تبليغاتX

طناز
 

طناز

 

 

سلام خلایق

خوبینکه ؟؟ آره معلومه خوبین

این دلایل هویجی بودن و هویجی شدن یه سری سوالرو تو اذهان عمومی ایجاد کرده بوده و انعکاس عجیبی تو مجامع بین المللی هم بوجود آورده بود ... به طوری که تیم ملی ایرن به ژاپون باخت ... برای همین بهتره که بدونین نظر من در باره نظرای شما چیه :

IRHUT - من نظری در باره تبادل لینک ندارم ... یعنی مشکلی باهاش ندارم ... یعنی کلا مشکلی با هیشکی ندارم ... حالا این تبادل لینک کی هست ؟؟؟ پسره ؟؟؟ سلام منو هم به تبادل برسون ....

بابک : جونم واسه آق دوماد بگه که ... والا خیلی دوست دارم هویج بشم اما نمیتونم یعنی یه جورایی نمیتونم انسانیتم رو .... میدونی که چی میگم ؟؟

تایماز - ادای منو در میاری ؟؟؟ عیبی نداره .... راستی در مورد اسم وبلاگت . حتی اگه خود سحرم بیاد بگه من بی تقصیرما ... عمرا باور کنم ... راستی پنج شنبه ساعت ۷:۳۰ جلسه هستا بیایی

سمیه - جالب نبود ؟؟؟ مالب چی ؟؟ طالب هم نه ؟؟؟ پس خاک بر سر خرگوش که این همه هویج ناجالب میخوره !!!

بهناز : از اینکه اینهمه نسبت به من نظر لفط!! دارین مچنرم ... سهم شمارو دادم به یکی که دوست داشت ... مو ها مو هم دوست دارم به هیشکیم نمیدمشون ...

سارا - اولدشم دیگه کچل نیست و برا خودش دمب اسبی میبنده ... ثانیا خیلی از مودرازی که بهتره ... تازشم سشموار نمیخواد ..

مرجان -

اره ـ سلام .. خوش اومدی عزیز ... حالا آره یا ارٌه ؟؟؟ اگه دومی .... نبُری مارو ؟؟ هنوز هویج نشدم که بهم بیاد یا نیاد !!!

خوب امیدوارم با این جوابای من دنیا خیالش از اینکه من چرا اون فکر زد به کلم راحت شده باشه ...

امروز یه جوک قدیمی یادم افتاد کلی خندیدم بهش گوش کنین :

یه روز یکی میره بقالی میگه : آقا ببخشین خیارشور دارین ؟؟

بقال میگه : آره آقا داریم .

مرده یه خیار از جیبش میاره بیرون میگه : پس بیزحمت اینو برام بشورین !!!

اما از این جک که بگذریم ... امروزبا دوستا تو موسسه یه فیلم در مورد سفر تو زمان رو نیگاه میکردیم یه سوالی اومد به ذهنم گفتم ببینم شما چی فکر میکنین در بارش :

اگه یه فرصت بهتون بدن که یه سفر تو زمان داشته باشین کدوم زمان رو دوست دارین ببینین ؟؟؟ گذشته یا آینده ؟ ( فقط یکیشون )

البته جواب این سوال نشانگر شخصیت هر کدومتون هم هستا .. منم نظرم رو تو پست بعدی میگم که از روش کپی نکنین ...

ببینم میتونین رکورد نظرهارو بشکنین یا نه ....

فعلا بابای

+ حک شده در  دوشنبه 1384/05/31ساعت 23  توسط هاشیم  |  چیزای دیگه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


یا هو

سلام . گاهی وقتا میشه که خودمو جای بزرگ میزارم که مثلا اگه جای اونا بودم چیکار میکردم یا چی میشد ... اگه رو راست باشم باید بگم که با اکثر آدمای بزرگ خودم رو مقایسه کردم . اما .... اما اصلا  این جرات رو نداشتم که برای لحضه ای خودم روبا امام علی  مقایسه کنم ... اصلا نمیتونم این تصور رو داشته باشم که تا اون حد حقم پایمال بشه ولی به خاطر دینم و برای به خطر نیفتادنش فقط و فقط سکوت کنم ... یا مثلا اگه غیرت علی رو بتونم درک کنم ... فقط درک نه چیز دیگه برای همه عمرم بسه ... اما مگه میشه ؟؟؟ نه ... علی مرد بزرگی بود و هست ... و من همینکه شیعه او هستم افتخاری تمام نا شدنیست ... علی هم مثل زهرا بزرگوار بود و بعد از زهرا چاه بود که دردودلهای علی را میشنید ... یا علی تو خودت درد کشیده ای و بارها از خدا خواستی که کمکت کنه .... اینبار واسطه ای شو که دعای ما هم اجابت بشه ...

یا علی کمکم کن تا معنی واقعی غرت رو بفهمم و با تعصب بیجا اشتبا ه نگیرم .... یا علی کمکم کن تا تاب تحمل نامردی های اطرافم رو داشته باشم ... خدایا تورو قسم میدم به عذت علی هیچوقت کاری رو سر راهم قرار نده که باعث بشم آب روی کسی ریخته بشه ...  

عیدتون مبارک و سربلند باشید به بلندای آب روی علی  

علی مدد

+ حک شده در  جمعه 1384/05/28ساعت 1  توسط هاشیم  |  چیزای دیگه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


سلام بر نوابق

خوبین ؟؟

بابا دست مریزاد ... یعنی واقعا فکر میکنین من به این دلایل میخوام هویج بشم ؟؟ حالا بماند که بعضیها گفتن که فلفل بیشتر به من میاد و ...

اما قبل از دلایل اول جوابا :

ناصر ( خاخول ) - اولندشم که تمام بازی هایی که من انجام میدم فکری هستن و گاها آرامش بخشن ... ثانیا اگه از اون بازی بود باید آرزو میکردم که خرگوش بشم ... ثالثا میخوایی لو بدمن که آرزوهات چی چی هستن ... پس بیتره که با آرزوی مردم کاری نداشته باشی ... آفرین فرزندم ...

غریبترین .... - کی گفته خرگوش کمه ؟ اتفاقا ما یه همساده ای !!! داریم که خونشون کلکسیون خرگوش هست تازشم بعضی وقتا از رو دیفار !!! میپرن خونه ما ...در ضمن من اگه قرار بود خورده بشم یه چیز دیگه مثل بستنی میشدم که کلاسش بیشتره ... اگه وقت شد سرمیزنیم بهت ... میدونی چرا گفتم سر میزنیم ؟؟؟ آخه بعضی از بازدید کننده های من عاشق اینن که برن وبلاگ کامنت گزارای من نمونش همین خاخول و تایماز ...

آرام - ببخشین چی چی ؟؟ ما یه کوچولو آی کیو تشریف داریم ... لطفا دوباره تماس بگیرین ...

شیما - ای واییییییییییییییییییییییی نگو تورو خدا .... آبجی بیخبر بوسیدی مارو ... نگفتی جماعت چی فکر میکنن ؟؟ مخصوصا اونایی که خیلی تو بحث گیر بازارن مثلا نمونش همین خاخول که گیر داده منم بوس میخوام !!!! حالا چون از دستم ناراحت شدی لینکت میکنم که نگی بی معرفت بود ( آخه من رفتم وبلاگش و پرسیدم چرا بوس ؟ ایشونم از دستم ناراهن شدن .. منم که حساسسسسسسسسسس )

مرجان - این یه جواب متفکرانه از یه دختر خیس .. ببخشین باران بود ... راستی من سرعتم اکثرا 52 هست ...

فرشید ( مجریه تیلیویزیون ) - با با با مرام بابا موبایل دار بابا تئاتری بابا کلیپ بازی کن بابا هنر ... زنگ نمیزنم بهت چون میدونم پشت خط فحشم میدی ... مینم که مودب .......... ممنون از لطفت ... در ضمن خوشها نیست و خوشحال هست عزیزم

کیمیاگر ( حمید ) - خودتی !!! خوشم میاد که یه جورایی میگیری که چی میگم ... در ضمن اونی که رنگش بهش میاد کیوسک تلفن هسن نه هویج چون به هویج سفید بشتر میاد تا نارنجی ...

تایماز - من میگم که وبم بازدید کننده هاش عین خودم آی کیو هستن میگین نه نگو زشته ... باب هویج خرگوش نمیگیره اون پلنگ هست که شیر رو میگیره ... فمیدی ؟؟؟ بی وفا هم همونی هست که اسم وبتو گزاشتی روش ( یا برعکس اسم اونو گزاشتی رو وبت چی چی بود ؟؟؟ سحر ؟ محر ؟ زهر ؟ ... )

سارا ( مودراز ترین دختر طوفانی )- دوست من ... من ضد عفونی شده خدایی هستم ... ( اوه اوه روزی که خدا هم ساده بود )

بهناز ( ییلدیز ) - همونی که گفتم ... فلفل چی ؟؟؟

از همه بالایی و بقیه که سر زدن اما چیزی برای گفتن نداشتن هم مچکرم ...

اما قبل از دلایل یه خاطره بگم بعدن ...

روزای اول که 50 تومنی سکه شده بود من سوار تاکسی شدم ... مسیرم یه جوری بود که کرایش می شد 50 تومن ... یه 50 تومنی سکه ای دادم به راننده گفت میشه 60 تومن ... گفتم چرا ؟؟ گفت : وا مگه نمویدونی 50 تومنی از ارزش افتاده !!!! گفتم از کی ؟؟ گفت
: همه میگن دیگه پولا از ارزش افتاده برای همین 50 تومنی رو سکه ایش کردن !!! گفتم مگه پفک 50 تومنی هم شده 60 تومن ؟؟ گفت اون خبر ندارم اما 50 تومنی از ارزش افتاده که سکش کردن دیگه !!! گفتم بعله همینه که شما میگین پس این 50 تومنی اسکناس بگیرین و اون سکه ای رو پس بدین .... گفت : آهان این شد یه چیزی ....

میبینین تورو خدا چه جور آدمایی پیدا میشن ؟؟ بعدا میگن چرا برامون جک میسازن ؟؟؟

اما دلایل ده گانه آرزوی هویجیه من :

1- چون نارنجی هست .

2- گاهی وقتا مردم با تاکسی عوضیش میگیرن و تحویلش میگیرن ( در حالت عادی منو با رفتگر محله هم اشتبا نمیگیرین یعنی کلا منو خودم میبینن ... البته این جای بحث داره )

3- هویج بی احساس ترین سبزی هست و به هیچ کدوم از آهنگ ها جواب نمیده ( آخه بقیه جواب دادن ... مثلا رشدشو بهتر یا بد تر شد اما هویج انگار نه انقار ... ) اینم خیلی خوبخه چون تو این زمونه بی احساس بودن یه پوان ( امتیاز ) هست ... حد اقلش این هست که از نامردی بعضی ها ناراحت نمیشی و اعصابت داغون نمیشه ...

4- پزشکا برای بیمارای با کلاس ( مثل عینکی ها ) تجویزش میکنن نه برای بیمارا اسهالی یا شکم دردی و یا ....

5- از روزای اولی که موجود زنده رو زمین بوه هویجم بوده ... میگن دایناسورا اول اولا هویج خوار بودن اما چون به کلاسشون نمیخورده بعدن شدن گشوت خار و هویجو دادن به خرگوای ملوس .

6- رنگش هرچند بهش نمیاد اما خیلیا کشته مردش هست و خیلی وقتا رنگ سال هست !!! مثلا 2 سال پیش در عرض 6 ماه 7 بار رنگ سال شد .. خودش خیلی حسابه ها نه ؟؟؟

7- تو همه آب میوه فروشی ها هست .. اینش مهم نیستا ... این مهم هست که علی رغم اینکه میوه نسیت ( سبزی هست ) بهش میگن میوه !!! مثل بعضی ها که مکه نذفتن اما همه بهشون میگن حاجی ( البته اونایی که رفتن چی کار کردن که اینا بکنن ؟؟؟ البته همیشه اثتثناء ( درست نوشتم ؟؟ ) همیشه هست ) بعضی ها هم اگه رئیس جمهور هم بشن بهش میگن شهردار یا ...

8 - اکثر مردم وقتی بهشون کم محلی میشه میگن : مگه من هویجم ؟؟؟ این خودش خیلی موثر هست ... یه جور تبلیغ بدون هزینه هم هست ...

9- به نظر من اگه یکی با اسم هویج کاندیدا بشه حتما رای خوبی میاره ... چون اکثرا مظلوم واقع شده و مردم ما مظلوم نما و مظلوم پسند هستن ... نمونش تو همین انتخابات اخیرکه دیدین چی شد ...

10- اینش خیلی باحاله... چون واقعا خاکیه ... همیشه زیر زمین هست و از خورشید فراری اما میتونه کسایی رو که عاشق خورشید هستن کمک کنه و دیدشون رو بهتر کنه ...من که میگم اون یه عاشق هست اما خجالتیه و نمیتونه بگه که خورشی دو دوست داره ( اینو جزو دلایلم حساب نکنین لطفا ) ... به این میگن یه عشق حقیقی ...

چطور بود ؟؟دلتون میخواد هویج بشین ؟

+ حک شده در  دوشنبه 1384/05/24ساعت 23  توسط هاشیم  |  طنز کلی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


سامبیلی بلیکوم

خوبین احالی ؟؟ احوالات بروفق مراد هستن ؟؟ هتما که هستن!!

میدانید چیه ؟؟ من امروز یه آروزیی کردم ... اولش برام عجیب اومد اما بعدش دیدم که نه زیادم عجیب نیست و امکانش هست که به این آرزو برسم ... البته شاید براتون خنده دار باشه اما ... اما حدس بزنین که چرا این آرزو رو کردم ... او کی ؟

من این آرزو رو کردم :

(( ای کاش هویج بودم ))

حالا حدس بزنین چرا ... دلایلتون رو هم برام بنویسین .

راستی یه چیز دیگه ...از  همه کسایی که نسبت به من لطف دارن و برام پیام میزان خیلی خیلی ممنونم ... امیدوارم بتونم جبران کنم .

با بای  

 

+ حک شده در  پنجشنبه 1384/05/20ساعت 23  توسط هاشیم  |  طنز کلی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


مثلا سلام ... خوبین احالی ؟؟

اولن!! اینو بگم خیال همه رو راحت کنم ... وبلاگ من بهترین وبلاگ تو وبلاگ هاست ... چون خواننده هایی مثل شما رو داره ... دومن !!! یه تبریک مخصوص میگم به چهار نفر که اسمشون بابک و رقیه و مهران و مهناز هست ... حالا به چه دلیل ... نمیگم  ... اما اینو بگم  آرزومیکنم زندگی مشترک باسعادتی رو با هم داشته باشن ....

تا یادم نرفته بابت اینکه این دفعه دیر آپ دیت کردم معذرت خواهی میکنم من ... آخه سرباز جماعت که اوضاش مشخص نیست ... احوالاتشم مشخص نیست .. اصلا کلا نیست ... خوب میدونم که به طرز فجیعی منتظر جوابهاتون هستین ... پس این شما و این جوابهای هاشم به شما ...

بینام ونشان - من پیشنهاد میکنم که شما کوچولو کوچولو بخونین تا سر حا !! بیایین ؟؟ ( راستی این حا چی هست شاید جدیدن به جای حال میگن حا ؟؟ ) آخه نه اینکه من کلن قلت املایی ندارم به این موضع هساسم !

ناصر ( خاخول ) - نه عزیز روزا به فکر اون شبها هستم

مرجان ( دختر باران) - اون روزا از بس به خط شده بودیم دیگه خط خطی شده بودیم ... پلنگ ( شایدم ببر و یا شاید گور خر ) راه راه هستن به همین دلیل .... اسم وبلاگو نوشتم که تبلیغی باشه برات ( هرچند شما به تبلیغ ما احتیاج ندارین .. ماشاا... )

بهناز ( آنا ) - میدانی شیه ؟؟ الهی بری سربازی ۲۰ کیلو لاغر شی .. الهی از بس لاغر شی شبیه نیکل کیدمن شی ... الهی که الهی ... ) از کمکتم ممنانم .

بابک - سلام تازه داماد .. ای وای نباید میگفتم .... شرمنده ... اونی که گفتیو یادمون دادن .. آما اینو هم یادمون دادن که تا میتونیم به دشمن !!! اطلاعات غلط بدیم !!! نه اینکه این وبلاگ تازگیا خیلی مطرح شده واسه همینه که ... گرفتی که ... ناقلا حالا زیر آبی میری بعله میگیری ... یادم باشه تلافی کنم حسابی ...

۴ نفر - این حرفا چیه .. اینجا کلا هیچی عمدی نیست ... یعنی چیزی جدی نیست ... یعنی اینجا همه باجنبه هستن ... یعنی همه باهم راحتن .. یعنی که همینا دیگه ... دیگه منتظر بقیه نباشین ... چون بقیه ای نداره ... آما ادامه داره ...

دس پرایت - وا چرا سیو کردی ؟؟؟ درسته سیو همون سیب هست اما مزش فرق میکنه ها ... ممنونم ازت .

بهنام ـ زیادم سرم شلوغ نیست .. چرا یه سری ؟؟ برات چند سری که بخوایی میزنم .. اما از چی برات چند سری بزنم ؟؟

سمیه - وا خاک عالم ... خواهر میخوایی جای من بازی کنی ؟؟؟ اینقدر از جونت سیر شدی یا اینقدر از سربازی خوشت میاد ؟؟؟ میگما ؟؟؟ همه رو یه جا خوندی اعلان!! زنده ای ؟؟ ... بازم سر به زن به ما ها .

مرجان ( دوباره ) - همچنان بهروز باش ... ببخش به روز باش ...

حیدر - علیک سلام ... حالا کجاشو دیدی ...آی باحالم من و آی باحالیم ما ... منافق ؟؟؟ من این کروکی رو یه جوری کشیدم که غیر خودی نتونه بخونه اگرم خوند مهم نیست که چون نگفتم که درست پشت سر ما انبار مهمات بود یا اینکه هر چهار طرف پادگان نگهبان بود یا اینکه ساعت ۴ تعویض پست بود ... اینارو یگه میگفتم بعله حرفتون قابل قبول بود اما من که نگفتم ...

محسن - آره اگه تو بودی اعلان من اینجا نبودم ...

سارا ( دختر طوفان )- خط چشم عبارت است از چیزی که .... من چه بدونم اونا میگفتن منم یاد گرفتم حالا چرا میزنی مو دراز ؟؟؟

جواب نظرات روز مادر ( یک جا ) - راستش بچه ها اون روز که اون مطلب رو نوشتم خیلی از حرفارو نگفتم چون خیلی تلخ بود اما از اینکه نوشتم خوشحالم ... از همه هم ممنونم که به مادرای دوستاتون اون روزو تبریک گفتین ...

خیلی خوب سعی میکنم امروز ماجراهای سربازی رو تموم کنم ...

قسمت شیشم :

بدرود پادیگان

نوبت این رسیده بود که کد بندی بشیم ... تو کد بندی افراد به ترتیب قد کد بندی میشن ... یه طنز خاصی تو این کد بندی هست ... به عبارتی درازهای بیقواره و کوتوله ها از هم جدا میشن ... درازا به کوچولوها متلک میگن و برعکس ... منم که دیگه از ته صفی ها بودم ... اما به خودم امیدوار بودم چون از من کوچولوتر هم بودن ... تو ۱۴۶ نفر من ۱۱۶ بودم ... یه دوستم ۱۱۰ بود بهش میگفتیم پلیس ... یکی ۱۱۷ بود بهش میگفتیم خرابی تلفن ... تلفن گویا ... ۱۱۸ ... آتش نشانی ... اتفاقات برق ... همه و همه بودن ... یکی از بچه ها ( ترک ) کدش بود ۹۰ اونو به عنوان مسئول آما گیری گروه انتخاب کردن اما ... چشتون روز بد نبینه یک آب رو ریزی شد ... آخه همیشه خدا با خودش مشکل داشت .. تو شمردن کدا وقتی به خودش میرسد چون کسی حاضر نمی گفت غیبت میزر .. روز آخر فهمید که بابا کد ۹۰ خودشه ... خیلی جالب بود وقتی میخواست گزارش بده خیلی جدی میگفت : این کد ۹۰ باز معلوم نیس کدوم گوری رفته ... بعد کل گروهان به اون میخندیدن ...

بعد از کد بندی ( ساعت ۱۰ صبح جمعه )من به همراه ۲ نفر دیگه رفتیم مخابرات که به خونواده هامون خبر بدیم که حالمون خوبه ... اما وقتی زنگ زدم خونه هیشکی گوشی رو بر نداشت ( بعدا فهمیدم خواب بودن ) خلاصه حال گیری شد اساسی آخه با ۱۰۰۰ آرزو رفته بودم ... اما این خیلی بهتر از این موردی بود که اعلان میگم .. آخه یکی از بچه ها که با ما بود زنگ زد خونشون داداشش گوشیو برداشت ... این حرفا بینشون رد و بدل شد :

دوستم - سلام داداش خوبی ؟؟

داداشش - ( با صدای خواب آلود ) : هان چیه ؟؟؟ کیه ؟؟

- منم مهدی ... خوبی ... چه خبرا ؟؟

- چی چیو چه خبر ؟؟؟ مرض داری این موقع صبخ زنگ زدی ؟؟

بابا مهدی منم حامد ... چرا اینجوری حرف میزنی ؟؟؟ زنگ زدم که بگم من رسیدم .حالم هم خوبه نگران نباشین ...

- رسیدی ؟؟؟ کجا ؟؟؟ مگه رفته بودی ؟؟

- مهدی شوخی نکن ... من اعلان یزدم تو آموزشم ...

- جدی میگی ؟؟؟ کی رفتی ؟؟؟ میگما چند وقته پیدات نیست ...

این جوری بود که حال جفتمون گرفته شد ... مخصوصا اون ... نفر سوم هم موفق به تماس شده بود ... اونم چه تماسی ... تونسته بود با خوانومش ( نامزدش ) حرف بزنه .. دیگه تو این عالم نبود و ...

وقتی رسیدیم آسایشگاه بچه ها بی نظم تر از همیشه به خط شده بودن برن نماز ظهر... برای همین فرمانده گروهان میخواست تنبیه بکنه ...یه تخم مرغ دستش بود و می گفت : من این تخم مرغ رو میزارم جلو آفتاب بعد از اینکه از نماز برگشتیم اگه باز دلتون خواست شلوغ کنین تا به جای این تخم مرغ قرار بگیرین ... جای همه تون خالی ـ مخصوصا این بهناز ( آنا ) که میخوادلاغر بشه ـ وقتی برگشتیم تخم مرغ به طور کامل پخته بود ... اینچوری بود که گروهان ما یه کم و فقط یه کم منظم شد ... ( اگه آنا با ما بود منظم نمیشد هیچ بی نظم تر هم میشد ) .. تو این چند روز گروهان ما خیلی حرفه ای شده بود چون موقع دستورات نظامی فقط ادای دستور رو در میاوردن ... مثلا تو دستور از جلو نظام که همه باید دستارو جلو بیارن و از چپ و راست نظام داشته باشت و یک صدا بگن : الله ...بچه های ما فقط ( اما با صدای بلند ) الله رو میگفتن ... چون فرمانده تو این حالت اکثراپشتش به ما بود... جالبه به خاطر همین بلند گفتن الله چند بارم تشویق شدیم ... اما بیچاره بقیه گروهانا ( اونایی که بار اولشون بود ) علی رغم اینکه خوب حرکات رو انجام میدادن اما چون شعارشون ضعیف بود تنبیه هم میشد ن ...

تو دوره آموزشی برای سرباز ها کلاسهای مختلفی مثل : عقیدتی . تخریب . آیین نامه نظامی . احکام . سیاسی و غیره گزاشته میشه .... اما نه اون کلاسی که شما فکرش رو میکنین ... تصور کنین 140 نفر رومیچپوندن تو یه کلاس که فقط یه کولر داشت و همه هم عرق کرده و شر شر دارن بو میدن !!!! اون کولر هم هرچی زور میزد فقط تا یک متری خودش رو خنک میکرد ... به همین خاطر ردیف روبروی کولر همیشه سرش دعوا بود . حتی بچه ها حاظر بودن 1 ساعت تنبیه بشن اماجلوی کولر بشینن ... یه پنکه سقفی هم داشتیم که ترجیح میدادیم نباشه ... آخه وقتی روشن میشد شروع می کرد به جیغ و داد و هوار که من خرابم من بلد نیستم خنک کنم و من .... از یه طرف هم این سروصدا مزاحم خواب بچه ها میشد ... آخه تو این کلاس فقط ردیف اول بیدار بودن و بقیه لالا میکردن و گاهی هم از بوهایی که محسن دوست داره تو کلاس پخش میشد !!! یه بار کار به جایی رسید که استاد درس اسلحه که به ایم مسائل عادت داشت دیگه تملش تموم شد و گفت : من نمیفهمم بهضی ها سربازن یا تانکر باد !!!! ما هم که خجالتی از خنده ریسه رفتیم .... ولی باز هرچی بود این کلاسها از تمرین رژه خیلی بهتر بود ... جای همه تون تک به تک خالی مخصوصا محسن و آنا ...

جونم براتون بگه که یه شب به ما شام نرسید ... مارو میگی شروع کردیم به داد و هوار که چرا همیشه این وضعیت پیش میاد مگه شما خواهر مادر ندارین ... شرمنده ببخشین .. مگه شما انصاف ندارین ؟؟؟ خلاصه از بس داد زدیم که اونا تسلیم شدن و گفتن که باشه تا یه ربع دیگه غذا حاضر میشه ... ما هم که پیروز شده بودیم گرفتیم سر میز نشستیم و بعداز 20 دقیقه شام اومد .... سوسیس و ماسیس .. اه ببخشین سوسیس و سیب زمینی که توی رب پخته شده بود ... اما سرد بود !!! خیلی مشکوک میزد ... چون اگه تازه پخته شده بود باید گرم بود ... اگرم از غداهای روز قبل بود که ما باید از این خورده می بودیم که اینجور نبود و تو اون 10 روز ما همچین چیزی نخورده بودیم ... بعدا فهمیدیم که این غذا از چندین روز پیش تو آش پز خونه مونده بوده و برای اینکه صدای مارو خفه کنن این رو دادن به خورد ما ... ما همکه گشنه و آدم گشنه رو ایمان نیست چه برسه به سرباز ... خوردیم تا تهش هم خوردیم ... و خوردن همانا و روان شدن محتویات شکم همان .... جای بابک و مهران ( تازه داماد های این جمع که باید به این جور دست پخت ها عادت کنن ) خالی ... خانوما و آقایون دیگه اوضاع گروهان از اونی هم که بود بدتر شد ... همیشه نصف گروهان تو دست شویی بودن و شر و شر .... ( اونایی که یه جوریشون میشه میتونن این مطلب رو نخونن ) اوضاع بیریخت شده بود اساسی ... حتی فرمانده گروهان هم که از اون غذا خورده بود دیگه جرعت نمیکرد با سوت مارو بیدار کن چون میترسید زیادی زور بزنه و یهو ناغافل ... همین هم اسباب خنده ماشده بود ... یکی میگفت : حالا فهمیدم چرا سربازها باید پاچه شلواراشونو با کش ببندن که اگه خودشونو خراب کرن .... داداشتون هم ( یعنی من ) که زیادی از او غذا میل کردانیده بودم دیگه سردسته گروه بودم و به همین خاطر 2 روز رو تو درمانگاه خسبیدم و 2 تا سرم هم نوش کردم ... بچه ها هم که بالکل همین وضعیت رو داشتن و دیگه نمیتونستن رژه مژه برن چرا ؟؟؟ چون نمیتونستن پاهاشون رو از هم باز کنن که مبادا زمین رو زرد کنن ... شب هم میدید که یهو یکی گفت : گرفت ... و بعدش میدویید طرف دست شویی ... بعضی ها هم از بس حول مودن یادشون میرفت که .... و لباس مباس رو معطر میکردن ... ( ناراحت که نشدین ؟؟ ) اینا همش واقعیته ها .... باور کنین ما همین رو هم برا خودمون جک کرده بودیم و میخندیدیم ... یه بار که کلی به این موضوع خندیده بودیم و کلی سر حال بودیم مارو بردن که مثلا تمرین رژه کنیم ... چشمتون روز بد نبینه ... این ارشد نونور ( یا ننر ) ما که وصفش قبلا رفته به ما تمرین رژه میداد اونم کجا میدون صبح گاه که از جمله جاهای مقدس پادگان هست و سرباز باید اونجا متین و سنگین باشه ... اما مگه با این وضعیت میشد سنگین بود ؟؟؟ همه چی شر شر میرفت دیگه چیزی برای سنگینی نبود ... این ارشد خواست به ما بگه که : زیر چشمی از راست نظام داشته باشین و هواستون به جلو باشه ... اما چون نتونست اینو پیدا کنه گفت : با یه چشم جلو رو نگاه کنین و با یه چشم سمت راست رو !!!! یکگی از بچه ها که بچه کاشمر بود با لحجه جالبش گفت : مگه مو ( ما ) آفتاب پرستوم ( آفتاب پرستم ) ... وای ی ی ی ی ( مارو میگی داشتیم از خنده روده بر شده بودیم ) این اومد حرفشو دسرت کنه و بگه که چرا گوش نمیدین باید بالا سرتون زور باشه ؟؟؟ اومد گفت : حتما باید زورتون باشه ؟؟؟ دیگه من که افتاده بودم رو زمین و ریسه میرفتم بقیه گروهان هم که یا رو زمین افتاده بودن و میخندیدن یا اینکه حین رفت به دستوشیی میخندیدن !!! این صحنه رو فرمانده گردان دین و .... و بعله جریان رو پرسید ما هم گفتیم که چرا اینطوری شد ... خلاصه ارشد ما به خاطر این کارش یک شب رفت بازداشتگاه ... موقعدرفتن بیچاره گریه میکرد .... بیخود ناراحت نشین حقش بود ... اینجوری بود که او روزا گذشت و روزی رسید که همه آرزوش رو داشتیم ... روز پایان دوره که باید رژه میرفتیم و بعدش رجز میخوندیم ... آما مگه با این اوضاع می شد رژ رفت ؟؟؟ یه بار تمرین درست و حسابی نداشتیم ... رجز هم که همون صبح حفظ کردیم ... دردسرتون ندم من او روز استراحت پزشکی داشتم ( به خاطر شر شر شکم ) و از دور بچه ها رو میدیدم ... خداییش رژه شون شبیه همه چی بود غیر از رژه .. یکی داشت میخندین یکی میدویید یکی دستش با بقیه هماهنگ نبود یکی هواسش جای دیگه بود ... من که گفتم 10 روز دیگه نگه مون میدارن تا یاد بگیریم .. اما 2 بار دعای فرجی که خنودم کار خودش رو کرد و در کمال تعجب فرمانده گردان گفت : گروهان خیلی خوب !!! این یعنی اینکه دیگه میتونین بروید ... در جواب بچه های ما باید یک صدا میگفتن : سپاس جناب ... اما اینو هم ... یکی میگفت : درود سردار یکی میگفت سپاس سردار ... یکی میگفت مرسی جناب یکی میگفت دست مریزاد و یکی هم با سر تشکر میکرد ... خلاصه اوضاعی بود دیدنی ... رجز رو هم که باید سوزناک میخوندیم ترسناک خوندیم و ... بعدا فهمیدیم چون کمبود غذا داشتن مجبور شدن ما رو مرخص کنن مگرنه عمرا به ما خیلی خوب میدادن .. خلاصه دیگه مطمعن شدیم که رفتنی هستیم .. همه خوشحال بودن ... رفتیم نماز خونه که آخرین نمازمون رو بخونیم و بریم بیرون .. اما نماز خونه اون وضع خوب و تمیز روز اول رو نداشت چون ... چون موقع رکوع ( نماز ظهر ) خیلیا خون دماغ میشدن و خونشون میریخت رو زمین و نماز خونه پر بود از لکه های خو ن و چون نمیرسیدن نماز خونه به اون بزرگی رو تمیز کنن بوش همه جا رو ورمیداشت به این وضع شما بوی جوراب و عرق و ... رو هم اضافه کنین .. اما هرچی بود خنک بود .... خلاصه نماز رو هم خوندیم و یه جشن پتو برا فرمانده گروهان و ارشد گرفتیم ( یه پتو انداختیم سروشون ) و تا میخوردن زدیم و تلافی همه سختی ها رو سرشون خالی کردیم ... بعدشم راه افتادیم طرف دژبانی ... وقتی کلا وسائلمون رو گشتن و دوباره مردیم از خجالت ... رفتیم بیرون ... یه لحظه خودتون رو بزارین جای ما ... یه بلبل ( البته سیاه و کچل ) رو تصور کنین که از قفس رها شده ... درسرتون ندم یه نینی بوس اومد و مار سوار کرد ببره ... من سرم رو از پنچره در آوردم و گفتم که بدرود پادگان خراب شده چی چی ... و زبونم را برای دژبانها ( که کفرم رو در آورده بودن و منو جلوی اون همه آدم دو بار خجالت زده کرده بودن ) در آوردم و اونا هم دیدن ... چشمتون روز بد نبینه .... مینی بوس انگار منتظر من بود ... شلپ و شلپ تلپ و تلپ خواموش شد و ایستاد ... وای وای وای ... دژبانه دوید طرف من و گفت بیا پایین اون حرفا چی بود گفتی اون ادا ها چی بود ؟؟؟ منم من من کردم گه بگم غلط کرد که دوباره نینی بوس راه افتاد و دژبان موند سوزان سوزان منم گفتم : عجب کردم ...

اینجوری بود که دوران آموزشم تموم شد ... خیلی از حرف ها به خاطر گذشت زمان از خاطر مبارکم رفته بعضی ها رو هم نگفتم گه حوصلتون سر نره ... اما نتایج این هفته :

1- بعضیا درازن بعضیا کوتوله ...

2- ممکنه خونوادتون ازبس دوستون دارن یادشون بره که شما چند وقته نیستین ....

3- صدا دادن بهتر از انجام حرکت است و صدا تشویق دارد ...

4- شام نخوردن خیلی بهتر از اسهال گرفتن است و سوسیس بد است ...

5- سرباز آدم نیست و آفتاب پرست هست ...

6- خنده سرباز باعث بازداشت ارشد می شود ( حقش هست )

7- بازداشت گریه دارد ...

8- کمبود غذا باعث خوشحالی ما است ...

9- نینی بوس با سرباز شوخی دارد ...

10 - خاطر مبارک سرباز کم است ..

خوب داستان اصلی تموم شد ... اگه باز چیزی به ذهنم رسید لابلای مطالب بعدی کیگم براتو اگرم شما سوالی دارین که بپرسید اگرم نه که ... رکورد نظرات هم شکست من خوشحال شدم ... اما کیفیت مطالب اومد پایین و کمیت رفت بالا پس مثل سابق بنظرید ... امری نیست ؟؟ پس فعلا بای تا بعدن !!! نظرم یادتون نره

+ حک شده در  چهارشنبه 1384/05/12ساعت 0  توسط هاشیم  |  خاطرات سربازی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


سلام

خیلی سخته آدم به خودش این جسارت رو بده و اینقدر پر روباشه که هی دل طرف رو بشکنه اما بازم دست بردار نباشه و ازش هی خواهش بکنه ... آدم بیشتر خجالت میکشه وقتی  که طرف اونقدر مهربونه کهحرفش رو زمین نمیندازه و علی رغم گنه کاری طرف اون رو میبخشه ... هیچ کس اینقدر نمیتونه با گذشت باشه جز ۱۴ معصوم ما شیعیان ... من خودم حضرت زهرا رو خیلی دوست دارم خیلی هم سعی کردم که خودم رو به اون نزدیک کنم اما ... اما ... اما همیشه از اینکه فقط  موقع نا خوشی و موقعیتهای بد به یاد اون می افتم پیشش شرمنده ام ... ولی افتخار میکنم به اینکه اول چیزی که اینجور مواقع میگم اینه : یا فاطمه زهرا ...

یا زهرا هیچ وقت یادم نمیره وقتی امام رضارو به اسمت قسم دادم حرفم رو زمین ننداخت و از اون روز همیشه با من بودی ... اینبار هم یه خواهش بزرگ ازخودت دارم

... یا زهرا کمک کن رفتارم تو این دنیا جوری باشه که  روز قیامت  بتونم به چشمات نگاه کنم ...

(( میلاد حضرت زهرا بر همه مسلمانان به خصوص مادران و بانوان ایرانی مبارک باد ))

+ حک شده در  چهارشنبه 1384/05/05ساعت 0  توسط هاشیم  |  چیزای دیگه مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


سلام خوهرا و برادرا و پدرا و مادرا و مادر بزرگا و پدر بزرگا و نینی کوچولوها و پزشکا و راننده ها و بسیجیا و غیر بسیجیا و چپی ها و راستی ها و دانشجوها و دانش آموزها و باکارها و بیکاهر و دیونه ها و عاقلها و بالغها و مدیرا و مدبرا و مجریا و شاعرا و عاشقا و مجنونا و لیلیها و پسرا و دخترا و معلمها و خوانندها و قصابها و داروخونه چیها و پارچه فروشها و نانواها و مهندسا و سربازها و .... ( اونایی که از قلم افتادن منو ببخشن ) خوبین ؟؟؟ بدین ؟؟؟ امیدوارم اولی باشین !  

اول این جوک تکراری رو بخونین بعدا جوابارو بشنوین :

یه محققی داشته رو قورباغه ها مطالعه میکرده . یه قرباغه میگیره و بهش میگه بپر ... قورباغه هم میپره ...محقق یادداشت میکنه : یک قورباغه سالم به اندازه ۵۰ سانتی متر میپرد ... بعد یکی از پاهای قرباغه رو قطع میکنه و میگه بپر ... قورباغه هم میپره ... محقق مینویسه : وقتی یکی از پاهای قورباغه قطع شود به اندازه ۳۰ سانیمتر میپرد ... بعد پای دوم و سوم رو قطع میکنه و میگه بپر .... قورباغه هم میپره .. محقق مینویسه که : وقتی ۳ پای قورباغه قطع شود او ۱۰ سانتی متر میپرد ... بعد پای چهام قورباغه رو قطع میکنه و میگه بپر : قرباغه نمیپره ... محقق مینویسه : وقتی ۴ تا پای قورباغه قطع شود قورباغه کر میشود !!!!

اینو هم بگم ؟ : این یه نظریه جدید در علم توارث هست : اگه پدربزرگ شما فرزندی نداشته باشد و پدر شما هم فرزندی نداشته باشد در این صورت شما هم فرزندی نخواهید داشت !!!

اینم جوابها :

سالومه خانیم  ـ ماکه نفهمیدیم کدوم باحال بود ؟ اول نظردادن یا وبلاگ طناز یا اینکه آمان آمان بو تورک لرین الین نن ؟؟

ظظظظظ - چشم . واقعا حرف به جایی بود ... اینم تقدیمن به شما که دنبال یادگرفتنین : موقع فصل تابستان آب کم مصر کنید ( صرفه جویی کنید ) یا اگه مطلب علمی میخواهی اینجا کلیک کن .

جوجه ـ اینو که خودمم میدونستم باحال مینویسم . مرسی از اینکه لینکم کردی ... منم لینکت نمی کنم !!!  شوخی کرم ... میلینکمت .

بهناز ( یلدیز ) ـ من کم بیارم ؟؟؟ عمرا خودتون که تو جریانین !! عبدا ... راستش اونروز زیاد حس نوشتن نداشتم

بابک - شما یک گروه خشن بودین ... اما ما ... یک گروه حسااااااااااااااااااس که نگو ....

مرجان ( دختر بارن ) - تنکیو ... میگما من خیلی وقته وبلاگم آهنگ داره ... یعنی از اولم داشت ... شاید شما اسپیکرتون مبارکه ...

بهناز ( آنا ) ـ بالاخره یه نفراز دخترا اعتراف کرد که دخترا کارای ناخوشایند زیادی انجام میدن !!!

مهیار ـ ترسیدی ؟؟؟ ترس نداره که ... فقط ۳ ماه از آموزش و پ۷ ماه از خدمت سخته بقیش مثل آب خوردنه ... مرسی که اومدی و سرزدی به ما . پشیمون که نیستی ؟؟

سارا(دختر طوفان ) ـ من کی گفتم از اردبیل رفتم مو دراز ؟؟؟ من از تهران رفتم ... من اصلا اردبیلو نمیشناسم ... من اصلا دوستش ندارم ... اما ... اما ... عاشقشم ... هیچ جا که اردبیل نمیشه ...

ناصرـ منو بزنه ؟؟؟ اونیکه منو بزنه هنوز دنیا نیومده ... اما جدا فرمانده گروهانمون احترام ما هارو نگه میداشت ... من تو اون چند روز ندیدم کسی زده بشه ... چرا چرا چند نفری زده شدن ... اما گرما زده .... منم تو صبح گاه لباس عادی داشتم ... دمپاییم تو آسایشگاه بود ...

محسن ـ میدونی چرا جوابتو آخر سر میدم ؟ چون واقعا نکته جالبی رو اشاره کردی به همین دلیل ازت ممنونم و یه خاطره از دوره اول سربازیم رو به خاطر تو در قسمت پیش درامد میگم ...

پیشدرآمد :

شب اول اسایشگاه برای اونایی که دفعه اولشون هست میرن سربازی شب عجیبی هست ... اون روزا ( اسفند ۷۸ ) که شب اول ما بود فرمانده گروهان ساعت ۱۱ اومد و گفت : همه خوابن ؟؟؟ ما هم یک صدا گفتیم بعلههههههه ... گفت : بعله مال سر سفره عقد اینجا فقط میگین الله برای اینکه یادتون بمونه همه تو حیاط به خط شین ... همه ریختیم حجیاط و بع از ۱۵ دقیقه تنبیه برگشتیم ... فرمانده گروها گفت : همه خوابن ... ما : الله ... گفت همه بیرن شب صدا نداره .... ( یعنی تو شب نباید جواب داد ) بعداز ۲۰ دقیقه تنبیه گفت که شب به جای الله دست چپتو رو میبرین بالا ... حالا همه خوابن ؟؟؟ همه ما دستارو بردیم بالا .... گفت احمقا اگه خوابین چطور دستتون رو میبرین بالا ؟؟؟ همه بیرون ... بعد از ۳۰ دقیقه برگشتیم تو آسایشگاه ... فرمانده : خوب همه خوابن ؟؟ دیگه صدایی نیومد و دستی هم بالا نرفت .... وقتی فرمانده میخواست بره بیرون یکی از بچه ها کع دیگه خواب کلا از سرش پریده بود گفت : میووو ... و ما تا صبح تنبیه شدیم ....  یادش به خیر آقا محسن ...

ادامه ماجرای یزد

قسمت پنجم : این گروه منظم !!

این کروکی پادگاه ما بود . فکر میکنم قسمتهای مهم رو نشون داده باشم ...

پادیگان

بالا خره قرار شد لباسای نظامی مونو بدن !!! به خط شدیم که بریم ... به دو ستون شدیم و به راه افتادیم ... هی رفتیم و هی رفتیم ... اونقدر رفتیم که دیگه نه آسایشگاهی پیدا بود و نه پادگانی ( تو نقشه هم دقت کنین جا شنده که علامت بزنم ) البته رفتنش مشکلی نبود اما فکر برگشتش عذابم میداد چون حدود ۵۰ کیلو وسیله نامنظم دربو داغون رو باید با خودم میاوردم .. از شانس بد ما هوا اونروز بدجوری گرم بود ... به هر زحمتی بود رسیدیم اونجا ... اولش یکی دو دور مارو دور ساختمون دووندن تا یه وقت حوس شلوغبازی و شیطنت به کلمون نزنه ... بعدش که حسابی خسته شدیم آروم آروم لباسارو دادن ... حدود ۳ ساعت طول کشید تا نوبت به من رسید ... اول یه کوله بعدش ۴ جفت جوراب بعدش ۳ تا لباس .. بعدش پودر لباس شویی .. بعدش واکس بعدش پوتین .. بعدش ؟؟ آهان بعدش اور کت .. بعدش صابون و مسواک و خمیردندان بعدش کلاه ... و ۳ تا هم از اونا ( گیرندین چی ... از همونا دیگه ( همون شرت ) ) بعدش باید همه رو میچپوندیم تو کوله و سوار خودمون میکردیم و میرفتیم تا اونور دونیا ( آسایشگاه ) و ما رفتیم .. خلاصه جونم براتون بگه وقتی داشتیم میرفتی که لباس رو بگیریم تازه صبحونه خورده بودیم و وقتی برمیگشتیم آسایشگاه نهار خورده شده بود .. گفتن سریع لباس بپوشین و به خط شین ( از بس به خط شدیم شبیه پلنگ شده بودیم !) موقع به خط شدن گروهان ما خیلی جالب بود ... یکی به خودش کرم میزد ( که مثلا نسوزه .. اما اینا روز آخری قیافشون بدتر شده بود چون کرم ها آب میشدن و جمع میشدن یه طرف و روز آخر قیافشون لکه لکه شده بود ) یکی خط چشم میکشید یکی عطر میزد یکی صورتشو میشست یکی در حالی که شلوارشو بالا میکشید از دستشویی میومد بیرون ... خلاصه اوضاعی می شد دیدنی ... با لباسی هم که داده بودن اوضاع بدتر شده بود  . چون خیلیا لباسشون اندازشون نبود یکی براش کوچولو بود یکی براش بزرگ ... اونی که لباس تنگش بود موقع نشستن میدیدی که بعله یارو شلوارش جر خورد ... اونیم که شلوار براش گشاد بود هی میخورد زمین .. بعضی ها هم پوتین اندازشون نبود و هی لی لی میکردن ( مث من که همه جای پام زخم شده بود ) ... خلاصه به خط شدیم که بریم برا نماز ( شب ) .. من تو اون چند روز آرزو به دلم موند که یه بار فقط یه بار گروهانمون منظم حرکت کنه  نه اولش معلوم بود نه آخرش ... نه چپش و نه راستش ... موقعی هم که به اولین شیر آب میرسیدیم بل کل ( به طور کلی )از حالت گروهان خارج شده و گله ای عمل میکردیم !!!! وقتی هم که نماز همه تموم میشد تازه یکی یکی سروکله گروها ما اونم یخ به دست پیدا میش ( یخا رو از تو آب سرد کن کش میرفتن .. ) بعد از نماز اون روز امام جماعت میخواست با برادرای بسیجی ( ما ) صحبت کنه که مبادا فرایض دینی ما فراموش بشه  ... از همه چی برامون صحبت کرد ... اینکه شما ۴۰ روز اینجا هستین و نمازتون کامل هست ... از همه چی حتی عرض نه ببخشین عذر شرعی و اینجور چیزای خجالت آور ( ما هم که همگی حسااااااااااااس و خجالتی ... ) آخه اونجام جای عذر شرعی بود ؟؟ خلاصه کلی به این موضوع خندیدیم و با همون نظمی که اومده بودین رفتیم برای شام ... اما چون طبق معمول دیر رسیدیم به عنوان تنبیه شام به ما ندادن ... ( البته بعدا فهیمیدیم اونروز شام کم بوده و اون حرفا بهانه ای بیش نبوده است ) ما هم دست از پا دراز تر برگشتیم آسایشگاه ..من که با خودم کنسرو مرغ برده بودم خیالم راحت بود ... یه گوشه خلوت پیدا کردم و مشغول خوردن اما چشتون روز بد نبینه ... اصلا نمیشد خورد غذا مونده بود تو گلوم و پایین نمیرفت .. اصلا مزش عوض شده بود ... کلا اونجا مزه همه چی عوض شده بود ... چود بعدا و تو خونه عین همونو خوردم خیلیم چسبید ... اون شب رو مثل کوزت با شکم خالی خوابیدیم ... خوب اینم این قسمت ... سعی میکنم دفعه بعد این ماجرا رو تمومش کنم ... اگه نکته ای فکر میکنین هنوز مونده بگین تا بگم ... بای ... نه هنوز نتایج مونده ...

نتایج قسمت ۵ :

شب صدا نداره ... کلا هیچی نداره .. بخواب دیگه .. .

بعله مال کجاست ؟؟؟ با اجازه بزرگترا ...

لباس نا اندازه باعث دردسره ...

بی نظمی باعث گرسنگی هست .

کنسرو در جاهای مختلف مزات متفاوتی دارد ..

نظر بدیا ... سعی کنین رکورد بشکنین این عددنظرات برای یه بار هم که شده از ۱۳ نحس رد بشه ...

با بای

+ حک شده در  یکشنبه 1384/05/02ساعت 0  توسط هاشیم  |  خاطرات سربازی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin