خوفید ؟؟ سلامتید ؟؟ ایشالا که آماده خواندنید ! خوب اول جواباتونو بخونید بعدا ادامه ماجرا رو میگم . مجید خان ؛ سر زدیم بهت . سربزن به ما . بابک جون ؛ تو رو خدا با آبروی جیم کری و تام کروز بازی نکن ... بیچاره ها اینقدر بدریختن که باید جای من بازی کنن ؟؟ بهناز ( آنا ) ؛ اینو جدی میگم : شاید حالا این حرفا خنده دار باشه اما اون موقع اصلا خنده دار نبود و زجر آود بود ... در ضمن گفتن اینا منو سبک نمی کنه ولی خوب موندگاریش رو حق با شماست اما این تجربه ها که به درد دخترا نمیخوره می خوره ؟؟؟ مگه اینکه بعدا به شوهراتون یاد بدین رضا ؛ به قول بهناز ( اولی ) بابا چوخ ممنون ( اینم البته حکایتی داره ها ) از اینکه مرسی هستی منم شکرم ! 4تایی ها ؛ با دست مریزاد منت گزاشتین سرم. تنکس. در ضمن اینقدر فامیلیه منوتالبو نگین .... سالومه ؛ میدونی چیه معاون ؟ حموم که چه عرض کنم اگه برای نماز وضو لازم نبودا شاید صورتم رو هم نمیشستم ... این بویی هم که میگی میاد خوب پشت کیست رو نیگاه کن ... جوراب داداشت اونجا نیست ؟؟ هست . در ضمن این سریال هم تا وقتی ذهنم یاری بده ادامه داره ... البته موضوع وبلاگ بعد این خاطرات عوض میشود . غلط املایی هم داشتم اما زودی تصهیح ! کردم ... مرجان ؛ میدانی شیه ؟؟؟ این موضوع رو منم بهش ایمان دارم که گاهی کوچیکترا بهتر از .... اما وقتی ادامه ماجرارو خوندی متوجه منظورم میشی ... در ضمن اونجا برا هر گروهانی یکی همتراز یا همرده رو مسئول میدن . تینا ؛ خوش اومدی ... بهتره همیشه و هر روز به این پیشنهاد مرجان خانوم عمل کنی ... محسن ؛ اقا محسن هردفعه شرمندمون میکنیا ... راستش من و سایر هم گروهانی ها قبلا و موقع دیپلم سربازی رفته بودیم و چون خدمتمون نصفه مونده بود بقیه رو باید بعد از دانشگاه میرفتیم البته بودند تعدادی هم که برگ سبز از بسیج داشتن . حله داداشی ؟؟ ناصر ؛ ایول ناصر تو تنها کسی بودی که به علت سیاهی اون سرباز پی بردی یادم باشه جایزت رو بهت بدم . در ضمن وبلاگم هرف نداره اما حرف که داره !!! سارا ؛ کچل خودتی مو دراز .... اما محبوبش رو هستم !!! بهناز ( اولی یا همون ییلدیز ) و مهسا : ممنون که این همه روده درازی منرو با علاقه میخونید یادم باشه برا شما هم جایزه در نظر بگیرم ... خوب کجای ماجرا بودیم : قسمت چهارم : صبح گاه و روز تخم مرغ پزون روزای دوشنبه معمولا صبحگاه اجرا می شد به این نحو که کلیه نیروهای پادگان به طور منظم در میدان صبحگاه حاضر می شدند و یک سری مراسم مث سرود و رژه و.... رو اجرا میکردن ... روزای اول خیلی خنده دار بود ... چون اولا هنوز لباس نظامی داده نشده بود و هرکی با یه لباسی میومد یکی سفید یکی قرمز یکی آستین کوتاه یکی شلوارک !!! و ... و از یه طرف چون کل مراسم رو باید به صورت ایستاده و کاملا خبر دار ( تو او گرما که یادتون نرفته ) میبودن . یه هو میدیدی که وسط مراسم یه صدای شتلقی اومدی ( فرمانده گروهان میزد پس سر کسایی که کج ایستاده بودند ) یا بد تر میدیدی که یه صدای تق و توق وشتلق میومد این یعنی اینکه مخ یه نفر جوش آورده و با کله نقش زمین شده هیشکی هم حق نداشت بهش کمک کنه .بعد صبح گاه هم سردار ( فرمانده پادگان ) عزیزاشو ( عینی ماهارو ) جمع کرد تا برامون از خاطراتش بگه و ما فیض ببریم ... انصافا حسابی فیض بردیم ( چون ما ته صف بودی آی خوابیدیم آی خوابیدیم ) ... نتایج : صداهای مختلف در موقع صبح گاه تعابیر مختلفی دارد . کمک به هم نوع در موقع صبح گاه قدغن است . اگه دموکراسی جواب نداد شانسی جواب میدهد . اگه فرمانده گروهان ناشی باشه ممکنه ارشد سوسول باشه . در موقع انتخاب ارشد ترجیحا غیر ترک انتخاب شود . تخم مرغ میپزد تا آدم نپزد . همینا بود دیگه ... فعلا بای
سلام خواننده های من ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعدش رفتیم آسایشگاه .. نوبت این بود که برای گروهان یه ارشد انتخاب بشه ( ارشد یه نفر خوش حیکل ! و قوی و با قدرت کلام بالا باید باشه که همه ازش حساب ببرن و یه جورایی ازش بترسن ) و چون ما همگی تحصیل کرده بودیم !!! قرار شد که در کمال دموکراسی خودمون ارشد رو انتخاب کنیم اما این دموکراسی به طرز فجیعی شکست خورد چون تعصب بالا تر از دموکراسی هست ... هر کسی میخواست همشهری یا همزبون اون ارشد بشه ... برای همین فرمنانده گروهان جوان ما شانسی !!! از بین اسامی یه نفر رو انتخاب کرد ... یه بچه تبریز با این مشخصات : فوق دیپلم کامپیوتر ، 67 کیلو ( لاغر به تمام معنا ) لحجه دار ، و با عرض شرمندگی سوسول !!!! میدادنی چرا میگم سوسول ؟؟ یارو کل خانوادش رو با خودش کشونده بود یزد حتی ... حتی ... خیلی شرمنده ام ها .... حتی .... حتی دوست دخترش رو !!!!!![]()
![]()
این شد ارشد ما ... منم کلا خاطره خوشی از ارشد ترک نداشتم ... آخه دفعه اول سربازی دیده بودم آخرش چی میشه ... یارو تابیاد معادل فارسی جملش رو پیدا کنه و مثلا بگه ایست ، اون قدر طول میداد که نصف گروهان رو باید از ته دره جمش میکردی !!! ارشد دوره قبلی خیلی مارو میخندوند مثلا میخواست بگه : بشین پامرغی بیا ... نمیتوسن جمله رو بگه میگفت : بشین چیزمرغی بیا !!! یا مثلا یه بار در مورد بهداشت آسایشگاه صحبت میکرد گفت : بچه ها توجه کنن وقتی چیزی خوردین پسموندش رو بندازین آشقال قابی ( سطل آشغال ) بعد کل گروهان به ترکا میخدیدن و ما هم ... اینجوری بود که من به بقیه گفتم خدا آخر عاقبت مارو به خیر کنه ... خلاصه چون ما زیادی سرو صدا کردیم قرار شد تنبیه بشیم و چون دفعه اولمون بود بخشیدنمون
اما خواستن نشون بدن که اگه تو اون هوا ما تنبیه بشیم چی میشه میدونین چیکار کردن ؟؟ یه تحم مرغ نپخته رو گزاشتنن زیر آفتاب و گفتن بریم نماز و برگردیم ... وقتی برگشتیم ( حدود نیم ساعت بعد ) میدونید چی شده بود ؟؟... تخم مرغ رو گربه ها خورده بودن
... اه ببخشین اشتباه شد تخم مرغ پخته بود ... بعله اینجوری بود که قرار شد برای اینکه نپزیم بهتره سکوت رو رعایت کنیم ... برا امروز بسه ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
حک شده در چهارشنبه 1384/04/29ساعت 23 توسط هاشیم
|
خاطرات سربازی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خوبید عزیزان ؟؟ خندانید ؟؟ خندانتر شوید بسی خوشحالم که از این وب دیدن نمایانیده اید . و بسی خوشحال تر که پیگیر هم هستید که آخرش چه شود . آما ... اوٌلندش جواب نظرات محترم : قبل از اولندش ( اینکه تو متن قبلی نوشتم جوابیه منظورم این نبوده که خدای نکرده بخوام روتون وایستم و مثلا حال گیری کنما نه به خدا .. چون من کی باشم که بخوام از این کارا بکنم منظورم از این جواب دادن ها اینه که بدونین شدیدا پیگیر نظراتتون هستم ) آما ادامه اوٌلدنش : باید به بهناز ( اولی ) گفت که : عمراً عکس بدون من رو داشته باشین ... آما من هر روز عصر به صورت زنده و کاملا جاندار درتایمازمیباشم در صورت تمایل به دیدار این کلکسیون ( یعنی من ) به آنجا مشرف شوید همچنین در جواب سارا این را میگویم کی ( همون که ) : به زودی با یکی از نعش کشها ( ک کسره داره ) قراردادی منعقد خواهم نمود تا عزیزانی که از خنده میمیرانیم را به نزدیک ترین مکان مناسب ( تی یا بی مارستان ) برساند انشاا... مهسا و مرجان خانوم : اینجور کلاسا را باید تجربه کرد یاد دادنی نیست که ... بابک جون اینو داشته باش : آقاجون فروشی نیست گشتیم نبود نگرد نیست ! در ضمن من میخواستم فیلمشو بسازم ! کاگردانشم پیدا کردم ... آما هیشکی پیدا نشد نقش منو بازی کنه ... من جای تو بودم هنوزم اون استاد چتر بازی رو فحش میدادم میدانی چرا ؟؟ چون از بس غرق در ایشان شدی که هم اکنون نیز چتر بازی ... در جواب بهناز ( دویٌومی ) : اگر اینگونه پیش رود اسم وبلاگ را به دلواکنون تغییر میدهم چونکی ( چون که ) بیش تر از طنازی داره دلواکن میشه ... در ضمن ... فکر کردی خیال کردی ؟؟؟ عمرا من زود زود آپ دیت کنم چون اگه زود زود آپ کنم اونوقت آخر سر کم میارم شما هم که زودی میرین یه وبلاگ دیگه .. نه آبجی بزار ما کار خودمون رو بکنیم ... در جواب سالومه . محسن جان . کیمیاگر ( حمید ) . بهنام و مهران و شاهین ( که اومدن ولی نظر ندادن ) و بقیه که هنوز فرصت نظر دادن ندارن : ممنون از لطفتون ... اونقدر بیابیین و نظر بنویسین که مجبور شوم یه وبلاگ فقط بر نظرای شما واکنم ... آما و صد آما بریم سراغ قسمت سوم : روز دوم : یخ ماده ای گرانبها و ضد آبرو آره عزیزان ... هر جری بود او شب صبح شد ... ساعت ۴ رفتیم نماز و بعدشم صبحانه مخصوص سپاه ... یعنی نان ( که قبلا وصفش رفت ) کره پاستوریزه و مربای هویج ( مربای سازمانی سپاه ) و آب ... شما جای من بودین میخوردین ؟؟ بعله آقایون و خانوما ... تو اون وضعیت فقط همین حرفها کم بود ... توصیه می کنم اصلا خودتون رو جای من نزارین ( مخصوصا خانوما ) .... تو حس همین نامه بودیم که یه صدای دلنگ و بعدش چندین صدای میو بلند شد و ۲ تا گربه بهع سرعت از آسایشگاه خارج شدند ... جرایان از این قرار بود که زیر یکی از تختها خانه گربهای و همسر و فرزندش بوده که بچه ها متوجه نشدند و تخته یکی از تخت ها روی اون گربه ها افتاده ... و در نهایت تاسف بچه گربه سرش متلاشی شده بود و بوی خوب به کلکسیون بو های قبلی اضافه شد ( اعتراف میکنم صحنه دردناکی اوب چون مادر گربه جلوی پنجره نشسته بود و بد جور میو میو میکرد ) و ما نیز در کمال احترام جنازه را به سطل آشغل منتقل کردیم .... وقتی شستشو تموم شد ... می شد امیدوار بود که می شه اونجا زندگی کرد اما یه مشل به مشکلامون اضافه شد ... هوای گرم به هوای گرم شرجی مبدل شده بود ... چون شستشوی آسایشگاه باعث تر و خیس شدن و در نهایت بخار شدن آب شده بود و این یعنی گل بود به سبزه نیز ... دیگه ظهر شده بود و موقع نماز ... ملت همگی راه افتادیم طرف بهشت موعودمون ( همون نماز خونه ... ) جلوی نماز خونه غلغله ای بود دیدنی ... برای آب سرد کن یخ آورده بودند و یکی از قالبها افتاده بود رو زمین و تکه تکه شده بود ... چشمتون روز بد نبینه ... دکتر و مهندس و غیره بود که شیرجه میرفتن رو یخها و همونجوری میزاشتن دهنشون .. حالا این خوب بود ... اونطرفتر جلوی یکی از دستشویی ها هم همین وضع بود .. البته بدتر .... همینجا بود که گفتم هاشم جان دیگه تو کارت لا کرام الکاتبین هست ...سرطان نگیری ( با اون وضع بهداشت ) خوبه ... اینوهم بگم خیلی از بچه ها بعد از برگشتن از یزد باید لباشونو عمل میکردن ... چون یه هو به یخ لب میزدن و گاهی گاز میگرفتن لباشون کیست آوده بود ... اینم یه یادگاری از یزد و دوران آموزش بود که عده ای با خودشون آوردن ... خوب این هو ماجرای روز دوم ...( ادامه دارد ) نتایج : سعی کنید به وضعی که در اون قرار دارید قانع باشید ( مثل آسایشگاه اول ما ) سعی کنید به دیگران امید بدهید ( مثل نامه ای که برای ما تو آسایشگاه نوشته بودن ) سعی کنید همیشه ابهت خود را حفظ کنید ( مثل ماجرای یخ ) سعی کنید هر چیزی رو باور نکنید ( چون اون روز سردار برای بازدید نیومد و کلا هیچ وقت نیومد ) سعی کنی که سعی کنید سعی کنید نظر بدهید !
تلام ( همون سلام )![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منم نخوردم فقط یه نصف قاشق از مربای هویج خوردم که اشتهام رو کور کنه ...
بعدشم برگشتیم تو آسایشگاه ... یه سرهنگی اومد ازمون آمار گرفت و مشکلاتمون رو پرسید ...
ما هم گفتیم از مشکلاتمان و او اشک ریخت ... نه بابا اونم گفت انشاا... رسیدگی میشود بعدشم فرمانده گروهانمون رو معرفی کرد ... یه پسر ۱۹ ساله با مدرک دیپلم ردی از یکی از مدارس یزد ... ( اینو هم بگم همه اعضای گروهان ما مدرکشون بالای دیپلم و اکثرا لیسانس بودند و حدود ۹۰ درصد هم خدمت قبلی داشتن (( مث من )) ) به همین دلیل برامون سخت بود که یکی که هم از ما کوچیکتره هم مدرکش پایینتر بشه فرمانده گروهان آما چاره ای نبید !!!! )خلاصه اون سرهنگه رفت و بعد نیم ساعت برگشت و گفت با توجه به موقعیت شما ( بعدا میگم این موقعیت چی بود ) قرار شد آسایشگاه شما عوض بشه ...
مشکل آب هم رفع شد . بعدش ۲ تا کلمن آبی رنگ بدون در به ما داد ( این یعنی اینکه مشکل آب رفع شد ؟؟؟ ) گفتیم عیبی نداره عوضش آسایشگاه خوبی میدن بهمون .... بارو بنه رو ورداشتیم و رفتیم طرف آسایشگاه نیو ( جدید ) آقا هی رفتیم و خانوم هی رفتیم ... مگه راه تموم میشد ؟ ( قابل توجه طرفداران ساک بنده : ساک همچنان همان وضع قبلی رو داره با این تفاوت که دمپایی از کمرم وا شده و به بند ساک وصلش ده بود و نایلونشم سوراخ گردیده بود ... چو ن زیر پایه تخت گیر کرده بود ) بالا خره بعد از ۱ کیلومتر راه ( البته هوا از همون اول صبح گرم بود و نیازی نیست که من هی بگم :: وای هوا گرم بود ..
) رسیدیم به یه جایی ... بعدش سرهنگه گفت : این آسایشگاه جدید شما ... و سریع سوار موتور شد و رفت ... و ما موندیم و فرمانده گروهان و آسایشگاه جدید ... در رو وا کردیم و رفتی تو ... همه بچه ها بدون کم و کاست و کاملا هماهنگ گفتن که : نخواستیم برمیگردی آسایشگاه قبلی ... چرا ؟؟؟ چون ۱ سال بود اونجا پای هیچ بنی بشری باز نشده بود ... از تاریخهای حکاکی شده روی دیوار اینو فهمیدیم ... فرمانده گروهان گفت : همینه که هست یا باید تمیزش کنین ویا اینکه باید تمیزش کنید ... چون تا ۱۰ دقیقه دیگه سردار ( فرمانده پادگان ) میاد برای بازدید ... از وضع آسایشگاه اینو بگم که از کولر خبری نبود ... تلوزین به خونه پرنده ها تبدیل شده بود ( چون صفحش شکسته بود ) و بوی تعفن ( درست نوشتم ؟؟ ) همه جارو برداشته بود ... و با عرض معذرت اکثر بچه ها بعد ورود به اون مکان بدون معطلی و یک صدا بالا آوردند ( همون جه وسط آسایشگاه ) و بوی این نیز به آن اضافه شد ... ولی هنوز یه چند نفری سرپا بودیم ... آستینا بالا زده شد ... شلنگ رو هم به شیر وصل کردیم و شروع کردیم به تمیز کردن و شستن ... از اون تو این وصایل پیداشد : گربه مرده به همراه خانواده ( ۱۲ سر بودند ) ۱۶ لنگ دمپایی رنگ به رنگ . جورابهای پاره در سایزهای مختلف . پتوی بو گرفته ( زیر انداز گربه ها ) فضولات حیوانی در ۳ نوع ( گربه ای موشی و پرنده ای ) جارو ... شامپوی تاریخ مصرف گذشته ... کلی بطری خالی ... و بد تر از همه نامه های وحشت ناک ... متن یکی از نامه ها بدین قرار بود : ... تا حالا چطور بوده ؟؟؟ میدونیم سخت هست ...اکنون که ما ( قبلیا ) این نامه رو براتون مینویسیم داریو میرویم به خانه ... اما شما تازه آمده اید ... بدبختها ... تا پایان دوره پدرتان در خواهد آمد اما ما در خانه هایمان داریم استراحت میکنیم ... اصلا به هیچ چیز فکر نکنید چون سخت تر از اونی هست که فکر میکنید ... ۲۴/۴/۸۳ ( درست یک سال قبل
)
![]()
![]()
![]()
![]()
+
حک شده در یکشنبه 1384/04/26ساعت 1 توسط هاشیم
|
خاطرات سربازی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سلام دوباره ۱- جوابییه نظرات : در جواب آنا ( کدوم بهناز من متوجه نشدیم !) : آره هاشم کچل دیدن داره در ضمن نماز وحشتم داره ! در جواب بابک : آره داداشی همش آدم رو یاد خاطره میندازه و البته آدم یه جری میشه نه ؟؟ الهی این روزا برن و برنگردن و اونایی که نرفتن باید بگم نصف عمرشون ... در جواب مهسا : اولا ممنون از لطفتون و دوماٌ اینکه آخه وبلاگ قبلی برا یه موسسه رسمی بود اما من که رسمی نیستم هستم ؟؟ در جواب سارا : از اینکه خوشتان آمدم ما هم توپیم ! عجله نکن به جاهای بیتربیتیش هم میرسیم !!! در جواب محسن : در مورد اونایی که گفتی اگه کچل بشن ... اونارو که همینجوریم به زور .... ( بیجنبه بازی موقوف!! در جواب مرجان و بهناز و سارا و بقیه کنجکاوا ( قبلانا به اینجور آدما میگفتن فضو... در جواب همگی : قربون همتون که نظر نوشتین !!! ۲- و اما ادامه ماجرا : روز اول قسمت دوم : بهت وقتی وارد پادگان شدم وضعم دیدنی بود ... کلیه وسایلم که قریب به 300 نوع وسیله میشد و به صورت ![]()
![]()
) به بوهای مورد علاقت هم میرسیم عجله نکن ...
![]()
) : تو قسمتهای بعدی یکی یکی لوازم ساک به حضور معرفی خواهد گردانیده می شود ... ( ولی ای کاش عروسک بود !!!
)![]()
![]()
حدود 300 متر از دژبانی فاصله گرفته بودم که دیدم دارن از بلند گو صدام می کنن .... راستش تعجب کردم آخه هنوز کسی اسمم رو نمی دونست .... میگفتن فلانی بدورو به در دژبانی ... این از 1000 تا فحش هم بد تر بود؛ تو اون گرما این 300 متر رو باید برمیگشتم اونم با اون وضع ساک
... وقتی رفتم دژبانی یه سرباز گفت : آقا بیا دمپاییت جا مونده!!!
( چیز با ارزشی بود نمی سوختم ) گفتم ممنون اما از کجا اسمم رو فهمیدین ؟ یارو یه اشاره به دمپاییم زد و من حساب کار دستم اومد و دوباره از خجالت آب شدم ... میدونین چرا ؟ آخه یه پدر صلواتی اسمم رو ( مهندس هاشم ... ) رو یه کاغذ با خودکار سبز نوشته بود و چسبونده بود رو دمپایی قرمز و نارنجی من ( چه ترکیب خوبی از رنگ : زرد+ قرمز + سفید+ سبز ) البته بعدا فهمیدم این برچسب رو پسرخالم زده که مثلا دمپایی گم نشه
... نزدیکای ظهر بود و اذان تازه داده شده بود ... دیدم ملت رنگ به رنگ دارن هجوم میبرن به یه ساختمون و البته قبلشم یه تعظیم میکنن
... بعدش فهمیدم اون ساختمون نمازخونه هست و اونجایی هم که ملت تعظیم می کنن آب سرد کن !!!
منم قاطی شون شدم و رفتم تو ... وااااییییییییی خدای من عجب جای مشتی بود .. خنک ... تمیز ... خوشبو ...
اصلا انگار وارد یه جای دیگه میشی 15 تا کولر گذاشته بودن و حسابی اونجارو خنک کرده بود ( البته فقط 2 یا 3 روز اول اینجوری بود حالا چرا بعدا میگم
) ملت انگار عاشق نماز بودن ...!!! یهو می دیدی نماز طرف یک ساعت طول کشید ... یا اصلا طرف نماز بلد نیست داره ادا در میاره ... بعضیا که تابلو بودن ... مثلا همه تو رکوع بودن طرف داشت تو حالت رکوع سلام میگفت یا خیلی هنر کنه تشهد ... بعضی ها هم که نماز نافله ظهر !!!! اختراع کرده بودند ( تا بیشتر تو نماز خونه بمونن ) ... خلاصه این نماز با هزارتا نکته به پایان رسید ( البته آدم اصلا دلش نمیومد این نماز تموم بشه .. واقعا دل کندن از این نماز خونه خنک سخت بود ) اما به ما ها که تازه رسیده بودیم گفتن همونجا بمونین تا به کارتون رسیدگی بشه ( این خبر خوشی بود همه آرزو میکردن کاش جای ما بودن و می موندند
) کلا 300 نفر ( حدودا) مونده بودیم و یکی یکی کارامون رو حل میکردن و میفرستادن سر گروهان مربوطه ... منم گرفتم خوابیدم ... بعدش دیدم یکی داره میزنه به پهلوم .. یارو با پاش داشت منوبیدار میکرد که آقا بیا همه رفتن فقط شما موندی ... مدارک من رو هم گرفتن و فرستادن گروهان 14 ... دیگه موقع شام رسیده بود .. نرسیده به آسایشگاه ( همون دم در آسایشگاه ) گفتن به خط شین بریم شام ... هرچی گفتم بابا بزارین من این ساک لامذهب رو بزارم تو بعدا بیام گفتن که نا باید بیایی اینجا امنیت نداره !!! ممکنه گم بشه .. منم با اون ساک و با چشای پف کرده افتادم دنبالشون ... فکر میکردم همه دارن به من و ساکم و وایلی که ازش زده بود بیرون نیگاه میکنن ... راستی گفتم دمپایی رو کجا گذاشتم ؟؟؟ چون تو ساکم جا نشد بسته بودم به کمربندم
( نایلونشم سیاه بود اما نارنجی بودن دمپایی قشنگ معلوم بود ) ... خلاصه با 209 مصیبت رسیدیم غذاخوری ... رفتیم توصف ... غذا گرفتیم ... در مورد غذا همین رو بگم و تموم کنم که : از خیل عظیم مواد موجود در اون آش !!!( اگه بشه بهش گفت آش ) من فقط موفق به شناسایی سیب زمینی شدم ( اونم به احتمال 40%) و یه کوچولو مزه فلفل رو فهمیدم ... کل غذا هم مزه صابون !!! میداد ! ( تا حالا صابون نخوردین آره ؟ اما با بوش میشه مزش رو حدث زد
) بی خیال آش شدیم گفتیم یه مقدار نون بخوریم ... نون رو که گاز زدم یاد پیتزا افتادم با پنیر غلیظ ... ( البته پیتزا مربوط به 7 روز پیش و بدون مزه ) چون این نون بدجوری کش میومد ... تازه بعده 10 دقیقه هم تغییر حالت میداد و به کاشی تبدیل میشد از نوع گرانیتی البته ... اینجوری بود که اون شب رو بدون شام موندیم .... و با ساک مذکور برگشتیم آسایشگاه. با مصیبت فراوان یه تخت در منتها الیه! سالن پیدا کردم ( گرمترین و خفه ترین و دورترین نقطه ممکن ) البته اونم فقط طبقه پایینش خالی بود ( بازم خداروشکر ) یه تخت لخت مادر زاد .
.. فقط و فقط یه تخته داشت ... گفتیم بیخال شب اول هست دیگه از شب بعد حله ... تو این حال و احوال بودم که صدای تلوزیون اومد !!!!! جل الخالق !!!! تلوزیون ؟؟؟
اخبار داشت پخش می شد و آخرین خبر انتخابات ریاست جمهوری رو گفت ... به به دیگه بهتر از این نمیشد ... صدای الله اکبر کل پادگان رو برداشت .. برادرای بسیجی خوشحال بودند فراوون و قند پخش میکردن بین بچه ها ( آخه شیرینی میرینی که نبود ... اون قند رو هم از کجا آورده بودند من نفهمیدم ...
) خلاصه تا 11 شب شادی میکردن و پایکوبی از نوع بسیجیانی .. البته بعضی ها هم درگیر شدن و .... جونم براتون بگه اون شب رو با این فکرو خیالات سر به روی تخت گذاشتیم اما مگه می شد خوابید ؟؟؟ آخه این تخت بالایی من خیلی وول میخورد ... این تختها هم تا آنکارد * نشن خیلی خطرناکن .. هر آن امکان داره تخت بالایی با کلیه وسایلش خراب شه روسرت ...
البته حدث من کاملا درست بود و عده کثیری از سربازای مملکت اون روز پرواز کردند و عده ای هم نیاز ... تا خود صبح صدای شتلق و آخ و اوه بود که میومد .. آخرشم تخت بالایی ها به نفع پایینی ها انصراف دادن و رو زمین خوابیدن ... البته تو او گرما نمی شد خوبید ... چشماشونو بستن ... ادامه دارد ... ![]()
* آنکارد = مرتب کردن تخت به شیوه نظامی و علمی همراه با خلاقیت فردی افراد موجود در نفرات گروهان
نتایج :
۱- از نوشتن پیشوند اسمتون ( مثل :مهندس و دکتر و اینجور چیزا ) در خدمت سبازی و امثالهم خود داری شوانید .
۲- در مدت سربازی ممکن هست اجزای جدیدی به نماز اضافه گردد و مدت آن بنا به درخواست بینندگان طولانیتر شود .
۳- از MP3 کردن وسایل درون ساک خوداری کنوانید به دلایل مذکور و غیر مذکور !!!
۴- پیتزا همیشه پیتزا نیست و آش همیشه آش نیست و غذا همیشه غذا نیست و ...
۵- مراقاب تخت بالایی خود باشید حتی اگر آنکارد شده باشد چون در این صورت تخت بالایی شما سنگینتر از قبل است .
۶- دیگه نتیجه بسه !
۷- نظر یادتون نره ها ![]()
![]()
+
حک شده در چهارشنبه 1384/04/22ساعت 23 توسط هاشیم
|
خاطرات سربازی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سلام طنازا و دوستانا راستیتش خیلی وقته این وبلاگ رو ایجاد کردم اما هیچ بهانه ای برای مطلب نوشتن نداشتم ... آخه یه جورایی میخواستم طنز داشته باشه اما نمیشد ... دوستان من میدون که این اواخر من دوباره !! رفتم سربازی ... حالا چرا دوباره قصش مفصل هست ... اما همین اول کاری ( آموزش ) کلی اتفاق جالب افتاد . دیدم بهانه خوبی برای نوشتن هست گفتم بهتره شروع کنم ... خاطرات یه سرباز مجرب مقدمه : آقایون خانوما توجه کنن به طور کلی و کلا ما عادت مادت نداریم درست بنویسیم یه جورایی ممکنه تو حرفمون قلت ملط املایی داشته باشیم فراوون ... خیالیه روز اول : قسمت اول : کچل کنون روز اولی که رسیدم یزد ساعت ۴ صبح بود ... تاکید میکنم ۴ صبح ... وقتی از قطار پیاده شدم انگاری وارد صونای خشک شدم ... فکر کن یه سشوار پره هاش سوخته باشه و فقط گرما بده بدون باد ... این میشه هوای یزد در ساعت ۴ صبح ... راستیشتش دلموم هورٌی ( شایدم حورٌی ) ریخت پایین که بابا صبحش اینه پس ظهرش چیه ؟؟ نتایج قسمت اول : نتیجه اخلاقی: ۱- مو برای آدمی شخصیت می آورد ۲- سرباز و کوزت شبیه همند ( جز در مورد مو ) ۳- وقتی سرتون دعوا شد ممکنه شما هم سر پول دعوا کنین نتیجه فنی : ۱- هوای یزد مثل سشوار بدون پره هست ![]()

؟؟؟ پس بیخیال گیربازاری... او کی ؟؟؟
یه چیز دیگه ممکنم هست کلمات بیتربیتی زیادی هم تو مطلبمون باشه که میدونم به پاستوریزگی خودتون میبخشین ایشالا ... خوب بریم سر اصالت مطلب ...
![]()
دیگه بیخیال شدیم رفتیم تو یه هتل ( مایه داری کلاس گذاشتیم دیگه )خانومه خوب تحویلمون گرفت( اینجارو حتما یادتون باشه
) یه اتاق خوبم بهمون داد بعدشم رفتم اتاق تا ساعت ۱۱ ظهر تخت خوابیدم ( زیر کولر ) بعدشم راهی خیابونا شدیم و رفتیم سلمونی !!! ( اگه گفتین برای چی ؟؟ ) بعدشم یه مراسم کچل کنون برامون راه انداختن و ... ( لطفا جلوی اشکاتون رو بگیرین من طاقط !!! ندارم
) اصلا سعی نکنین خودتون رو جای من قرار بدین اونایی که این تجربه رو دارن میدونن که این درد از درد زایمان هم بدتره !!!!
بعد این مراسم و کلی عرق کردن زیر آفتاب مهربان یزد به هتل برگشتم ... خانومی که کلیدو بهشت داده بودن برگشت گفت : امرتون ؟؟ گفتم کلیدم رو میخوام ... گفت : کجا گمش کردین ؟ اگه پیداش کردن آگهیشو میزنیم رو شیشه .... مارو میگی موندیم هاج و واح که این چی میگه ...
یه خورده که به مخمون فشار آوردیم فهمیدیم که بابا این مارو به جا نیاورده ..(. کچلی رو میگم ) ... گفتم خانوم من مهمون همین هتلم چند دقیقه پیش کلید اتاق رو تحویلتون دادم ... یارو چند لحظه نیگام کرد ( احتمالا منو با مو تصور کرد
) بعدش گفت : إإإإإإإإ شمایین ؟؟ شرمنده والا نشناختم بفرمایین !!! ( این یعنی چی ؟؟ یعنی آق هاشم کلا از ریخت میخت افتادی و عوض شدی اونم چی هنوز ۷ ساعت نشده که وارد یزد شدی یعنی تو بیست روز میشی عین ....
!!!!!!! ) اینجوریا بود که کلیدو گرفتیو و وصایلمونو جمع کردیمو زدیم از هتل بیرون . خانومه یه جوری نیگام میکرد انگار داره با کوزت خدافظی میکنه منم با تمام مظلومیت وسایلم رو دنبال خودم رو زمین میکشیدم ...
( مثل فیلمای هندی ... راستی داخل پازانتز اینو هم بگم که تو این مدت ۱۵ تا فیلم هندی دیدم ....
) بعدشم با کلی دعوا سوار یه تاکسی شدم و به طرف پادگان راه افتادم ( چرا با دعوا ؟؟؟ خوب معلومه تو یزد از ساعت ۱۱ بع بعد هیچ بنی بشری تو خیابون نمیاد چه برسه به مسافر ... آقا یکی مارو میکشید اونور یکی اینور آخرشم نفهمیدم چرا چاقو کشی شد !!!!
) خلاصه راه افتادیم طرف پادگان ... بعد نیم ساعت که تو کویر رفتیم از دور یه چیزی شبیه ساختمون دیدیم ... راننده با خنده گفت اونجاست ... منم با خنده گفتم بعله متوجهم
... وقتی رسیدیم جلوی پادگان بازم دعوا شد اگه گفتین برای چی ؟؟؟ چون یارو فکر میکرد هالو ( شایدم حالو ) گیر آورده ... میگفت کرایش میشه ۵۰۰۰ تومن ( من از تهران تا یزد ۳۰۰۰ تومن رفته بودم ) خلاصه بعده کلی جدل ( دعوا ) ۱۵۰۰ بهش دادیم اونم چند تا فحش آبدار یزدی بهمون داد و با خیالی راحت رفت
بعد علی موند و حوضش ... ببخشین هاشم موند و ساکش ...
رفتم دژبانی و بعد از کلی خجالت به خاطر وسائلی که تو ساکم بود ( لطفا نپرسید چی ؟؟؟
) وارد پادگان شدم ... ادامه در قسمت بعدی ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
حک شده در دوشنبه 1384/04/20ساعت 1 توسط هاشیم
|
خاطرات سربازی
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: