاده کنن ؟؟؟ یادم باشه یه ۱۷ بابت این کارت بهت بدم ... هرچند که ... بهناز آنا : الهی همونی که تو گفتی ( آما به دعای ما گربه ها که ... ) راستی این امش رو من نگرفتم ...۱۰۰ تا شو گرفتی ... منم میخواااااااااااااااام ... عجب دوره زمونه ای شده ... من این بچه ها رو که سال اولی هستن رو میبینما کلی امیدوار میشیم ... اما دلم براشون کباب میشه اونم کباب ترک ... آخه اینا اگه خیلی زرنتگ باشنا میشن سارا ... یا فوقش میشن سالومه ... یا دیگه خودشنونو بکشن و آی کیو شون ۲۰۰ باشه میشن من ... آخه ما کجا رو فتح کردیم هان ؟؟؟ اصلا من اگه یه روز بچه دار شدما نمیزارم بره مدرسه ... میزارمش سر کار ... یت میفرستمش دانشگاه آزاد ... خوب باباشم بایدم جونم در بیاد ترمی ۱۵۰میلیون براش خرج کنم ( ۱۰ سال بعد رو حساب کردم ) اینجوری ۱۲ سال از هم سنو سالاش جلوتره .. خوب حالا برگردیم سر جریان مردسه من : بعد از درک اصل ماجرا که مدرسه فقط برای کوچولو هاست و مامانا قبلا این دوره رو گزروندن ... من کلا عضو لاینفک چادر مامان شدم ... ملت کلاس اولی و غیره به سر صف میرفتن و من روی زمین کشیده میشدم ... دیدم که نه این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست ... چون خون ره هم میشناختم ( نزدیک مدرسه بود ) .. دو تا پا از بابای مدرسه گرفتمو الفرار ...کلی حال داد ... من با چشای گریون بدو مامان بود ناظم بدو ( آقای علیزاده ) ... چشمتون روز بد نبینه ... دم در خونه مامان منو گرفت و ایندفه با محبت عملی من به مدرسه نشوند ... ناظم هم با انگشتای باز گوشم رو گرفت و چپوند تو صف ... سرور ملی میخودند و من هم مثل گروه کر همراهیشون میکردم ... اونقدر از ته دل میوخوندم که نگو .. اشکام قاطی آب بینیم شده بود و ...( خوشمزه بودا اعلان میفهمم که چرا من عاشق پیتزا هستم ... چه کشی میان هر دوشون ... ) همه فکر میکردن که تیم ملی برده که من اشک شوق میریزم ... یادمه یه عده که گریه میکردن گریشون رو به خاطر من قطع کردن و منو دلداری میدادن ( هیچ وقت حلالشون نمیکنم ... ) خلاصه وقتی همه دیدن که من رضایت بده نیستم .. قبول کردن مامان هم بیاد سر کلاس ... این دیگه بهتر از این نمیشه بود برام ... اون روز و یه هفته بعد رو دوتایی سر کلاس بودیم ... بعدش یادم افتاد که دو تا ازفامیلامون ( دایی کوچولوم و پسر خالم که به ترتیب ۴ و ۳ سال ازم بزرگتر بودن ) تو همون مدرسه هستن ... قبل مدرسه کلی با هم حال میکردیم ... از جن و اینجور چیزا برام میگفتن منم میترسیدم و اونا میخندیدن ... برا همین قرار شد که من تنها برم مردسه ... اونا ( دایی و پسر خالم ) وقتی منو تنها گیر آوردن گفتن که تو دستشویی مدرسه یه دست بریده پیدا شده و کار کار جنا هست !!!! نه شما خودتون رو بزارین جای من ... چی کار میکردین ؟؟؟ آفرین منم همون کارو کردم ... چشام سیاهی رفت و دویدم طرف خونه ... ( گریان و نالان و ویلان و غلطان!!) سر راهم چند تا دختر رو که میومدنمدرسه ریختم تو خیابون ( آخه سرعت و شتابم زیادی بود ترمز هم که یوخ ... ) ( امیدوارم حلالم کنن چون بعضیاشون تا آخر عمر از مدرسه معف شدن ... خوش به حالشون ... ) از شانس بد هیشکی خونه نبود منم رفتم خونه مادر بزرگه هزارتا قسه داره ... خونه مادر بزگره شادیو غصه داره ... شرمنده ... قاطی شد... آره رفتم خونه مامان بزرگم ... سرتون رو درد نیارم .... خلاصه وقتی اصل ماجرا رو گفتم ( جن و دست بریده ) کلی بهم خندیدن ... وقتی هم دستوشویی رو بهم نشون دادن ( فقط بوش بد بود ) خیالم راحت شد و ملت از دستم راحت شدن ... خلاصه ایامی بودا ... برن اون روزا و دیگه بر نگدرن ... آخرشم شدیم اینی که میبینین ... الهی شکرت ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
حک شده در پنجشنبه 1384/06/31ساعت 0 توسط هاشیم
|
خاطرات مدرسه یا دانشگاه
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آقایون . خانوما . سلام![]()
عیده ها ؟؟؟ آره ؟؟![]()
امیدوارم هر روزتون عید باشه ... راستش تو وصف امروز من کم آوردم ... هر جور که دوست دارین امروز رو به خودتون و از طرف من به خانوادتون تبریک بگین ![]()
+
حک شده در دوشنبه 1384/06/28ساعت 23 توسط هاشیم
|
چیزای دیگه
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
حال و احوال که خوب و رو به راه هست ؟؟؟ چرا رو به راه نباشه !!!! منم خوبم ... طنازم خوبه ... چرا خوب نباشه ؟؟؟ راستیتش من از اول با مدرسه مشکل داشتم ... البته فقط مدرسه نه در س... حالا چرا خودمم نمیدونم !!!! هر وقت که یاد اولین روز مدسرم میفتم یه جور عیجیبی میشم .. مثل کسی که مثلا یاد روزایی میفته که هنوز توی شکم مامانش بوده ... تجربه کردین همچین حسی رو ... اما مطمعنن !!! وقتی یاد اون روز میفتین یه جوری میشین حالا اون حس من نشد یه حس دیگه ... میخوام امروز خاطره اون روز رو بگم براتون که شمام یه جوری بشین ... حالا هر حسی که دوست داشتین ... یادش به خیر یا نه اونش با خودمه ... ولی ... هی روزگاااااررررررررررر ..... درست یادم نیست که شنبه بود یا کدوم روز اما اینو میدونم که جمعه نبود !!! آهان یادم اومد ... اول مهر بود فکر کنم ... نه نه معذرت میخوام ... دوم مهر بود آخه اون سال از شانس ما اول مهر طعتیل !! بود ... فعلا بابای
سلام اهالی .... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینو هم بگم که من اون روزا یکی یدونه فرزند خونه بودم و هنوز این آبجی جونم تولید ... ببخشین متولد نشده بود ... چه ایامی بود .. این دیگه یادش بخیر ... لوس و ننری هم عالمی داره ها ... شماها که همتون درد کشیده هستید میفهمین من چی میگم ...
خلاصه من با اون وضیعت قرار بود برم کلاس اول ... البته من قبلا کلاس اول رو تو خونه خونده بودم و فول بودم برا همین از این جهت مشکلی نبود ... اما جونش براتون بگه که یه کیف خریدم که عکس کارتون محبوبم روش بود ... حلا من از بس این کارتون رو دوست داشتما اسمش یادم رفته ... اما کارتون یه فیلی بود که با گوشاش میپرید ... نه اینکه پرواز کنه ها .. نه .. میرفت رو پشت بوم و از اون بالا سقوط میکرد و یه پر هم میزاشت رو خرطومش ... بامبی بود یا بامبو یادم نیست ... اما اگه شما یادتون اومد برسونین بهماا .... مرسی ...
آره دیگه از اون کیفا یه چند تایی ( مثلا یدونه ) خریدیم و سایر وروسائل رو هم گزاشتیم توش که فردا ( دوم مهر ) بریم مدرسه بقیه کلاس اولیا رو ضایع کنیم ( آخه اونا که باباشون معلم نبود تا بهشون درس کلاس اول رو یاد بده ... ) حالا اینا به کنار .... صبح مامانم بیدارم کرد کیفم رو تنم کرد ( انداخت رو کولم ) و راه افتادیم طرف مدرسه که بریم سر کلاس ... الهی هیچ کدوم روز بد نبینید ... الهی درد غریبی نکشید ... الهی درد بیدرمون نگیرید ( با درمون بگیرید ) ... ملت همگی ریخته بودن حیاط مدرسه ... در واقع پاتوق کرده بودن اونجا رو و بچه ها رو ول کرده بودن به حال خودشون ... منم که تا اون روز یه لحضه از مامانم جدا نشده بودم عین چیز چسبیده بودم به چادر مامان ( چیز در اینجه به معنی آدامس ایرانی میباشد! ) و هاج و واج به ملت علم دوست چشم دوخته بودم ... که دیدم از بلند گو به صدای وحشت ناکی ( مث صدای شیپورچی تو کارتون پسر شجاع ) میگن که : کلاس اولی ها بیان جلو ...
( نه عزیزمی نه کوچولویی نه نوباوه ای .. آخه حالا که اینجوری صدا میکنن بچه ها رو مثلا میگن : عزیزای کلاس اولی بین ایج جلو تا ما زیارتشون کنیم !!) ... این موقع بود که مامانم گفت : خوب هاشم جونم ! من رفتم ... گفتم مامانی منو میگنا !!! گفت میدونم عزیزم من رفتم خونه .... ما رو میگی میخ کوب شدیم رو آسفالت حیاط .... !!!! آخه نگفته بودن که من باید بدون مامان برم سر کلاس !!!!!!! این نا مردی بود ... سر من گول مالیده بودن ....
اینجا بود که اون روی هاشم خودش رو نشون داد ... ( ادامه تو پست بعدی .. التبه اگه براتون جذاب بود .... ) حالا این بحث به کنار یه چند دقیقه به اون روزایی که خودتون تجربه کردین فکر کنین ... اگه حرفی برای گفتن داشتین بگین تا بقیه هم در جریان باشند ...![]()
![]()
+
حک شده در دوشنبه 1384/06/21ساعت 23 توسط هاشیم
|
خاطرات مدرسه یا دانشگاه
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سلامون علیکوم خوب دیگه وقتش رسیده بود آپ دیت کنم ... البته یکم دیر شد ولی خوب شد دیگه ... واقعیتش این موضع دستشویی جدی جدی فکر همه رو مشغول کرده بودا ... ولی خوب جدا نظرای جالبی دادین ... کلی طناز رو خندود ... مخصوصا که روز اول ۱۰ نظر رو دید شکه شده بود ... منم که همچنین ... ولی واقعا خودتون یه پا طنازین ... ایولله به همتون ... جوابای نظرا : کینگ: قابلی نداشت ... نوش جانت ... رسول : ای واییییییییییییییییییییییی ... آقا ما نخواییم پول دار بشیم کیو ببینیم ؟؟؟ بابک : این حرفتو شدیدا هستم داداشی ... واقعا مکان با ارزشی هست ... در ضمن این دوران آموزشی رو بیخیال نمیشی؟؟ ۴ تایی : ایول به هر ۴ نفرتون که به فکر درد دل این جوونا هستین ... ولی نگفتین خانوما به چب فکر میکننا ؟؟؟ مهسا : چی بگم والا ... موضوع به این راهتی ؟؟؟ حالا واسه ما کلاس میزاری ؟؟ سمیه : علیک سلام ... ایول واقعا ایول ... این نظرت چسبید به طناز ... کلیم باهم بهش خندیدیم ... مرسی .. بازم مرسی ... شروین : من با سیاست میاست کار مار ندارم مدارم ... ولی منم معترضم ... اما به تو که نخونده نظر دادی ... خوبه منم برم اونجایی که گفتی بقیه رو مسخره کنم ؟؟ مهسا ( دوباره ) : حالا این شد یه چیزی ... پس مظهر راحتی شد ... آره ؟؟ آیلین : البته قصد ناراحت کردن شمارو نداشتم ... بیشتر یه شوخی بود !!! اما در مورد این نظرتون ... مطمعن ! هستین که در مورد دستشویی بود نظرتون ؟؟ درد ؟؟؟ اونم آخریش ؟؟؟ بابا تو دیگه کی هستی ؟؟؟ سارا : درسته ... شما هم خسته نباشی عزیز ... موسی : سلام گل پسر .. بابا ارشد دانشگاه .... در مورد کارشناسی ارشد خودم بگم که .. هیچی به هیچی ... سرارسی که مجاز نبودم ... آزادم که شرکت نکرده بودم ... مرسی که به برادر کوچیکت سر زدی ... طنازم سلام داره خدمتت ... ناصر : کم پیدایی داداش ؟؟؟ خوب شد گفتی که هرکی میتونه چیزی بگی ... راهنمایی خوبی بود ... مرجان : چرا آبجی ؟؟؟ اتفاقا اوونا بیشتر به این چیزا اهمیت میدن ... نه اینکه من ۶ روز از هفته رو خارجم . تو جریانم ... بابک ( دوباره ) : بیخیال داداشی ... من به نظر هردوتا تون احترام قائلم .. بهتره شما هم به همدیگه احترام بزارین و الا یه ویروس میزارم تو وبلاگم که هرچی و هرکی اومد نابود بشه و من از دست خودم راحت بشم ... مرجان ( دوباره : همونی که به بابی گفتم ... تایماز : نتیجه میگیرم که شما حد اقل ۱ ساعتی تو دست شویی هستین که این جواب رو میدین ... رسیدن به خیر ؟؟ بهناز ( آنا ) : شما هم خسته نباشی ... مهشید : این جوریاست آبجی ؟؟ اومدی طناز رو خراب کنی ؟؟ ما همینجوریشم خرابیم ... الهی که مرض دستشویی بگیری ... خوب شد ؟؟؟ دلم خونک شد ... در ضمن اصلیا مثلا کدوما ؟؟؟ اصلی تر از دستشویی ؟؟ تو اگه ۲۴ ساعت بتونی خودت رو نگه داری نری دستشوییا من اسم وبلاگم رو میزارم منناز ... سیما : از بس تو فکر مشکلاتیم که هی میخواییم حلشون کنیم ... خدارو شکر این مشکلم حل شد دیگه ... اما یه عده هم نظرشو رو شخصا به من گفتن که به طناز و طنازا برسونم ... مثلا : خداقوت پهلوون ! اما من سعی میکنم از این به بعد اینوبگم : بسی مسرورم از اینکه این امتحان را با روی گشاده به پایان بردی ! زندگی زیباتر نشده ؟؟؟ فکرشو بکنین ... یکی که از این جریان بی خبره وقتی اینو بشه بگی اونم تو اون حالو هوا چه شکلی میشه !!! تا دفعه بعدی ... فعلا بای ( زود آپ دیت میکنم ) ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیدین طناز چه دوستای طنازی داره ؟؟ بابا دست مریزاد ![]()
زیارت قبول !!!! ( اینو من نیستم )
... مستراح به خیر
... با آرزوی سلامتی
... پاک فم یاد رفت ؟؟؟
قدم نورسیده ...
به پای هم ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام طنازا و عزیزانا از اینکه اینقدر سر حال و خوشحال میبینمتون مسرورم . از اینکه
![]()
![]()
میگما ؟؟ اکثرتون یه چیزیتون میشه ها .... حالا خوب شد گفتم فقط یکی از گذشته یا آینده رو انتخاب کنین .. به به .. بب به به ... ![]()
جواباتون این زیره :
فرهاد
: کشتی مارو با این تجارتت .. من اگه 15000 تومن داشتم که نمیومدم وبلاگ بزنم ...مهدی
: شوخی میکنی ؟؟؟ کجاش مفید بود بگو منم بخونم !!!! دروغ نگم بهت سر نزده .. شرمند شده .. همه که مثل شما نیستن که ... ممنونه ازت
mamnoone azat ... amma natoonest behet sar bezane ... orz mikhad :
ناصر
: تو که دیگه شوت تر از منی پسر .... یه دونه ، دو دونه است ؟؟ نه 1=2 هست ؟؟؟ نه آخه خوندی مطلبو ... نه آخه ... حالا اینا به کنار ... اگه یه روز بشه که رفت گذشته من عمرا بزارم تو بری .... اگه بری که کل آینده رو هم میزنی به هم .... ( ممنون که اولین نفر تو نظرات بودد اخوی )رویا ( یک از چهار )
: حالا این شد یه چیزی ...مهسا
: وی قیزا سن به نچه واقتی حاردیدون ؟؟؟ خوش گلدون گینه ... اینو میدونستی که اگه قرار باشه آینده رو ببنینی نمیتونی برگردی و دستکاریش کنی که اون اتفاقا پیش نیاد ؟؟؟بهناز
: آفرین ...آیلین
: اول یه سوال ... چطور آیلینی ولی ای میلت ساراست ؟؟ میگما همون بهتر که نری آینده ... آخه صد سال دیگه که زانتیا مانتیا اوراق شدن و نمکیا ازشون به جاری گاری دستی استفاده میکنن ... البته شاید میخواستی که 7 یا 8 سال بعد رو ببینی و بچه ها و احیانا ... رو ببینی ....تایماز
: ایول به خودت با اون زبونی که مخترعش شدی ... مای مای ؟؟؟ اگه این بای بای هست پس بابا تو هم ماما صدا مینکی ؟؟؟ مامانتو چی ؟؟؟سیما
: خواهش ... منم ویت ...بابک
: کلی حال کد با حرفت ... ای ول ... آش رو هم میخورن . توکه حرفه ای هستی ... نمیبوسن که ...مرجان
: یکی فقط یکی ... اونلی وان ... او کی ؟؟ ( دندون )سیما
: حیاطم خوبه ها ....!!!! او کی میاد میگم میاد ... بازم میگم میاد ... حتما ...سالومه
: چطوری رئیس ... ایول که فقط یکی رو انتخاب کردی ... طناز خوشحال میشه زود زود ببینتت ...مهرزاد
: خودت که نوشتی دیوونه ... اما حرفت یه چیزه دیگه میگفت ... طناز گفت بهت بگم بیشتر به ما سر بزنی ... از شعرهاییم که تو وبلاگت گزاشتی خوشش اومده ...سیما
: بازم میگم بیاد... مطمعن باش ... شک نکن ...ولی اینکه من کدوم رو دوست دارم ... منم اگه این امکان برام پیش بیاد ترجیح میدم برم گذشته ... چون دوست دارم یه سری کارایی که انجام دادم رو انجام ندم . چون اصلا ارزش اون کارا مشخص نشد و من پیش خودم شرمنده شدم و این از هرچیزی برام دردناکتره
... اگه برگردم گذشته یه چی زیرو هم حتما با خودم میارم ... یه چاقو گم کردم نیمیدونم کجا گزاشتم میرم اونو هم پیدا میکنم !!!!![]()
اما یه موضوعی که طناز بشدت درگیرش شده این هست که ... وقتی کسی از عرویسی میاد بهش میگن ( به آذری ) :
همیشه شادیخدا ... یا وقتی کسی از مراسم عزا برمیگرده بهش میگن ( بازم آذری ) : آخیر غموز اولسون ... وقتیم کسی از گردش میاد بهش میگن ( البته بازم به آذری ) : همیشه گزمخده ... اگه کسی از حموم بیاد بهش میگن ( ایندفه به فارسی ) صحت وجود ... ( آذریش هم اینه :صحت بدنیک حامامی اولسون یا توی( عروسی) حامامینان چیخاسان ) ... اما هرچی به مخش فشار آورد نتونست بفهمه که وقتی کسی از WC میاد چی باید بشه گفت ؟؟؟ که مثلا WC آخرتون باشه !!! یا همیشه WC ده !!! یا مثلا توی WC نان چیخاسان اینشالله ... یا از همه بدتر اینکه صحت WC ؟؟؟؟